•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

اگه " به اضافه ی " خدا باشی میتونی
" منهای" همه چیز زندگی کنی ...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۱ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۱۹ 99.
آخرین نظرات

114 . حکمت خدا

جمعه, ۱۳ تیر ۱۳۹۳، ۰۶:۳۰ ب.ظ
چقدر دور به نظر میرسه ؟!!
در صورتی که هنوز یه هفته هم از پایان اون ماجرا نگذشته ؟!!
چقدر خدا رو شکر میکنم که نشد ... 
که به سرانجام نرسید ... 
شاید هم رسید جوری که باید میرسید ... !!
واقعا اینقدر دور به نظر میرسه که نمی تونم تصور کنم همه این اتفاقا که داشت سرنوشت من رو به بازی میگرفت مربوط به یه هفته گذشته باشه !!!


حاجی هامون برگشته بودن ... دوشنبه هفته پیش ... شبش ولیمه داشتن ... 
اون بعدازظهر مامان برای کمک رفته بود و نبود ... 
تلفن زنگ خورد ... جواب دادم ... با معرفی خودش شناختم ... بهش گفتم مامان خونه نیست ... 
همسفر مکه امون بود ... سال ۸۸ ... اندک رفت و امدی با هم داشتیم ... 
همون روز یه بار دیگه هم تماس گرفت ... اما مامان هنوز نیومده بود ... مامان که برگشت خودش تماس گرفت و ان دفعه اون نبود ... 
فرداش .... سه شنبه ظهر داشتیم ناهار می خوردیم که دوباره زنگ زد ... 
مامان باهاش حرف میزد ... من یه دخترم ... ۱۶ ساله ... با تمام تفکرات و خیالات یه دختر دبیرستانی ... 
میتونستم تصور کنم ممکنه بحث یه خواستگار باشه ... 
مامان میگفت نه ... 
من خندیدم !!!!
تا شب چند باری تماس گرفته شد ... حالا بابا هم در جریان بود ... 
من بیخیال دنیا پای کامپیوتر نشسته بودم و به این فکر میکردم که حالا که بابا انتقالی گرفته ناجور باید درس بخونم .... 
بابا رفت بیرون ... من و خواهرم رفتیم تو حال .. 
معصومه از مامان پرسید که چرا این خانوم همسفر اینقدر زنگ میزنه .... 
لبخند زدم !! 
مامان گفت : که یه خواستگار دارم ... پسری که اون خانوم به شدت ازش تعریف کرده و با وجود مخالفت مامان باز هم اصرار کرده تا مامان به بابا گفته ... 
شوهر عمه آخریم می شناختتش ... 
بابا از اون پرسیده بود و مثه اینکه هم خانواده خوبی بودن و هم خودش ... 
من به مامان گفتم واقعا چی تو من دیدی که داری یه همچین چیزی رو بهم میگی ؟!!
اصن به من میخوره ؟! قیافم ؟!!
یعنی چی ؟!! ...
ساکت شدم ... داشتم فکر میکردم اما به چی دقیقا ؟!!
فقط یه روز فرصت ... 
خیلی ازش تعریف کردن ... درست نبود این کار ... 
گفتم شما که اینقدر ازش تعریف می کنین من اینقدر تعریفی نیستما گفته باشم ... 
به کسی نمی تونستم بگم ... 
زهرا و مفیده هم کنکور داشتن ... 
به سارا گفتم ... ساده کرد مسئله رو .... خب میومدن خواستگاری ... 
یا میگفتیم آره یا نه ... 
چمی دونم ... 
استرس اضطراب ... با کلی بدبختی انتقالی بگیر بعد این مصیبت که میگن بالاخره که یه روزی اتفاق می افته ... 
وای ... 
من .... کی باورش میشه ؟!
اون خانوم تو کلاس زبان که هی تاکید داشت باید درس بخونی .. موفق بشی ... 
وقتی نمیدونم چطور گفتم باشه بیان ببینم کیه و چیه ؟! فقط می دونستم دو تا خواهر داره و تک پسره ... خونش گذاشت و دانشجو ... و هزار تا صفت اخلاقی خوب و عالی که بهش می دادن ... و اسم کوچیکش !!!!!!!!!!!!!!!!
چهارشنبه شب بابا اکی داد ... 
مامان میگفت قبلا هم خواستگار داشتی ... سوم راهنمایی بودی اما بابا تحقیق کرده و قبول نداشته ... 
چند تا سوال این وسط میاد .... اونا آیا احیانا قراره بچه بزرگ کنن با انتخاب یه دختر بچه ۱۴ ساله به عنوان عروس ؟!
پدرم اگه اونا عالی بودن راضی به ازدواج من میشد واقعا ؟!!!!!!!!!!!!!!

حالا این آقا پسر همه چی تموم از نظر دیگرون قرار بود بیاد خواستگاری .... 
مفیده کنکورشو پنج شنبه داد ... زهرا جمعه داد ... 
خبری ازشون نشد ...... داشتم بر میگشتم به زندگی عادی که خب پشیمون شدن .... 
اما جمعه غروب متوجه شدیم که قراره بیان و ما خبر نداشتیم و حتی قرار بود شام بریم خونه خالم !!!
اون از پیدا شدن سر و کله یهویی خواستگار و اینم از یهویی اومدنشون ... 
حالا با اومدنشون کنار بیای پسره رو نمی خواستن بیارن !!!! 
جل الخالق مگه بابا ها قراره با هم وصلت کنن ؟!!!
شب جمعه .... 
هی هول و ولا ... 
از بس فکرم درگیر بود هی تند تند پشت هم برا مامان و بابا جمله ردیف میکردم .... 
ساعت یازده شب اومدن !!
ده دیقه بعد من و اون رفتیم تو اتاق که حرف بزنیم .... 
شروع کرد حرف زدن ... 
اون حرف زد و من فهمیدم نپرسیده خدش با نوع حرف زدنش داره جواب میده .... 
شبیه سخنرانا حرف میزد ... 
همون اول دزدکی که نگا کردم بادیدن قیافش وا رفتم ... 
قیافه معمولی داشت ... منم همینطور پس بهتر بود افکار رویایی رو از سرم بیرون کنم !!!!
حرف زدیم یه ساعت .... ینی اون حرف زد ... منم چند تا کلمه اون وسطا گفتم که بگم بلدم حرف بزنم .... 
خیلی سنش کمتر از اون چیزی بود که فکر میکردم !!
نوزده سال ... متولد ۷۴ ... و من متولد ۷۶ به سه سال هم نمیرسید تفاوت سنیمون .... 
نگین چطور ... خودم هم نمیدونم ... 
داشتم فکر میکردم اما نمیشد ... اشتباه فکر میکردم .... 
الان که نگاه میکنم بیشتر داشتم به این فکر میکردم که خودمو آماده کنم برای همسر بودن ... اونم کی ؟؟؟؟؟ من .... 
همه دخترایی که تو سن من و دور و برم بودن و ازدواج کردن پر رنگ شده بودن ... 
بعضیاشون درس می خوندن و موفق بودن ... 
من گفتم قبلا زود راضی میشم ... 
شایدم خودم رو مجبور به راضی شدن میکنم و بعدم که کنار اومدن خوراکمه .... 
با توجه به افکاری که داشت و حرفایی که زد و استخاره ای که خوب بود ... آدمایی که مشتاق ازدواج بودن ... و به شدت از اون پسر تعریف میکردن و حاضر بودن اگه دختری به سن و سال من داشتن دو دستی تقدیم کنن ... ( کمی اغراق .. ینی راضی به وصلته بودن )
من از صبح شنبه فکر کردم .... زبان خوندم و وقتی می خوندم فکر کردم کاش این دنیا و زندگی الانم  رو از دست ندم ... همه چی رو همینجوری می خوام ... 
من فک کنم خیلی خیلی منطقی داشتم فکر میکردم اونقدری که از قیافش هر چند معمولی خوشم نیومده بود .... از قد و قوارش ... هرچند دانشجو بود و شغل ثابتی نداشت ... 
نمی دونم .... فقط اون لحظه هه که گفتم قبول میکنم .... به بابا ... 
به این فکر کردم که خدا گفت آره ... خوبه ... 
من قبل اینکه بگم قبول گفتم اگه بگم نه چی میشه ؟!!
گفتن یه دلیل منطقی بیار و انگار اونجا من واقعا احساس ناخودآگاهم رو به زبون آورده بودم و سرکوب شده بود .... 
به زهرا گفتم جمعه غروب بعد اینکه از کنکور زبان برگشت .... و خونمون بود ... 
اونم شکه شد ... ممنون شد که قبل کنکور  نگفتم بهش ... !
و اونم استرس داشت ... 
اون موقع که گفتم قوب هم مفیده و هم زهرا خونمون بودن .. برگشتم تو اتاق گفتم پشیمون شدم .... 
زهرا دو روز بعد گفت :اون موقع که گفتی پشیمون شدم واقعا حس کردم ....
و من هنوزم فکر میکنم چطور خودم حس نکردم که برم و زود بگم نه ؟؟!!!
ساکت شده بودم .... حوصله نداشتم ... نفهمیدم چطور ماه رمضان اومد .... 
یکشنبه صبح با مادرم و خواهر بزرگترش و پدرش رفتیم برای آزمایش خون .... 
من ... 
تمام مدت داشتم سعی میکردم خودمو آماده کنم ... 
جواب اونایی که منفی بود رو دادن ... مثبت بود رو دادن اما برای من و اون و چند نفر دیگه نه .... 
اونجا مامان به باقی دخترا نگا کرد و گفت ببین بیشترا همین همسن خودتن ... 
ولی ... 
زوده ایها الناس زوده ... نمی خوام ...
یه مشکلی بود ... باید دوشنبه دوباره میرفتیم ... 
یکشنبه شبش من بودم و یه حقیقت تلخی که باهاش شدید مواجه شدم و اینکه من نمی تونم ینی امادگیشو ندارم بگم بله با اجازه بزرگترا ... 
چقد به خودم پیچیدم ... 
تو دلم زاری کردم ... هنوزم جرئت نداشتم بگم خدا نمی خوام ... 
حتی اگه میشد با قبول مسئولیت حرفی که زدم وارد دنیای جدید می شدم ... 
اما خواستم خدا اگه میدونه نزاره ... 
نمیدونم چه زمزمه هایی میکردم تو اون حال زارم ... 
دلم میخواست سرم رو بکوبم به دیوار و مو هامو بکشم و جیغ بزنم و جیغ بزنم ... 
خوابم نمی برد و هجوم این همه فکر و مسئولیت کلافم کرده بود .... 
دوشنبه رفتیم ... ما رو فرستادن یه مرکز دیگه ... 
معطلی کشیدیم .... 
در نهایت گفتن هم عروس خانوم و هم آقا داماد کم خونی دارن از نوع شدیدش ... 
برای دوران بارداری کلی مشکل به وجود خواهد اومد برای مادر !!!
اگه بچه بشه ماژور باید کورتاژ شه .... ( دقیقا کاری که دختر عمه ام بعد سه ماه بارداری داره الان انجام میده ... :(((.......)
ب استرس انگشتامو تکون دادم و به این فکر کردم خب یه نفر یه چیزی بگه ... 
که این آقا پسر دفعه قبلی که رفت خواستگاری هم نتیجه آزمایشش همین بود ...
قضیه منتفی شد ... 
منکر نمیشم که دلم میخواست قهقه بزنم ... 
فکر کنم تمام تلاشمو کردم که بعد خروج از اتاق و دور از چشمشون یه لبخند از ته دل بزنم ... 
اشتباه از من بود که با وجود اون همه تردید .... 
قبول کردم بیان ... 
سخت بود ... همش بهت بگن عالی خوب ... از این بهتر کجا پیدا میشه ؟!!!
تمام ایده آلایی که بودن و نبودن رو بردم زیر سوال خودم به شخصه خودمو محکوم کردم به اینکه بهتره اینقدر تحت تاثیر رمانات رویایی نباش ... اما خیلی بی انصافی کردم در حق خودم ... 
اگه اینطوری بهم نمی خورد شاید پشیمون میشدم که این موقعیت رو از دست دادم و شاید ککم هم نمی گزید .... 
خوشحال بودم و برای اون متاسف ... 
اون تصمیم داشت یه زندگی رو اداره کنه هرچند هر کسی از راه برسه بگه اون بچه اس و چند سال دیگه به غلط کردن می افته ... 
هیچ احساسی نبود ... مامان کم استرس نداشت ... اونم آمادگی نداشت ... اون فقط میخواست بدونه یکی از بچه هاش سامون گرفته .... 
و من الان واقعا واقعاا می فهمم خدا چه لطفی شاملم کرد شایدم اونو خیلی دوست داشت و من و اون نمی تونستیم اون زندگی که باید داشته باشیم ... 
خوشحال بودم از سبکی شونه هام .. آزادی فکر و خیالم ... 

خیلی خیلی زود متوجه شدم داشتم خودم رو از چه چیز هایی محروم میکردم و چه بلایی سر خودم می آوردم ... 
ازدواج خوب و مناسبه اما برای حالای من اصلا درست نیست .... نه درست و نه منطقی ... 
من برای اولین بار از اینکه نتونم درس بخونم به وحشت افتادم !!!
خدا حکمت داشته کارت 
عقل من که قد نمیده ... 
اما ممنون که تجربه ای پیش روم گذاشتی .... 
قدر داشته ها رو خیلی خیلی باید دونست ... 

به اینم رسیدم که چقدر کم کم ... آروم آروم و پله پله بزرگ شدن لذت بخشه ... 
و یهو بزرگ شدن وحشتناک ترسناک و درد آور ... !!!

این دلیل غیبتم + چند روز قطعی نت 

در آخر لبخند و ممنون از خدا 

یاعلی 

۹۳/۰۴/۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰
๑فاطمـ ـه๑ ..

نظرات  (۱)

سلام فاطمه ی عزیزم.
خواهش میکنم. دوست داشتم بنویسم برات. منتها دودل بودم همیشه که نوشتنش کار خوبیه یا نه. خواستگاری ها رو همچنان ترجیح میدم ننویسم. توی بلاگفا چندتایی از خواستگاریهام نوشتم. خواستی میتونی بخونی. اینجا.

+ در مورد این پست، خوندمش، خیلی حرف دارم در موردش بهت بگم. منتها الان فرصتش نیست بنویسم برات. مینویسم ان شاءالله قبل اینکه برم سفر. :)
پاسخ:
سلام .. :)
ممنون واقعا ... 
راهنمایی هات خاص هستن ... 
:)
خیلی بیشتر دلم میخواست تو برام بنویسی راجب این پست ... 
سفرت به خیر و خوشی باشه ان شالله ... :)
تو این پست یه چیزایی هم جا موند 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">