•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

اگه " به اضافه ی " خدا باشی میتونی
" منهای" همه چیز زندگی کنی ...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۱ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۱۹ 99.
آخرین نظرات

۱۸ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

* این چند روزه داشتم فیلم می دیدم ... حوصله نوشتنم نداشتم ... پنج شنبه شایدم چهارشنبه بود ... داشتم آپ میکردم ... اما حسش رفت ... فعلا پست موقته ... داشتم راجب عید می نوشتم ... عید خوبی بود ... از ساعت فک کنم ۵ صبح شروع شد و تا حول و حوش ۱۰-۱۱صبح ادامه داشت .... خیلی هم خوش گذشت ... جاتون خالی .... مخصوصا اون فوتبال شیش نفری ... که یه ثانیشم لبخد از رو لبام کنار نرفت ... شُکر ... 

** دارم یه فیلمی می بینم ... راجبش خواهم نوشت ... آدمو خیلی تو فکر فرو می بره ... خیلیییییییییییییییییییی ... نه حالا همه .. اما خب من ... استثناء هستم دیگه .... تا حالا از این طالع ها یا فال هست برای ماه های تولد رو خوندین ؟؟ ... نوشته مثلا زن بهمن ... خصوصیاتشونو نوشته ... توی دفتر خاطرات زهرا بود ... بهم نشون داد ... میتونم بگم ۹۸ درصد شباهت داشت با شخصیت من ... اگه یه جا تایپ شدشو پیدا کردم حتما حتما میزارم ... جالب بود .. برا زهرا و مفیده رو هم خوندیم اما خیلی شبیه نبودش ... از نظر من که واسه زهرا ۳۰ درصد و واسه مفیده هم ۲۰ درصد تقریبا !!!!!!!!! ... الان که رفتم سرچ کردم زن بهمن ... اوهه ... چه خبره .. اصن اینایی که اینا نوشتن شبیه اونی که من خوندم نیست ... یه سری چیزاش شبیه به منه .. همین ... من اگه یه موقع هم این چیزا رو بخونم فقط و فقط برا اینه که ببینم  چیزایی که نوشته شبیه منه آیا؟؟... همین ... 

بابا اینا با خودشونم درگیرن ... یه جا نوشته قابل پیش بینی .. یه جا نوشته غیر قابل پیش بینی ...هر چی که هست ... مهم اینه با این چیزا کار ما راه نمی افته ... بد میگم ؟؟ 

*** امروز روزِ ... نمیدونم بگم خوب ؟ خیلی خوب ؟ بد ؟؟ ... وقتی پامو گذاشتم تو مدرسه تو حال خودم نبودم ... سارا هنوز نیومده بود .. حتی تا بعد از اینکه صف بستیم و بعد اینکه رفتیم کلاس ... خدا رو شکر اونجا دیگه اومد ... خواب مونده بود ... اخیش ... امروز دلم میخواست همه رو ببینم ... دلم واسشون تنگ شده بود ... ما فقط یه روز تو هفته همو نمی بینیم ... اونم جمعه هاس !!!! ... کلا میزون نبودم ... الکی گرفته بودم ... زنگ اول ورزش ... کاش برای ورزش نمره نمیذاشتن ... من دلم میخواد با خیال راحت اون چیزی رو که میخوام یاد بگیرم ... اما همه چیزایی که معلم داره تند تند یاد میده رو به اندازه ای که باید تمرین نکردم ... هعی ... من واقعا میخوام از بازی لذت ببرم ...  ... اما ... زنگ دوم شیمی ... درس داد .. کاش جواب اون سوالو می دادم ... کاش ساکت نمی موندم ... کاش اعتماد به نفس بیشتری داشتم ... کاش ... زنگ سوم هم فیزیک ... فیزیک خان کمی وسواسی تشریف می دارن ... فک کنم بچه ها با کفش رو صندلی رفته بودن ... ینی تا این حد ؟؟ واقعا باید گفت بی فرهنگ ... یعنی چی خب ؟؟ ... امیدوارم واقعا کفش نبوده باشه ... اه ... امتحان گرفت ازمون .. یه سوال پر ملات اما تقریبا راحت ... به قول خودش چار چوب کتاب که ایندفه واقعا صدق میکرد ... درست نوشتم ... تبریک به من ... نرگسم اون زنگ عربی رفت جلو و نمره خوبی گرفت ... اما زنگ آخر هم من  و هم نرگس امتحانامونو خراب کردیم !!!!!! .... ما شیمی ... نرگس هم تاریخ ادبیات ... به هیچ وجه نمیخوام از امتحان امروز حرف بزنم ... هیس ...

*** امروز .. من به بر و بچ انسانی میگم واقعا درساتون سخته .. امیدوارم موفق شین و خیلی سخته ... وای تاریخ ادبیات ... عربی ... ادبیات .. زبان فارسی ... تاریخ دوتا ... فلسفه ... منطق ... وای ... رضوانه هم برا من ابراز تاسف میکنه که عزیزم امتحان شیمی دارین ؟؟ وای ... فیزیــــــــــــــــــک ؟؟ .. ما چقد برا همدیگه ابراز همدردی میکنیم ؟؟ ... من که صادقانه گفتم ... !!!

