•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

اگه " به اضافه ی " خدا باشی میتونی
" منهای" همه چیز زندگی کنی ...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۱ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۱۹ 99.
آخرین نظرات

به نام بخشنده ترین ...

با ذهنی مدام مشغول چه باید کرد ! شاید دلیل میزان زیاد و دیوانه وار فیلم و سریال دیدنام اینه که وقتی مشغول اونا باشم به خودم فکر نمیکنم ... از دیدنشون لذت می برم ... و دیدن زندگی و کشمکش هاشون برام جذابه !!!

شاید توشون دنبال چیزی میگردم که خودم ندارم ... یا میخوام داشته باشم ...

اما از بچگی اینطوری بودم ... همون موقع هام نسبت به هم بازیام من بیشتر چسبیده بودم به تلویزیون و کارتون های مختلفشو زیر و رو میکردم و می دیدم ....

قهرمان های قصه ها برام جذاب بودن و تلاششونو مدام دنبال میکردم ...

نمیدونم میشه فیلم دیدن رو جزو ویژگی های طرف به حساب اورد ؟ مثه وقتی که یکی مهربونه ؟ یا خسیسه !

اخه واقعا یه سریا اصن دوست ندارن کتاب بخونن و ترجیح میدن فیلم ببینند .. یه عده دیگه ام برعکس ...

اینکه کدوم درسته و ایناشم قطعا راه میانه و متعادل بهترین راهه ...

اما اگر یکی اینطوری برای خودش تعریف کرده باشه که تا زمانی که وقتی برای استراحت داری ... حتی اگر نداری از خوابت بزنی برای دیدن فیلم ... یه همچین معتادی رو چطور میشه نجات داد ؟

یه معتاد مثه منو ؟!

بعضی وقتا مسیولیت های مختلف قبول میکنم تا وقت اضافه کمتری بمونه یا تو مضیقه ای قرار بگیرم که مانع بشه ... اما تو همه شرایطی جواب نمیده ... باید درجه احساس خطر یه مقدار زیادی باشه تا رهاش کنم ... 

تاحالا خودتونو گول زدید؟

من تجربشو دارم ... مثلا یه روز عادی رو در نظر بگیرید ... باید تا دو روز اینده مثلا x تعداد تمرین رو تحویل بدید ... اولش که میشینید پای تمرینا . می بینید اینقدر زیاد و سخت هست که انگار این دو روز خیلی کمه ... اما اگر برای استراحت یه وقفه ایجاد کنید و توش فیلم ببینید ... یه همچین شرایطی که پیش بیاد ... وقتی پای فیلم نشستی انگار همه چی رواله . خب فلان و فلان رو این موقع انجام میدم و تموم ... اینطوری خودتو گول میزنی و بعد اینکه عیشت تموم شد می فهمی چه خاکی بر سرت شده !!!

خلاصه که هر چند از دیدن فیلم ها لذت می برم اما همزمان خودم رو سرزنش هم میکنم ...

با همچین اوضاعی باید چیکار کرد ؟!!!


๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۳ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

سلام ...

برای زیبا بودنش سلام دادم ، شاید کسی برای پاسخ نباشه ... 

اما احساس میکنم باز هم وقت نوشتنه ... باز هم سردرگمم و نگرانی زیادی دارم ... 

احساس میکنم باید خودمو مدام مرور کنم و تیکه های خراب شدمو از خودم جدا کنم و بندازمش دور و جایگزینشون کنم ... 

توی این یک سال و اندی که گذشت و من ننوشتم .. از یک ترم دومی به کسی که قراره بره ترم 5 ارتقا پیدا کردم !!!

گرایشمو انتخاب کردم و ترم سختی رو هم پشت سر گذاشتم .. 

قبل اینکه شروع به نوشتن بکنم دو تا پست آخرمو یه دور خوندم ... 

احساس کردم حالا که نتیجه حدسیات پست 212 رو میدونم بد نیست که بگم چی شد ؟!

ترم دوم اندیشه دو داشتم ... صبح های چهارشنبه ... افتضاح بود !!! فکر میکنم فقط یک کلاس از تمام کلاس هایی که برگزار شد رو من بیدار بودم ... تا الانش هیچکدوم از کلاسامو اینطوری خواب نبودم !! نمیدونم سر چی اینجوری بود ... شاید چون چهارشنبه هشت صبح بود ... 

برای فارسی هم من اون ترم اراِیه دادم راجع به یه تست روانشناسی که خیلیم خوب ازآب در اومد ... البته کلی هم براش زحمت کشیدم ... 

ترم سوم ... و نهایتا ترم چهارمی که با جون کندن تمام شد ... 

اگر می نوشتم اون موقع لابد خیلی از دکتر فلاح صحبت میکردم ... چون ایشون هم خیلی برامون صحبت میکرد ... 

ترم سوم استاد درس خواص مواد مهندسی مون یه کتاب پیشنهاد داد و گفت بد نیست بخونیمش ... 

منم دو روز پیش خوندمش ... راجع به سی تا کار که به جای دانشگاه رفتن میشه انجام داد صحبت کرده بود و تو اکثر مورد هاش درباره انتشار مطالبی که یاد میگریم توی یه وبلاگ گفته بود و منو مدام یاد اینجا مینداخت .. :)
شاید خیلی زود دوباره یه مدت طولانی ننویسم ... اما احساس میکنم باز هم یه روز میام و می نویسم اینجا ... 

شاید چون تو اینستا می نویسم کمی آروم آروم اینجا رو ول کردم .. اما دلیل اصلیش اینه که یهو  شروع میکنم به فکر کردن .. که اصن چرا باید چنین جایی بنویسم ؟ آدم هایی که میان و میخونن ... اصن لازمه اینارو بخونن ؟ به چه دردی میخوره ... 

اینقدر میره تو مخم تا منو از انجام دادنش و تکرار کردنش منصرف میکنه ... 

حالام مدت هاست که یهو نمیتونم حرفهام رو بنویسم تو اکانت اینستام ... چون اطرافیانم از همه نوعیش هستن ... 

یه همکلاسی صرف خیلی هم نیاز نیست بدونه فلان موقع قلان ساعت داشتی چیکار میکردی مگه نه ؟

برای همین پست های اینطوریم کم میشن ... و یه جاهایی که دلت میخواد واقعا بمونه شاید منصرف شی ... یه جاهاییم فقط به خودت فکر میکنی و کاری که میخوای رو انجام میدی ... 

مستدام باشید :) 

یا علی :) 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۰۸ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

از یه روستا پاشدم رفتم تهران!

میتونه هیچ اتفاق جدیدی نیفته و هیچ تغییری ایجاد نشه ... یعنی نشونه ها میان و گیرت میندازن اما اینکه بری و انتخابشون کنی هم مسیله کمی نیست ... بی تاثیر که نمیشه .... محیط جدید همیشه چیز جدیدی داره که نشونت بده .. حتی اگه اونو با مصداق پیدا کردن و نظیر قرار دادنش با محیط قبلی نادیده اش بگیری و جدید ها رو حذف کنی یا به نظرت جدید نیان!

راسته کارم شده که بی شناخت ادم ها رو قضاوت نکنم ... میدونین چی میگم ؟ حرفم دقیقا اون حرفی نیست که خیلیا امروز میزننش ... نه که امروز از خیلی وقت ها پیش نصیحتش رو کردن .... 

قضاوت ... تعریف نمیکنم ... تو تعریف کردن خیلی مهارت ندارم ... ولی فقط میخوام این جمله رو بگم که هیچوقت تو یه برخورد سعی نکنید تو ذهنتون یه مثبت یا منفی بکشین رو چهرش! .... ببینید ... حتی اگه ثابت شده اما ما آدما خاص رفتار میکنیم! تاثیر پذیریمون از محیط اطراف و انتخاب هایی که باید در لحظه انجامش بدیم همه باعث میشند نهایتا شخصیتی از ما نشون داده بشه که گاهی برای اونایی که تو لحظات خاص ما رو می بینند یا تعریف خوبی ایجاد میکنه یا تعریف بد! میشه کنار اومد ..و میشه واقعا نیمه پر لیوان رو دید ... چور میخوایم یه 

ادم رو زیر سوال ببریم وقتی باهاش تو یه جنبه از زندگیش هستیم؟ 

حتی مامان  وبابامون هم تو این مشترک حضور ندارن! کی میتونه در آن واحد هم همکلاسیمون باشه هم همکارمون باشه هم مادرمون هم پدرمون هم همسرمون هم دوست صمیمیون هم رییسمون هم سال بالاییمون هم سال پایینی مون هم همسایمون هم هم اتاقیمون هم ....

خیلیه .... همه جا یه شکل رفتار میکنید ؟ در همه زمان ها یک شکل برخورد میکنید ؟ در تمام تصمیمات انی یک شکل فکر میکنید !

استاد برنامه نویسیمون میگفت در واقع رندمی وجود نداره .... وقتی انسان نتونه برای یه ترتیب پیچیده فرمولی پیدا کنه میگه رندمه و خودشه و خلاص میکنه .... رندم واقعا جذابه .... دلم نمیخواد هیچوقت فرمول رندم ها پیدا بشه .... جواب ها باید ناشناخته بمونند و زندگی قشنگیش باقی بمونه .... یه فیلم اسپویل شده یه کتاب که از قبل نتیجشو بهت میگن هیچوقت جذابیت وقتی رو که از نتیجش خبر نداری نداره !

خیلی عجیبه که با وجود اینکه اکثرا سعی میکنم از قیدهای همیشه و هیچوقت استفاده نکنم و اینجا دارم چند بار ذکرش میکنم!

خدایا ... حضورت و وجودت تحسین برانگیزه .... 

داشتم دنبالت میگشتم که سر از اینجا در اوردم و الا خیلی انتخاب ها هست که مسیر رو تغییر میده .... مگه نه ؟:)

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۲ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۰۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم 


خسته ام از آرزوها،آرزو های شعاری 

شوق پرواز مجازی ، بال های استعاری

لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن 

خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین ، آسمان های اجاری

با نگاهی سر شکسته ، چشم هایی پینه بسته 

خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی ،صندلی های خماری

سرنوشت روزهارا روی هم سنجاق کردم 

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث:

در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری

چهارشنبه حوالی نه صبح سر کلاس اندیشه دو نشسته بودم ! بخاطر دیر خوابیدن شب قبل خمیازه ای بود که هی پشت هم میومد و چشمایی که دور خودش می چرخید و هاله خوابی که روم افتاده بود ! 

به عنوان جلسه اول بسیار سخن گفتند استاد ! دور از ذهن نیست که به همین منوال و شاید هم بیشتر ادامه پیدا خواهد کرد ! 

شعر بالا رو استاد سر کلاس خوندند و من که بسیار مستفیض شدم شما یا باقی اهالی کلاس را نمیدانم ! 

فعلا به جایگاه شخص در شعر بالا نرسیدم ! تا این حد خسته و ... 

البته استاد وقتی میخواستن اینو بخونن گفتن که شعر مناسبی برای نشون دادن سر و ته دنیاس!!!

راست میگفت ! 

من انسانم ! انسان هم چیزهای فانی رو دوست نداره ! از ماندگار بودن از ماندن ... بیشتر خوشش میاد درسته ؟

پس آقای شاعر بیراه نمیگه ! سرو ته دنیا ... و ضعیف شدن ... از بین رفتن ... چیز دوست داشتنی نیست .... 

اگه یکی راهشو پیدا کنه ... راه زندگیش را بلد باشه .... میدونه که اینو بره موفق میشه اینو بره هی جلوتر میره ... اگر به یه چیز امیدوار کننده امید نداشته باشه خیلی اذیت میشه از اینکه هر لحظه امکان داره بمیره و رفتنش متوقف شه ؟

....

...

..

.

استاد فارسی یه فعالیت میخواد ... هر چی ... با امتیاز 5 نمره ! 

هر چی فک کردم ... تا الان ... تهش این بوده که یکی میگفت از داخل ذهنم ... که بنویس ... یه چیزی بنویس ... یه داستان بنویس .... از بین همه اون کارها ... یه موضوع خیلی خوب پیدا کن و بنویس ... اینجوری میتونی بگی یه بار تو زندگیت نوشتی ! میتونی اینقدر خوب بنویسی و کلی کار کنی تا اون تاثیری که باید رو بذاری ... و همه خوششون بیاد ... 

همه 

اذانه ....

انشالله ...

الهی هممون عاقبت بخیر شیم ... 

یاعلی :)


๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۱ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم 

دوره ده دهی زندگیم داره تموم میشه ! ( این ده دهی رو خودم گفتم .. ممکنه اصن مفهوم درستی نداشته باشه :))) !)

نوزده سااااال ! 

تولد ... نویی دوباره ...

بهار ...

از نو شدن !!

رفرش شدن ؟

برگشتن به تنظیمات کارخانه ؟!!! :))))

نمیدونم ... خب یکمم میدونم ...

اولین پستی هست که دارم تو دانشگاه ارسالش میکنم ... :) 

تو سایت کارشناسی نشستم ... :))

با لپ تاپ و کیبورد رنگی رنگی سعی میکنم کاری کنم که خوشم بیاد ازش تو روز تولدم !!!

پیشنهاد حسنا بود !!

ولی اینجوری دور رو تو این روز خیلی دوست ندارم ... دلم میخواد آدمایی که تولد من زنده بودن من و حضور من براشون مهمه و این بودن رو دوست دارم نزدیک خودم ببینمشون و بغلشون کنم ... 

به چهره هاشون نگاه کنم ... 

نمره ها اومد .. تایید شد ... ترم اول دفترش بسته شد ... 

رفتیم جنگ انتخاب واحد :)) ... به قولی خوش گذشت !!! تقریبا ... 

اخراش ول کردم و رفتم خونه یه شهید ... 

با بچه های بسیج رفتیم :)

خوب بود خیلی خوب بود ... یه چیزهایی مرور شد که وقتش بود مرور شه ... 

با بچه هامون رفتم بیرون ! 

یه سری کارامو انجام دادم ... و رفتم اولین جلسه های ترم دوم و ... دیشب از مسجد که برگشتیم برای سه تا از بچه ها که داشتیم با هم میرفتیم خوابگاه شیرینی خریدم و نشستیم جلوی درای بسته یه بانک و خوردیم ... 

نگهبان اونجا مارو دید برقای جلوشو روشن کرد تا تو تاریکی نباشیم ... 

میگفت هوا سرده ... تعارف کرد بریم تو ... پیر مرد وقتی شیرینی های خامه ای تو دستمونو دید که داشتیم با قاشق میخوردیمش فکر کرد بستنی میخوریم و خودش تعارفش پس گرفت :)))

زندگی هم داره آروم میگذره هم تند ... 

هم آروم و هم تند ... 

مراحلش تند تند پشت هم میان و میرن !

میان ومیرن ... 

روز محشری نبود ! امروزو میگم ... ولی یه چیزای کوچیک قشنگ توش میشه پیدا کرد که بشه خاطره که بشه حس خوب که بشه حال خوب ... :))

دلم میخواد یه کادو برای خودم بگیرم ... نمیدونم چی بگیرم :))

این یکم برام سنگینه !!! 

بده که نمیدونی چی باید بخری !!!بده که نمیدونی چی به خودت کادو بدی ... شاید هم میدونی و اون ته تها قایمش کردی ... 

شایدم چیزی که میخوای اونقدری بزرگه که الان تو دستات جا نمیشه ... 

خدایا ... 

خداوندا ...

آرزوی من آرزوی همه زندگی من ... 

آرزویی که میشه هدف ... هدف میشه یه چیزی که بهش رسیدم ... 

بهش میرسم ... 

میدونین خنده دار بودنش چیه ؟ اینه که هنوز هم یه چیز مشخص نیست ... تو هاله اس ... توی مه ... 

ولی امید دارم ... و اطمینان دارم ... به رسیدنش به خواهد بودنش ...

بقیه یه عالمه حرفام که مونده تو ذهنم !! 

میشه سه نقطه نوشته اینجا ... 

سه نقطه مونده ته حرفام

روزی که میرسم و میفهمم ... 

روزی که میاد ... 

و من تلاش میکنم برای اومدنش ... 

تولدم مبارک :) 

آرزو میکنم امروز و فرداهاتون شیرینی های زندگی رو بیشتر از تلخی ها یا سختی هاش حس کنین ... تا جایی که تلخی ها از یادتون بره .... 

حسنا ... تصمیم گرفتم بنویسم ... 

نوشتن آرومم میکنه ... بی پروا نوشتن .. بدون توجه به قاعده و قانون نوشتن ! 

هر چه از دل براید نوشتن ... 

میرم که برم سال جدید زندگیمو شروع کنم ... :)) 

سالم زندگی کنید 

یاعلی :)



๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۲ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۰۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

مهندس ایمانی 

TA آناتومی ما تو ترم اول

دانشجوی کارشناسی که همراه با ما ترم هفتشو میگذروند ...

فیزیولوژی با استاد بود و آناتومی رو ایشون میگفت ...

من جذب میشم ... جذب این آدم هایی که میدونن دارن چی میگن .. چی یاد میدن ... اطلاعات زیادی دارن ..

به سال بخوایم بگیم 2 سال بیشتر از ماها بزرگتر نبود ولی جایی که من حس میکردم رسیده جای بالایی بود .. نسبت به خیلی های دیگه ... 

خجالتی که اول سال فکر میکردم هست رو میذارم کنار و سوالامو ازشون می پرسم ...

قشنگیش اینجاست که فقط درس نخونده و این خیلی راهی که رفته رو تو این چهار سال برام جالب میکنه .... 

سه تا گرایش داریم ... و ایشون بیوالکتریک میخونه ...

حرفای خوب و جالبی زده بهمون ...

اولین چیزی که بهمون گفت این بود ... 

روز اول کلاس .. استاد ایشونو اوردن بهمون معرفی کردن ... 

ما همه خوشحال که قراره با نمره های خوبی این درس رو پاس کنیم و فکر کنم نیشمون باز بود که تی ای عزیز گوشزد کردن امتحان استاد خیلی سخته ها !!!! :)))

و اون موقع بود که ما به فکر فرو رفتیم ....

هوامونو داشت ... خیلی خوب تدریس کرد ... و سر کلاساش خسته نشدم :) با اینکه بعد دو تا کلاس ریاضی و فیزیک 5-6 غروب تایم کلاس بود ....

بهمون کتاب هایی رو برای خوندن پیشنهاد داد ... 

و ازمون خواست که خوش بگذرونیم و سختی هارو همراه با این خوشی ها بگذرونیم تا بد نگذره طاقت فرسا نگذره ... جوری نگذره تهش بگیم خب که چی ؟!

با هم مهربونتر باشم و پشت هم باشیم .... 

این جنبه ای که استاد بودن برای ما رو شامل میشد جنبه خوبی بود !

امیدوارم هرجا که هست بهترین ها براش اتفاق بیفته ...

یاعلی:)

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۶ دی ۹۵ ، ۱۲:۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

سلام :)

ترم اول تمام شد ... 

تمام تمام نشده هنوز چون انتظار امدن نمره هایش مانده !

ولی تمام شد ...

باور نمیکنم 

می ترسم از این زود گذر بودن ... نکند تا چشم بهم بزنم گذشته باشد و من اندر خم یک کوچه مانده باشم ؟!

خیلی دردناک میشود ... 

خیلی ها می گویند سخت میگیری ... ولی من فکر میکنم بلد نیستم خوب و واقع بینانه و ... تصمیم بگیرم !

من الان حس میکنم ! یک نوع بزرگ شدن راحس میکنم....شاید کمی دیر است ولی بازم خداراشکر...

حرف ها ته ته رفته اند

کمی زمان میخواهم تا ذهنم را وادار کنم به حرف زدن ... 

ترم اول بد نگذشت ... عالی هم نبود ولی خوب بود ... همین کافیست ... 

یکسری چیز هارا باید بعد اینکه اتفاق افتاد بیایی د بشینی و تعریف کنی اگر تعریف نکردی دفه بعد انگار دلت نمیخواهد زبان بجنبانی و حرفی بزنی ... 

شمال سرسبز ... خدایا شکر که زنده ام و سالمم و تلاش میکنم :)

یاعلی :)

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۳ دی ۹۵ ، ۲۰:۵۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

سلام :)

وای چقدره که نیومدم !

خب...  هفته اینده هفته سوم ابانه و سومین امتحان میانترم ماهم هفته اینده خواهد بود!!!!  

عنوان خودش همه موضوع رو برملا میکنه...  

الان فقط دلم میخواد از چیزای جدیدی که دیدم بگم .... 

از در خوابگاه میام بیرون ... خوابگاه....  خونه جدید!  

خونه ای که دلتنگی یه جای دیگه توشه...  ولی توش دوستای جدیدی هم پیدا شده...گاهی خوبه گاهی خیلی خوب نیست...  

از در خوابگاه میام بیرون .... اگر نگهبان مرد میانسال عینکی خوش برخورد باشه سلام میکنم حتما و صبح بخیر میگم....در رو با فشار باز میکنم... چون بالاش یه چیزی نصب کردن که مثل یه اهرم درو به سمت بسته شدن سوق میده...  ( اگه اسمشو میدونید بگید من توصیف نوشتم براش :))) )

برای رسیدن به در حافظ باید از وسط موتوریای در حال حرکت رد شیم...  مرحله پر استرسیه :)))

و بعد ورود...رد شدن از کنار نگهبانای اونجا...  که گاهی درخواست کارت میکنن...! 

سمت راست کتابخونه و سمت چپ مسیر اصلی که دو طرفش دانشکده ها هستن....  

اولیش معدن و متالورژی...  بعدنش دانشکده فینگیلی و ناز ما :)) و چسبیده بهش پلیمر...  سمت راستم عمران...  و میریم جلو و مهندسی شیمی  و هوا فضا و کامپیوتر و مسجد و ساختمان خیام و ریاضی و ابوریحان و نساجی که وسطش سلفه....  و اونور ترش نفت...  

ساختمون جدید مارو که خیلی بزرگه پشت نساجی دارن میسازن.... 

طرح پایش رو رفتیم...این هفته رفتیم پیش استاد مشاورمون...  

نمیدونم چه جوری باید ردیف کنم و بگم....  

خیلی نرفتم بیرون و اینور و اونور....  یه بارکی رفتم انقلاب....  

چهارشنبه بعد امتحان با بچه ها رفتیم کافه و اردوی با بچه های خوابگاه رفتیم دربند و برج میلاد....  

کرمانی ها دور برم زیادن....  :))) 

سمانه. فائزه. فاطمه. مصدقه. نجمه. محبوبه. و...  کرمانی ان 

نرگس. زهرا همدانی... 

مینو و ساجده و .. گیلانی 

مائده و شهزاد و... مازندارن

آذین و طاهره و... مشهد

محدثه و لیلا و...  قزوینی 

زینب و...  کرمانشاه 

نسیم و...  شیراز 

زهرا و ریحانه و آزاده و محدثه و... یزد 

مریم و ریحانه و فاطمه و...  تبریز 

اسما و پردیس و زینب و....  اهواز 

آذین و مهسا و...  شهر کرد 

فاطمه وسحر .... اصفهانی 

غزل و نفیسه و مهتاب و...  تهرانی 

اینایی که میشناسم 

خیلیام هستن که فقط به چهره میشناسم...  

استاد مشاورمو دوست دارم. استاد آیین زندگیمو دوست دارم. 

تی ای آناتومی نسبت به فیزیک و ریاضی خیلی بهتره... 

برای یادگرفتن فیزیک میرم سر کلاس یه استاد دیگه میشینم! 

برنامه نویسی و اناتومی رو هم دوست دارم؛))) 

چون دارم به یه سخنرانی گوش میدم نمی تونم خوب بنویسم؛:)))

شاد باشید 

یاعلی :)))

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۳ آبان ۹۵ ، ۲۳:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

سلام... :)

من دو روزه که یه پلی تکنیکی شدم!  

خدایا عاقبت بخیرم کن... 

ترس ها هست...  

ولی شادی ها هم کنارش هست... 

و تعداد ادم هایی که باهاشون در ارتباطم...  

و تعداد دوستایی که پیدا میکنم ... 

از همه قشنگ ترش متفاوت بودن استان هاس....  

خیلی این رنگ وارنگی قشنگه....  دلپذیره!  

کرمان. همدان. کرمانشاه. اصفهان. فارس.... 

فوق العاده اس...  

یک سوال  ؟ ایا پارک دانشجو مورد داره؟؟؟  

باید استقلال تقریبی پیدا کنم!  از لحاظ مالی. زمانی. مکانی. غذایی. هههه حتا نوعش مهم نی...  

هم خوابگاهیم که تختش تخت پایینیمه از سوسک میترسه زیاد....  

زیر تختش امشب یه سوسک پیدا کردیم کشتیمش...  !!!  :D 

همکلاسیم اتاقش دقیقا اتاق پایین منه...  

دلم میخواد با اون بیشتر جور شم!  

از بین همه اونایی که تاحالا باهاشون هم صحبت شدم با نسیم راحت تر بودم....  

باید برم کتاب بخرم!

دلم میخواد درس بخونم....خیلییییی زیاد....  دلم میخواد خیلی حوب برنامه بنویسم و دلم میخواد کم نیارم...  

راستش یه رویای کلی دارم ... و کاش خوب و خیر باشه و بهش برسم تا دل حتی شده یه نفر رو شاد کنم...  

یاعلی :) 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۰۵ مهر ۹۵ ، ۲۳:۴۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

سلام 

اوقات بخیر :) 

چند روز دنبال یه جایی میگشتم برای نوشتن... همه گزینه ها رد میشدن ... نوع نوشتن..  اونجوری که میخواستم بنویسم...  نمیذاشتن جاهای دیگه رو انتخاب کنم..  تا اینکه امروز متوجه شدم اونجایی که دنبالش میگردم و یادم رفته وبلاگمه!  گذر زندگی!  

اون روزا دلم نمی خواست بنویسم...  روزای انتخاب رشته منظورمه...  

همون روزایی که کلاسای ایین نامه هم میرفتم...  

معلمی رد شد... من قلبا معلمی نمیخواستم. .. الان اینو میگم..   میدونین چرا؟  چون معلم بخوای بشی چه فرقی میکنه برات معلم دبیرستان باشی یا اموزگار ابتدایی...  ؟!!!! 

اون ته تها دیگه مامانینا میگفتن حالا که اینقدررررر دوست داری اون رشته رو برو...من اونوقت دلم میخواست خودمو گم و گور کنم...  شک مثه خوره میفتاد به جونم...  میتونی؟  میشه؟  ینی دوسش خواهی داشت خیلی زیاد؟؟؟  

به من ومن میفتادم !!!

حالا هنوزم معلوم نشده بود دقیقا میخوان چقدر نیرو و چطوری بگیرن! 

رفتم جشن قلم چی برای جایزه گرفتن...تنهای تنها...  هیچکدومشون نیومدن...  من بعد ازمون این نامه مقدماتی پیاده راه افتادم و تو راه خودمو کشتم که بالاخره باید چیکار کنم... اون روز بعد از ظهرقرار بود ظرفیتای تربیت معلم اعلام بشه...  وقتی رسیدم دلم خواست کاش یکیشون بود...  کاش....  

یکی از دلایل تلاشم این بود که اونا بهم افتخار کنن...ولی نبودن وقتی من رفتم و جایزه گرفتم...  درسته که خیلیا واقعا خیلیا بهتر از من بودن...  ولی به هر حال من هم جزوشون بودم..   هرچند اخراش!!!! 

کاش بودن...  کاش...  

اومد بالاخره... چون محل کار هم مشخص بود میگم فقط دوتا خانم برا ابتدایی میخواستن!  پرید خیلی راحت..  خیلی ازراحت هم راحت تر...  

درخواست دادن برای جای دیگه هم که نمیدونم امکانش بود یا نه واقعا مضحک بود!  چرا؟  چون از نظر من هیجده ساله تو مرداد 95 اگر میخوام مسیری سادتر و معمولی تر برای زندگیم انتخاب کنم و خیلییییی زودتر از اونچه فکرشو بکنین تشکیل خانواده و باقی زندگی!  مسلما نمیخوام تو یه شهر دیگه برم 

همین الان مسیله برام باز شد!  دقیقا همین الان 

در واقع من اگر معلمی رو انتخاب میکردم هدفم به هیچ عنوان خود شغل نبود...  اصلا...  خود شغل مهم نبود!  مزایا!  اونا بودن که سوقم میدادن!  پس من حاضر نبودم از خودگذشتگی براش به خرج بدم!!! 

ولی راه بعدی..  میدونم باید برم... میدونم امکان داره شغلی در محل زندگیم پیدا نکنم و میدونم های دیگه...  با توجه به امار و ارقام هایی که وجود داره یا تهران خواهم رفت یا اصفهان!  

همینجوری که میرم تو دل قضیه اینا رو از وجودم میکشم بیرون!  اره من برا این رشته حاضر بودم تهرانی که داره کشته مرده میده رو ول کنم ! 

شاید یکی از دلایل اصلیم این بود که حس خیلی خوبی برای رفتن به امیر کبیر, دارم حس خوبی برای رفتن به دانشگاه اصفهان دارم اما حس خوبی برای رفتن به علم و صنعت ندارم حس خوبی برای رفتن به خواجه نصیر ندارم!  

نمیدونم قبول میشم یا نه ولی هر جایی که شد میدونم همونوری اکیه!  :) 

در واقع یه همچین حسی دارم...  هر کدوم که میشد فرقی نداش همشون قرار بود اکی بشه چون من میخوام که اکی بشه :D

من مشتاقم. .. واقعا مشتاقم...  

اینا به کنار....کلاسای شهرم رو رفتم :) ایین نامه قبول شدم و قراره ازمون شهر رو بدم هفته اینده...  

برام دعا کنید... تلاشمو میکنم تا با رانندگیم یه راننده بی قانون دیگه به راننده های بی قانون اضافه نکنم!  

خواهش میکنم...تا همه رعایت نکنن رانندگی اسون نمیشه...  من می ترسم...  خیلی میترسم...از این ماشینای در حال حرکت...  

مربیم میگه تو گاز دادن خسیسی!  من میدونم اونجاهایی که میگه باید گاز بدم اما از گاز دادنه میترسم... درستش میکنم اما از گاز زیادی میترسم...  

حواستون بیشتر باشه...  

اقایون به طور کل دل و جریت بیشتری برای اینکارا دارن از نظر من ولی نه به این معنا که خانوما تواناییشو ندارن...  اتفاقا برعکس...من اون خانوم با احتیاط رو بیشتر قبول دارم...  

اقایون با فرهنگ و مودب رو که حسابشون جداس اما با شمام 

مذکر گرامی...  تیکه انداختنات برا منه کار اموز اصن به چشم هم نمیاد...  

چون اینقد حواسم به جلومه که نمیشنوم چی داری میگی!  

:) 

راستش این تیکه انداختنه چون واقعا کم متوجه میشم که چی میگن تاثیر خاصی هم نداره اما من از اون نگاه پر پوزخندی بدم میاد که به یه خانومی میزنن که تو یه جایی قرار گرفته که باید ماشینو ازاد کنه...  بیارتش بیرون از پارک دور بزنه...  و... 

از نگاه با پوزخند و تمسخر بیزارم...  برا خودم که هنوز ندیدم ولی برا بقیه چرا...  

همین یکشنبه... اقا چنان داد کشید و خانم راننده رو به تمسخر گرفت که تو بازار همه توکهشون جلب شد...  بعد که خانم رفت جوری با سرعت عقب رفت که نزدیک بود بخوره تو تیر چراغ برق!  ینی واقعا رانندگی که پزشو میداد همین بود؟  سرعت!  ؟ نمیدونم!  ههه سر دلم باز شد چی گفتم ته صحبتام 

خلاصه...  گفتم که منم بگم حواسمون باشه که ما ها روحیاتمون فرق داره!  این اساس خلقته!  استثنا ها هم که همه جا هستن!  

و راننده خوب بودن مهمه...اینکه بدونی کجا باید گازشو بگیری و بری و کجا باید اروم بری و متوقف شی...  

من که حالا حالاها کار داره تا بشم یه راننده خوب ولی سعیمو میکنم...  :) 

ولی قول میدم اون بخش اروم رفتن و متوقف شدنو همیشه به موقع انجام بدم :)))) 

به یاد منم باشید هنگام دعا...  انشالله که قبول بشم :) نشدمم no problem دفعه بعدی :) 

یاعلی 


๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۷ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر