•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

اگه " به اضافه ی " خدا باشی میتونی
" منهای" همه چیز زندگی کنی ...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۱ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۱۹ 99.
آخرین نظرات

79. رمان

جمعه, ۹ اسفند ۱۳۹۲، ۱۱:۱۷ ب.ظ
رمان خوندن رو دقیقا از کی شروع کردم ؟!
نمی دونم ...
کتاب رمان ده تا هم نمیشه ... که خوندمشون ... 
اوایل داستانایی که بچه ها تو وباشون میذاشتنُ میخوندم ... 
همشون راجب یه گروه پسر خواننده بود ... 
طرفدارا واسشون می نوشتن ... 
منم دنبالشون میکردم ... 
از وسطای تابستون شاید بود که به کل سراغشونو نگرفتم جز دوبار ...
بینشون یه داستان خیلی پر رنگ مونده ... اسمش " انتقام تلخ " !
قشنگ بود .. خوب بود ... 
رمان پی دی اف واسه سایت نود و هشتیا رو هم احتمالا از پارسال تابستون شروع کردم به خوندن .... 
اولیشم تقلب بود ... :)
خوندن رمان و داستان رُ دوست دارم ... 
دلم میخواد سرگذشت آدما رو بخونم ... 
زندگی های مختلف ... اتفاقای مختلف ... تصمیم گیری ها ... دو راهی ها .. 
واسم جالبن ... 
تجربه های زیادی از توشون در میاد ... 
خیلی رمان خوندم ... 
رمان خوندنم ناخودآگاه منو انداخته وسط قصه ها ... 
حالا حس میکنم بین اون همه داستان من خودمُ گم کردم ... 
نه به این شدت .. اما خب همراه با اون تجربه های خوب اثرات بدی هم داشته ... 
زیاد فکر کردن الکی ... 
امروز داشتم  گریه می کردم ... به خاطر یه اشتباه که از خودم سر زد ... 
حرفی که حق نداشتم به پدرم بزنم ... 
شاید اگه اینجا بنویسم چی گفتم هم ...
به نظر ساده میاد .. اما شاید سنگین باشه ... 
اخلاق پدر و مادر ها متفاوته .. شرایط زندگی ها متفاوته ... عقاید متفاوته ... 
من چطور باید اینقدر احمقانه دل بابامُ که انتظار زیادی هم در برابر اون همه زحمتی که در قبالم میکشه نداره به درد بیارم ... 
حتی واسه یه لحظه ... 
خیلی قدر نشناسم ... 
باید باید باید .... همش زیر سر این کلمه اس ... !
یه تجربه واسه من ... 
اینکه هنوز وقتی ذهنم میتونه اینقدر بسته باشه .... 
و اینقدر نفهمم که چطور باید خواسته هامو به زبون بیارم !
وقتی یه لحظه فکر کنی و احساس کنی داشتی خودتو توی یه قصه خیالی تصور میکردی عصب هات شروع به واکنش میکنن .. 
آخرش چی شد ... 
از اول مهر امسال آمار رمان خوندنم افت کرده ... جای خوشحالی داره ... :)
کم خوندن .. و خوندن اونایی که فایده دارن خیلی بهتره ... 
مهمه چه اتفاقایی تو زندگیمون میگذره ... حتی اگه واسه گذشته باشن ... گذشته ای که مربوط به یه ثانیه قبل هم میشه ... 
مهمه چون هم از خوبش  و هم از بدش یه تجربه حاصل میشه ... 
چقدر ثانیه ها باارزشن ... 
.....
ته تغاری عزیزم ...
قول داده بودم اسم چند تا رمان خوب رو بهت معرفی کنم ...
از نظر من بین همه رمانایی که خوندم اینا بهترینن ... 
در امتداد باران
زن نبود شعله بود سوزاند
نقطه سر خط ، تکرار زندگی
تقلب 
دالان بهشت
آبرویم را پس بده
یک شبانه روز 
زهر تاوان 

یاعلی 

۹۲/۱۲/۰۹ موافقین ۰ مخالفین ۰
๑فاطمـ ـه๑ ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">