**** وقتی از اتفاقای روزم می نویسم دیگه اون چیزایی که میخواستم از قبل بنویسمو فراموش میکنم و تمرکزمو برا نوشتنشون از دست می دم ... اما بالاخره ... یه روزی .. همه حرفای این روزامو می نویسم ... همه دغدغه هام ... همه دل مشغولی هام ... همه دل تنگیام ... همه فکرام ... همه آرزو هام ... همه همشون ...

خیلی وقته نمی نویسم زندگی یعنی ... چون زندگی بعضی وقتا مرئی و بعضی وقتا نا مرئی ... 

وقتی مرئی فقط بهش نگاه میکنن و وقتی نامرئی کسی ازش یادم نمیکنه !!!

یا علی 

نایت اسکین

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۷ مهر ۹۲ ، ۱۸:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

عیدتون مبارک باشه ... خوش به حال اونایی که توفیق گرفتن روزه امروز نصیبشون شد  ... هعی ... حیف شدش ...

روز عرفه من حیف و میل شدش !!!! ... هر چند وقتی نداشتم این بین ... اما منم مقصرم ....

امروز بالاخره میخوام از کلاس زبان بنویسم .. این یه ماه سریع ازش گذشتم در صورتی که همین کلاس زبان بحث ها داره واسه خودش ... 

برا من که وقتی می رسم خونه ساعت دو نیمه و سه حرکت میکنم برم کلاس و چهار کلاس شروع میشه و ۵ و نیم تموم و بعدم بیست مین منتظر علی می مونیم بیاد و به سمت خونه حرکت میکنیم و شش و بیست تقریبا خونه ایم بهتره که همین ساعت برم کلاس !!!! ... :دی 

وُرک امروز واقعا سخت بود و بنا به تنبلی دیشبم حوصله در اوردن لغتاشم نداشتم .... پس نتیجه این شد که من ورک ننوشته رفتم کلاس و بعد با هدیه نوشتیم ... امروز کلاس بهم خوش گذشت ... هر چند جریممون کرده بود مثلا و مارو فرستاد ته کلاس بشینیم و از رو ریدینگ سامری بدیم ... سخت ترینش افتاد به من و نگین !!!!!نگینم امروز هنگ ... وای چه هول و ولایی بودا ... ولی حال داد .... 

پارت اخرش که برا ما بود راجب نژاد پرستی و تبعیضای قومی بودش ... یکم سخت بود راجبش توضیح دادن ... بعد از سامری هم ۵ مین وقت داشتیم که یه راه حل برای از بین بردن این مشکل بگیم !!!! هر چی بود خوشم اومد و کلی حال داد و در آخر با لبخند خارج شدم .... 

امروز در کل خوب بود ... حس خوبی داشتم از صُب ... امروز بر خلاف یکشنبه و سه شنبه های قبل بدون بی حوصلگی و کلافگی سر کلاس ریاضی نشستم .... اثبات کردن رو دوستدارم ... حداقل الان که راحته !!

عربی امتحان گرفت ازمون ... اوممممممممم ... غلط دارم !!!! ... اما خوب بود .... 

نرگس یه چیزی گفته که چند وقته ورد زبون منم شده ... وقتی جفتی کنار همیم و یکی میاد بینمون میگه تقدیر ... ( تقدیر جدا کرده مارو ... !!!) ... هیع ... ههههههه ... هیع رو درست نوشتما ... !!! هعی منظورم نیسش ...

باور کنین من اصلا اصلا امروز نمیخواستم اینا رو بنویسم ... میخواستم از گرونی بنویسم از زحمتای مامان و بابا بنویسم ... از زندگی بنویسم ... از بزرگ شدن و درد فهمیدن بنویسم اما ... نمیدونم چی شد که اینجوری شد !! 

امروز صبحی که رفتم مدرسه ... پیش سارا وایسادم ... مقنعشو عوض کرده بود  ... منم که کلا متوجه هیچی نیستم ... تا دیروز سیاه می پوشید .. امروز مقنعه مدرسه سرمه ای سر کرده بود .... من فقط و فقط متوجه شدم سارا تغییر کرده اندکی ... همین .. اصلنم از مشکی بودن مقنعه روز های پیشش چیزی یادم نبود و الانم نیس .... 

نرگس داشت یک شخص رو دلداری میداد ... خودشم همچین میزون نبود ... من کیف نرگسو گرفتم و چادرشم دادم دست سارا !!! ... وای خیلی سنگین بودا ... البت سارا نصفش کیف منو داشت .... 

متوجه شدیم دختر باهوش کلاس ما با پسری کات کرده بود و از قضا دل به این پسر بسته ... !!!!!!!!!!!!! بی خیال ... دغدغه فکریا چقــــــــــــــــــــــــــدر با هم فرق داره ... هر چی بود اون دخترم تا زنگ آخر میزون میزون شد و اصن انگار نه انگار .... واقعا ارزش داره خودمونو در گیر اینجور مسائل کنیم ؟؟؟؟جز دردسر و دغدغه فکری و وهم خیال اوردن برا ما دخترا ... حداقل من هیچ سودی نداره .... !!!! 

اومممممممممم ... منو سارا ، خانوم شیمیمون یکیه .... جیگر جان ... همیشه هم ما قبل از تجربیا شیمی داریم ... منم سوالای سختی که خانوم شیمی  می پرسه رو برا سارا میگم ... امروز نتیجه داشت و از سارا پرسید و جواب درست و گفت ... یو هو ... خیلی خوشی حال شدم ...

وای همین الان وقفه ای افتاد بین نوشتنم ... چقد خندیدیم ... زهرا و مفیده اومدن خونه ما .... بین خونه ما و زهرا اینا یه راه باریک هس و بعد یه در اهنی سفید که بالاش شبیه میله های زندانه  .... گوسفند فردا هم همونجا بسته بود ... چقدر خنده دار بود عبور از در در حالی که یه گوسفند چموش به در بسته شده و هی وول میخوره ... مفیده که ماشالله اجیم نترس .. گوسفنده رو داشت ... زهرا هم یکم من شجاعت به خرج دادم بردمش جلو تر ... تا تو یه لحظه زهرا تونست برگرده خونه ... و منم به شدت خندیدم و شاد شدم ... مفیده هم همین الان رفت خونشون ... 

وایسین یه عکس از این بعبعی بگیرم ... 

یا علی 

نایت اسکین

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۳ مهر ۹۲ ، ۲۰:۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

امروز صبحی مدیر گرام پاشد اومد سالن بالا ... تو کلاس ما و دوم تجربی ... اینطور به ما گفت که نیم نمره از نمره انضباطمون کم میکنه !!!! ... به جز اونای که غیبت داشتن روز پنج شنبه ... ای خدیجه خر شانس ... 

حالا قضیه چیه ~~~ گفته بودم  ::

اما بعدش که زنگ خورد ... فکر کنین ۶۰ نفر آدم حدودا با هم از پله ها برن بالا ... یهو همه جیغ کشیدن ... وای صداشون تو سالن می پیچید گوشم کر شدش ... آخرشو افتضاح کردن ... مدیر و  ناظم اومدن مثلا ما رو شستن و پهن کردن تو آفتاب !!!!! .... 

برا همین ... البته صرف نظر کردن از اینکه واقعا اگه این ۶۰ نفری که داره ازشون نمره کم میشه جیغ میکشیدن دیگه مدرسه ای باقی نمونده بود ... حالــــــــــــــــــــآ ... انشالله که یادشون میره !!!

امروز قبل اینکه آقای فیزیک وارد کلاس شه سریع ازش اجازه گرفتمو رفتم یه صفحه از دفتر فیزیکمو که پیش یکی از همکلاسیای پارسالم بود و هفته پیش دوشنبه ازم گرفته بود گرفتم ... ( ازش خیلی عصبانی بودم و حالا کمی ... ) 

اما ما کلا سر کلاس آقای فیزیک بحثای جالبی میکنیم !!! اینو داشته باشین .... اول بگم .. دختره اجازه گرفت بره بیرون فک کنم ... بعد اومد در کلاسو باز کنه بره بیرون اول در زد ... : دیــــــــــــــــــــــــ ... هههههه .. ترکیدیم از خنده جمیعا ... وای ... الانم خندم گرفته به شدت ... خیلی با حال بود ... حسن زاده اینکارو کرده بود ... حالا از کلاس که رفت بیرون ... بچه ها داشتن توضیح می دادن که تو شوک خانوم شیمی که ساعت قبل داشتیمو ازمون نپرسید ( جزو الطاف الهی که شاید ماهی یه بار یه دوماه هی بار پیش بیاد !!) بوده و اینجوری شده ... 

حالا بماند که ما ده دیقه واسه خودمون داشتیم می حرفیدیم ... و ؟آقای فیزیکم ریلکس سر جاش نشسته بود ... و بعد از پرس و جو ازش اینجوری جواب داد که حس کردم نیاز دارین حرف بزنین ... خ خ خ ... واقعا چقد این آقای فیزیک یا درک و احساسه ؟؟ هوق .. آقای شریف و خوبیه ... هیس ... راست میگم ... معلم خوبیم هس ... 

امروز باید بیشتر درس بخونم اما نمیشه ... !!!! برا فردا کلاس زبان دارم ... یه ریدینگ فوق سخت !! یه صفح آ۴ فقط لغاتشو در آوردم هوف ... مردم ... !!! نه وایسین .. هنوز زندم ... 

امروز سارا حلوا با خودش آورد بود که منم بی نصیب نموندم ... نرگس که سرما خورده بودش و نخورد ... اما من و سارا یکی من یکی تو کردیم و خوردیم .... خیلی خوش مزه بود ... با تشکر از سارا گلی  ... 

اوممممم ... دیگه چی بگم ؟؟ !!! .... هیچی دیگه بسه ... یه مسئله ای جامونده اما نمیخوام بنویسم ... !!چیه مگه زوره ؟؟ 

زهرا مرسی .... هر وقت با همیم خیلی شادم ... میخندم ... کاش با هم باشیم همیشه ... اصلنم عیب نداره ... اون کیس مناسبم حالا حالاها وقت داری برا پیدا کردنش ... درسته من مشتاقم ... اما خیلی عجله ندارم :دی ...

اینم از شوخیای امشب ... 

زندگیتون خوش ... 

یا علی 

نایت اسکین


๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۰ مهر ۹۲ ، ۲۳:۱۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

یوهو ... سلااااااااااااااااااااااااااااااام .. اینی که می نویسمو بلدین با ریتمش بخونین ؟؟

بزن به افتخارش ... دس دس دَدَد - دس .... کفو برو تو کارش ... دس دس دَدَد-دس ... به جاری این د و دس ها باید دست بزنین !!

به افتخار کی ؟؟ ... وای خواهر کوچولوی من ... امروز  دیدم داره چهار دست و پا راه میره .... خدااااااااااااااااااا ... 

من فرت /.. چقد خوشگل راه میره .... جند وقته منتظرم چهار دست و پا بره .... چقد لذت بخشه .. وقتی تیکه تیکه پیشرفتاشو با چشم می بینم .... 

خدا ... زینب کوچولو ... ته تغاری خونه ما ... خواهر کوچولوی خوشگل و مهربونم ... دوست دارم .... 

واقعا واقعا نمیتونم بگم وقتی مامان گفت درو ببند زینب میره بیرون و من یه لحظه به این فکر کردم که زینب هنوز نمیتونه چهار دست و پا بره و ( دستاشو نمیتونست با پاش همزمان حرکت بده .... تیکه تیکه شبیه سینه خیز رفتن میرفت ... ) و بعد چشم به زینب افتاد که جلوم داشت میرفت ... 

__ وای نگاش کنین داره چهار دست و پا میره ..

_ وا ... از دیروز میره که .. 

من که نیشم بازه ... بغلش کردم یه عالمه بوسش کردم ... آجی نانازم ... 

این اتفاق اینقده خوبه که تا دو هفته تمام با فکر کردن بهش لبخند بیاد رو صورتم.....!!!!!!!!!!

یا علی 

نایت اسکین

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۹ مهر ۹۲ ، ۱۳:۴۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

امروز ... 

صبح که رفتیم  دنبال خدیجه با سرویس مامان خانومیش اومد دم در و گفت که مریضه نمیاد .... امروز چقد جاش وسط  من و پریسا خالی بود ... هی سرمو برمیگردوندم سمت چپم ازش بپرسم ساعت چنده اما نبود !!! : دی 

فوق برنامه پنج شنبه ها ... شامل زنگ اول ریاضی .. دوم شیمی ... سوم هم فیزیک میشه .... کلا از این مسئله که من امروز بازم دچار خود درگیری شده بودم و این افکار مزاحم از سویی به سمتم هجوم اورده بودن و گیج بودم و دنبال جایگاهم تو این دنیا میگشتم  میگذرم ... 

در تمام طول این سه زنگ ما سرخوشانه بارها دست زدیم ... منم تقریبا هر دفه همراهی کردم با بچه ها ... زنگ شیمی این دست ها بیشتر بود ... معلم ریاضی که حوصله ندارم دقیقا فکر کنم و توضیح بدم .. سر این زنگ خیلی ذهنم در گیر بود زیاد متوجه اطراف نبودم ... زنگ شیمی ... 

خونه چسبیده به مدرسه ما فک کنم تو باغچشون یه کندوی زنبور داشته باشن ... زنبورا امروز تو کلاس ما میگشتن و ... بچه ها هم به معلم میگفتن ما گلیم برا همین هی دور و بر مان !!! البته نا گفته نمونه که این گلها نمونه بارز یه قاتل کتاب به دستن ... همچین با اون سر رسید کوبوند رو سر زنبور بیچاره که کلاس یه باره ساکت شد و به ثانیه نکشیده به افتخار قاتل دست زدن ... به به ... ... (میخوام به جای معلم بگم آقای شیمی ) آقای شیمی اواخر کلاس بود ... دقیقا گفت که آبجیش( ههه ، مرد گنده ... خب بگو خواهرم ) دانشگاه شریف مهندسی شیمی میخونه ... دست دست ... بعد گفت ایشالله شمام دانشگاه برین ... دست دست ... بعد گفت یه دانشگاه خوب ... دست دست ... بعد زنگ خورد ... دست دست دست دست ... !!! این پایان دست زدنای مکرر ما نبود ... 

زنگ تفریح دومم که وسط حیاط دایره درست کرده بودیم .. ( عمو زنجیر باف + یه دختره اینجا نشسته گریه میکنه ) رو یه دور بازی کردیم ... بیچاره اولا /... کپ کرده بودن نمیدونستن مثلا اینا که دومن باید الگوشون باشن مثلا ؟؟ ولی خیلی خوش گذشت .... 

اما بعدش که زنگ خورد ... فکر کنین ۶۰ نفر آدم حدودا با هم از پله ها برن بالا ... یهو همه جیغ کشیدن ... وای صداشون تو سالن می پیچید گوشم کر شدش ... آخرشو افتضاح کردن ... مدیر و  ناظم اومدن مثلا ما رو شستن و پهن کردن تو آفتاب !!!!! .... 

ما امروز خیلی ماجرا داشتیم با زنبور ... به شخصه جسد چهار تا زنبورو دیدم به چشم ... کشته شدن چهار تای دیگم دیدم... دوتاش وقتی زنبورا رو شیشه پنجره بودن مریم و روشنک با کتاباشون کوبیدن روشون ... یکی زیر کفش آقای فیزیک له شد ... یکی هم درزی ( فامیلیشه ) با سر رسیدش کوبوند رو سر اون زنبور بد بخت فلک زده ... 

امروز منو سارا از پنجره ، خونه کنار مدرسمونو که صدای خروس و سگاش هر روزه قابل شنیدنه رو دید زدیم ... دو تا سگ سیاه داشتن ... اه اه .... ایکبیریا ... 

بسه و.. همه اینا رو برای زهرا تعریف کردم ... برا دوباره گفتنش حس نی ... 

کیمیا ، چرا فکر کردی من تهرانیم ؟؟؟؟؟؟؟ 

زندگی و عشقه ... 

یا علی 

نایت اسکین

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۸ مهر ۹۲ ، ۲۰:۲۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

دیشب درس خوندنمو با نوشتن مسائل هندسه تو دفترم شروع کردم حدودا ساعت هشت و رب ... چون کلاس زبان بودم ... یه رب به هفت خونه بودم و یه ساعتم  استراحت این بین بود که خیلی شباهت به استراحت نداش !!!

دین و زندگی رو یه ساعت تمام برا یه درسش وقت گذاشتم و قشنگ خوندم ... امروز اصن نپرسید و فقط بقیه درس دو رو داد ... 

زبان فارسی به صفحه آخرش که رسیده بودم .... خوابم برد .. قبل از اذان که مامان برا سحر اومد بیدارم کرد فهمیدم بله هنوز جغرافیا نخوندم .... جغرافیا زیاد نبود تا برسم مدرسه خوندمش اما از من که نپرسید ... 

و اما امتحان زبان .. هوممم ... حالا که دارم فکر میکنم نمیدونم چه گندی زدم ؟؟ ( خوب/بد/متوسط؟؟) ... من کاملا آماده بودم ... ینی حس میکردم ... آماده ام ... برگه امتحانا رو که گرفتیم .... تا بدیم ... چرا این امتحانا رو من دارماینجوری میدم ؟؟ اینقدر با هول و ولا ... اینقدر بااسترس ؟؟؟ .... چرا ذهنم متمرکز نمیشه ... چرا همه چی یادم رفت ... چرا یادم نمیاد اینو ؟؟ .. اینا چی میگن ... کی داره سوال می پرسه ؟؟ .. کدوم سوالو میگن ؟؟ کی بود در زد ؟؟ صدای خروس چیه داره میاد تو کلاس ... ؟؟ وای چه سرده یکی اون پنجره رو ببنده ... ....... 

هعِِِِِِِــــــــــــــــــــــــی ... من باید با حس بهتری این امتحانو میدادم ... من اون سه درسو تو شرایطی خوندم که چشمام به اجبار من بیدار مونده بودن و با حوصله داشتن خطای کتابو مرور میکردن ... من واسه خودم کلی تجزیه و تحلیل کردم ... سعی کردم بفهمم و حفظ نکنم فقط .... اما ... ینی چی میشه؟؟

مهم نیس فعلا ... هر چی که بوده  ... من اماتحانو دادم ... امیدوارم اینقدری گند نزده باشم که یهو همه حسای بد هجوم بیارن سمت من و اون یه دونه اشکم برا تخلیه استرس وارده به من بریزه ... 

وقتی میگم یه چیکه اشک ینی واقعا دو قطره اشک که از دو تا چشمام می ریزن ... دوس ندارم برای امتحان گریه کنم ... واقعا ارزش نداره ... این دو قطره برا تخلیه هس ... برا اینکه فشار زیادی که تحمل کردم و جیکم در نیومد جبران کنم ... 

معلم بعد امتحان داشت درس می داد ... گوش می کردم و نقاشی میکشیدم ... اگه بابا زود تر بیاد عکسشو میگیرم و میذارم والا که هیچی .. زنگ خورد .. اومدم از کلاس بیرون ... کنار در کلاس سارا گوشه سالن نشستم رو زمین و نرگسم جلو من .. دفترچشو آورد که نوشته جدیدشو برام بخونه ... ( واقعا قشنگ بود .. دوست دارم دوست گلم ... بی نهایت مهربونی ... ) من نگاش میکردم و اون دو قطره اشک اون جا اومد پایین ... ازامتحان گفتم ...گفتم فک نکنم خیلی هم کم بشم و اونم تایید کرد و گفتم یهو همه حسای بد اومدن سراغم ... تاثیرات اون جو بده ... دلداریم داد ... سارا چون اون زنگ قرار بود همون امتحان ما رو بدن داشت زبان میخوند ... با نرگس حرف زدم .. 

ــ من نمیدونم چرا ؟؟ .. چرا نمیشه همه چی رو جمع کنم ؟؟ ... اینقدر گوشزد میکنن که زود تر بدین .... اینقدر بچه ها سر امتحان حرف میزنن و سوالای جو واجور می پرسن که پاک همه چی از ذهنم پاک میشه ... من میخوام توی یه فضای آروم امتحان بدم ... نه اینکه هی سوالایی که تند تند می پرسنو بشنوم و قاطی کنم ... نه اینکه وقتی  معلم میگه چون از خط زدن تو برگه خوشش نمیاد و نمره منفی در نظر میگیره حتی من تند سراغ لاک غلطگیر خدیجه برم و خط خطی هامو لاک بگیرم ... اکثرا سر امتحان زبان فارسی و ادبیات خیلی خط میزنم ... 

خدا به داد من برسه .... یه جو آروم میخوام خدا ... یه جای آروم و پر از آرامش ...

این اتفاق که تو هول و ولا بیفتم و ندونم کدوم سوالو نوشتم ؟؟ سر امتحان ریاضی هم افتاد ... اما خدا رو شکر تونستم به موقع پاک نویس کنم و تنمره کامل گرفتم ....  

اینا رو گفتم که یه جا نوشته باشم ... ثبت کرده باشم و خودم بعد بازم بخونم ... نمیخوام نصیحتی بشنوم .. خب ؟؟ .. اگه خوندین ... باهام همدردی کنین ... همین ... ... مرسی ازتون ... 

خیلی قشنگ نشده .... خودم خیلی خوشم نیومده .... ولی بازم ... 

یا علی 

نایت اسکین

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۷ مهر ۹۲ ، ۱۹:۴۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

**توجه **این پست واسه دیشبه ... هر چی تلاش کردم سند نمیشد ... منم امشب گذاشتمش ...!!

امروز ساعت اول فیزیک داشتیم ... بچه ها که کلی اصرار کردن فقط تصحیح کنه و نمرشو تو دفتر نمره نزاره ... گفته باید فکر کنه .... تا چه شـــــــــود ؟؟ 

اول که اومد کلاس نشسته پشت میز ... دفتر نمره رو ورق زد ... یه جایی مثه اینکه یه سری نکات برا معلما نوشته بود ... واسمون چنتاشو خوند ... ... 

به به ... یکی از نکات به یاد موندنیش این بود که معلم باید قبل از دانش آموز وارد کلاس بشه و بعد از دانش آموز خارج بشه ... اهههههههههه .. فکر کن ... ههههه ... 

ادبیات که ساعت آخر داشتیم ... درس داد اشکبوسُ !!! واقعا این مولفای کتاب ما چه فکری میکنن که فاصله بین این بیتا اینقدر کمه .... اصن جا نمیمونه اون نکاتی که باید بنویسیم ... هوف ... 

دینی ساعت سوم داشتیمی .... اون گنجشگک اشی مشی که احتمالا شباهتی به گنجشگک اشی مسی نداره رو شحص شخیص خودم کشیدم در هنگام توضیحات بلند بالا و پایانی معلم دینی !!! 

من جایی نشستم که میزم میشه نقطه تمرکز معلما ... در تیر رس دبیران عزیز .. معلم زبانمون کلا به خط سفید بد بخت من حساسیت داره .. تا می بینه رو میزمه هی میگه ببندش ... ول کن مارو بابا  ... 

بحث امروز دینی ... چرا پسر مسیحی نمیتونه با دختر مسلمون ازدواج کنه ... ؟؟ ینی نمیشه عقد بکنن و اینا .... معلممونم جواب داد که چون یه جورایی مرد تسلط داره بر زن و اینا .... ( این وسطم هی این تسلطه رو پیچوند که بچه ها یهو جبهه نگیرن ... آخی .. ) بعد اسلام نمیخواد یه دین دیگه برش تسلط داشته باشه ... یه همچین چیزی ... بعد حالا دختره میگه : نه مسلمون نیس که ... ینی اسما هس .. نه نماز .. نه روزه و الی باقی هیچی ... 

اونا باید انجام بشن ... اما اگه انجام ندادن دلیل بر اینکه مسلمون نیستن نیس .... مهم اینه اشهد گفته باشن و به خدا و وپیامبر و اماما اعتقاد داشته باشن ... 

خدا رو قبول داره .. اماما رو تا حدودی ... 

در کل این بحث به جایی کشیده شد که معلم گفت : خب اگ مسلمون نیس چه نیازی به عقد داره ؟؟ بره همون جا تو کلیسا به روش اونا عقد بشن !!! 

حرف حساب ... درگیریما !!! 

اینم گنجشکک اشی مشی من ... 

یا علی

نایت اسکین

 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۶ مهر ۹۲ ، ۲۲:۲۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

یکشنبه های من این تو این هفته ها شامل مدرسه+خونه+کلاس زیان+خونه+درس میشه .... برای دوشنبه هم هر چهار زنگ یه درس ... واقعا سخت میشه کمی ... !! عیبی نداره ... کاریه که شده .. اما برنامه فتگی یکشنبه تو مدرسه .... یه تک بیکاری + یه تک ریاضی + ریاضی+ورزش+فعالیت های قرآنی ... !!!!!! خیلی مزخرفه .... واقعا ... حالا شاید بعدنا نظرم عوض شد ... کسی چه داند ؟؟!!!

امروز معاون پرورشیمون اومد برا ثبت نام مسابقه های فرهنگی و ... من هم احکام رفتم !!! به امید خدا ... پارسال دوم شدم تو استان !!! ... امسال چه گلی کشت کنم خدا داند !!!! .... ورزش که من بسکتم خو گفتم .... معلم اصن توجه نمیکنه ها .. چطور باید هر چهار پاسو باهم یاد بگیریم کامل خب... من مشکل دارم اصن ... فکر میکنم نمیشه تمرکز کرد ... اما شاید شد .... !!!

و اما فعالیت های قرآنی .... بیکاری مطلق ... فقط این واحدو گذاشتن که الکی پاس شه ... و ماهم یه باد تو مدرسه به کلمون بخوره و بیخود تا دو نگهمون دارن .... ... فعلا بهتر از اینه که درسی داشته باشیم ... بعله ... کلی زیر اون نم نم بارون با پریسا و خدیجه وایسادیم و شعر خوندیم و رو اون وسایل ورزشیا شاید قر دادیم !!!! مشکلی نداره که ؟؟؟ ./.. من حافظم برا حفظ متن یه آهنگ خیلی جالب و قوی نیس !! ... اون دو تا میخوندن و من گوش میدادم و گاها همراهیشون کردم ... یه سری آهنگ پیشنهادی منو هم که نخوندن ... بلد نبودن ...

( آمین یاس + ستایش مرتضی پاشایی + خوش به حالت سمیر و نمیدونم کی .... ) شما گوش دادین ؟؟ 

این روزانه من بود ... یه چیزایی قبلا برنامه داشتم بنویسم که الان یادم رفته ... تمرکز کافی هم ندارم ... دعا کنین فردا برا همه روز خیری باشه .. همینطور پس فردا+ پسون فردا و ... :دی

 سوال ... این کلمه رو چطور می نویسن ؟؟ توجیه درسته ؟؟ یا توجیح ؟؟؟ 

سوالی که ذهن اهالی دوم تجربی رو اندکی مشغول کرده .... !!! : دی ... 

بعد از ظهرم که همراه علی و معصومه رفتیم کلاس ... ینی بابا ما رو بردش که خاله بزرگم و شوهر خالمم اومدن ... برگشتنی ماشین ما پر بود ا زکارتنای خریدشون .... تو ماشین هم دیگه جا نبودکه اونا تاکسی گرفتن رفتن .... منو معصومه جلو نشستیم و علی هم پشت .... حالا تو مسیر داشتم با معصومه بحث الکی میکردم و علی هم تا حدودی همراهیم میکرد ... علی میگفت : ببینین مثل امروز که منو داییتون جلو نشتیم اونجوری بشینین راحت .... 

بعد حالا ما بودیم که می خندیدیم ... من بهش گفتم :

_ دایی ؟؟؟ کدوم دایی ؟؟ اون شوهر خالم بودا ...

_ خب مگه من فامیلاتونو میشناسم ؟؟ از کجا بدونم ...

_ (با لبخند) از اونجایی که خالم همرامون اومده بود ... و به همراه شوهرش .. پس ینی تو اینجوری فکر کردی که اوشون دایی بوده بعد با خواهرش ازدواج کرده ؟؟ تو که داییای منو میشناسی کدومشون بود ؟؟ بزرگه ؟؟ وسطی ؟؟ کوچیکه ؟؟ 

ضایــــــــــــــــــــــع ... کاملا معلومه سوتی داده در حد لالیگا ... خب شوهر خالم بابای مفیده هس ... کلا شناخته شده ... چرت میگه من نمیشناسم ... 

یه شعریم غیر مستقیم ا ززهرا یاد گرفتم ... ( علی از زهرا بعد به من گفت و من حفظ کردم ...) بماند چقد راذیتش کردم که من از زهرا یاد گرفتم و تو فقط واسطه بودی این وسط ... ادامه دادیم اینقد که تا یه موضوع جدیدو پیدا کردیم  و از نوع شروع به بحث کردیم ... 

در آن گَه که گَه گَه کَه کُه و کُه کَه شود ناگَه     مشو غره ز امروزت که فردا را نی ای آگه ... 

درسته دیگه .. اینقد حال میده تند میخونمش ... 

اون امتحان فیزیکم یه دونه از فوق العاده هاشو که نوشتم حذف کنین ... پس میشه فقط فوقالعاده سخت .. خب با چیزایی که یاد گرفتیم  فقط سخت بود ... نه خیلی سخت ... بیشتر از خود امتحان فضای ایجاد شده خیلی بد بود که تمرکز و حواس و هر چه دار و ندارمو برد و نذاشت مثه یه بچه آدم همه معلوماتمو رو کنم ... !!!!

یا علی 

نایت اسکین

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۴ مهر ۹۲ ، ۲۰:۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

امروز بالاخره امتحان فصل اول فیزیکو دادیم .... فوق العاده فوق العاده سخت بود ... اگه بخواین بگین زیاده روی میکنم  موهاتونو می کشم .... گفته باشم ... پنج تا سوال تستی به همراه جواب تشریحیش ... من فقط سوال پنجو حل کردم ... باقی رو یکم خط خطی کردم .... چه شود ؟؟ چند تن از همکلاسیا برگه سفید دادن ... بازم خدا رو شکر یه سوالو تونستم حل کنم ... اینقدر فضای امتحان بد بود ... علاوه بر اینکه من دونه دونه سوالا رو که نگاه کردم و خوندم و فهمیدم که نمیشه حلشون کنم استرس زیر پوستام اومد بچه ها هم کم کم به مرز دیوانگی میرسیدن .... واقعا خونده بودن اما سوال اینقدر سخت بود که .... جیغ داد میکردن ... یکی که اینقدر عصابنی شده بود همون جا نشسته بود هی میگفت .... این ( معلم فیزیک )) سر کلاس میاد دیگه ... فقط بیاد ... میدونم چه کنم ... این میاد دیگه .... !!!!!! حالا معلم شیمی هم مراقب ما بود ... ینی ساعت شیمی امتحان داشتیم ... آخی ساعت آخری داشت به غر غرای ما گوش میداد .... هعی ... زنگ که خورد و از کلاس اومدم بیرون یه اشک مزاحم میخواست بیاد بیرون ... من که مخالفتی نداشتم ... بالاخره فشار این همه اضطراب یه جوری باید از بین میرفت یانه ؟؟ ... اصن سوالا منو برد اون دنیا ... هعی ... اصن نتوستم باقی سوالا رو همینجوری شانسی هم که شده یه گزینه انتخاب کنم که ۲۵ صدم نمره بگیرم ... هی وای ... سوالا رو دیگه نمی فهمیدم .... 

هر چی بود گذشت .... الان خوبم ... نسبتا کامل ... امتحان بود دیگه .. فیزیکم از این سوالا زیاد میگیره ... ( این سوال آخریش که به نسبت آسون تر بود واسه کنور ریاضی ۹۱ بود فک کنم ... تو نشر الگو نگاه کردم نوشته بود !!!) عیبی نداره ... فوق فوقش مثلا من از ۵ بشم یک ؟!! آیا بشم آی نشم ... ولش بابا ... از این امتحانا زیاده ... من باید درسه رو یاد بگیرم دیگه مگه نه ؟؟

خدا رو شکر که زنگ دوم حس خوبی داشتم ... شیمی تشخیصی واقعا فکر نمیکردم از ده بشم ۷ ؟؟!!! ... خوب بودا ... ناگفته نماند این وسط دو تا رم شانسی درست زدم ... باریک به من .. اولین نفرم شیمی از من پرسید ... فکر کنم ۵ شدم ... خدایا شکرت .... ( خدایا امروز شرمندت شدم ... ببخشم ... )

زِنـــــــــــــ....ـــــــــدِگـــــــــــــ...ــــیـــ....ــی

یا علی 

نایت اسکین

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۳ مهر ۹۲ ، ۱۷:۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

دارم یه فیلم می بینم ... خیلی خوشم میاد ازش ... الانم یه تیکه هیجانیش گیر کردم ... میخوام ببینم اما الان نمیشه ... هعی ... پسره متهم به قتله ، یه سال از ماجرا گذشته .... پسره رو پیدا میکنن اما حافظشو ا زدست داده ... حالا ینی میتونن بی گناهیشو ثابت کنن آیا ؟؟ ... من که مطمئنم کار اون نبوده ... 

امروز داشتم به این موضوع فکر میکردم ... تو کره حتی اگه قتل عمد هم کرده باشه طرف فوق فوقش حبس ابد بشه آخرش .... کلا فقط زندان میره و ده -پانزده سال بعد میاد بیرون ... حالا من این مسئله که قانون کره اینه یا نه واسم مهم نیس ... چیزی که فکرمو مشغول کرده اینه ... وقتی یه نفر کسیو میکشه و میشه قاتل باید اعدام بشه مثل قانون ما ( اسلام ) ویا نه فقط چند سال ازندگیشو زندانی باشه ؟؟؟ اول به نظرم اومد چندسال زندان بودن عاقلانه تر نیس ؟؟ خب کشته طرفو درست ... چند ساااااااااال از زندگیش هدر میره خب ... اما من میدونم دینم از همه کامل تره ... وقتی بیتر فکر کنم می بینم چرا باید قاتل زنده بمونه ؟؟ برای چی ؟؟ وقتی اون انسان به حدی میرسه که به خودش حق میده زندگی یه نفرو ازش بگیره چرا باید زنده بمونه ؟؟ حقشه اعدام بشه ... انگار شبیه این میمونه که خون در برابر خون .... این بین اونایی که بیگناهن که فبها ... وکلاشون بهتر میدونن چه جوری ثابت کنن ... اونایی که قتلو از عمد انجام بدن ... و این بین بعضیام هستن که بخشیده میشن ... اینجوری نگاه میکنم هنوز اینقدر راضی شدم ... خب ... اگه هر کی دلش خواست آدم بکشه ، به راحتی آب خوردن انجام بده و فوقش به این میرسه که چند سالی رو زندان میره ... پس قانون باید برقرار شه ...

وقتی میگن دزد تو اسلام باید دستش قطع شه دیگه اینقد آدم جرئت دزدی نداشتن !! قتلم مثه همین ... حالا ما دیه هم که داریم ... 

اوه اوه قاطی کردم ... بهتره بیشتر فکر کنم ببینم به چه نتیجه ای میرسم ... ا زاین افکار پیچ و خم دارم اگه چیزی متوجه شدین نظرتونو بگین ...

راستی پنکه کلاسمونو دیروز ساعت آخر اومدن نصب کردن ... بالاخره چرخید ... صلوات بفرست ... این وسط منم که یه جورایی زیر پنکه ام میزم کاملا لگد مال شده بود توسط کفشای گلی تعمیرکارا !!!! واقعا که ... 

زندگی چرا اینقد مبهمی ؟؟

یا علی 

نایت اسکین

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۰ مهر ۹۲ ، ۲۰:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر