•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

اگه " به اضافه ی " خدا باشی میتونی
" منهای" همه چیز زندگی کنی ...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۱ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۱۹ 99.
آخرین نظرات

۱۶ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است

وقتی بعد گریه و کلی اعصاب خوردی میام اینجا بنویسم و اونوقته که نظراتونو می بینم و کلی ته دلم شاد میشم ... 

اینقده که لبم به لبخند باز میشه .... 

خیلی ممنونم که میاین ... خیلی زیاااااااااااااااااد ... میدونم  سرتون شلوغه و کلی هم خودتون کار دارین ... و وقتی اینطور برام وقت گذاشتین شرمندتون میشم و حس میکنم چقدر نیاز دارم باشین ... 

درنا ... اولین نفری هستی که دوستم شدی اینجا ... یه خانوم دکتر ... که دقیقا از وقتی که یکشنبه من اپ کردمو و تا الانشم دیگه نیومدم نت از همون روز به بعد هر روز یه پست گذاشتی .... اگه میدونستم من چن روز نیام اونوقت بالاخره میای اونم تند تند و حرفاتو میگی زود تر میرفتم که .... :دی .... 

کیمیای سعادت .... من نصیحتاتو دوس دارم ... وقتی راهنماییم میکنی حس میکنم که حرفامو خوب شنیدی ... مهم نیس که نمیتونی بخونی همشو .... زندگی واقعی ما تو دنیای واقعی خیلی مهم تره ... 

ته تغاری ... ممنونم ازت که دعوتم کردی برای خوندن زیارت عاشورا ... و از همون به بعد بهم سر زدی .. ... ... 

شما ها ... ازتون خیلی ممنونم ... 

دیشب وقتی شنیدم کلاس زبان امروز که قرار بر کنسلش بود کنسل نیس و باید بریم  اعصابم خورد شد ... اما به رو خودمم نیوردم .... امروز داشتم با خودم حساب میکردم فردا دو تا امتحان و یه پرسش دارم و احتمالا نه شب تازه برسم خونه ... چون قرار دندون پزشکی بعد یه ماه بالاخره جور شده ... 

سرم درد میکرد ... تمام بدنم درد میکرد ... خوابم میومد فجیع ... حوصله هم نداشتم و عصبی هم بودم اندکی ... بابا ما رو رسوند تا یه جایی و بقیشو منو معصومه و علی با تاکسی و پیاده رفتیم ... کلاس که رسیدم  بعد بیست مین رژه رفتن دیدم هیچکی از بچه ها نیومده و منم رفتم سراغ منشیه که فکر کنم ده دیقه میشد اومده بود ... ازش پرسیدم کلاس خانوم .. برگزار میشه امروز ؟؟

گفت نه ... کپ کردم ... ینی چی ... پس دیشب کی بود زنگ زد ؟؟ ... گفتم اما خودتون تماس گرفتین که تشکیل میشه ... برگشت گفت امروز صبح دوباره تماس گرفتم ... اطلاع دادم به مادرتون ... منو میگی ... داشتم دیوونه میشدم ... بیشتر بخاطر خستگی زیادم بود رو پا بند نبودم ... 

گفتم مرسی و اومدم بیرون ... همچین حرص داشتم ... هوف دلم میخواس زار بزنم اما وسط خیابون که جای اینکارا نیسش ... رفتم یه کارت تلفن خریدم و برای اولین بار از تلفن عمومی استفاده کردم و به بابا گفتم که کلاس ندارم و میرم خونه .... 

تو راه با خودم جنگ اعصاب داشتم ... داشتم فکر میکردم ینی مامان میدونسته و بعد یادش رفته بگه ؟؟ اصلا اونا چرا این همه بازی در آوردن و بیا نیا کردن ؟؟ ... وای کلی وقتم رفت ... نه ... نمیخوام ... دو ساعت !!!!!!!!!!۱ .... الکی الکی ... سر هیچ و پوچ ... هعی ... 

خونه رسیدم  مامان هنوز از خونه  دختر خالم که روضه داشت نیومده بود و منم رفتم سمت خونه زهرا اینا ... زنگ زدم و زهرا بی اینکه بپرسه کیه گفت بازه ... آیفونشون تصویری نیست .. نمیدونم منتظر کی بود .. اما من اصن حوصله نداشتم ... بدون اینکه چیزی بگم از حیاطشون گذشتم و به سمت خونه خودمون اومدم /... یه زنگ به بابا زدم و گفتم رسیدم ... من فقط میخواستم بابا باهام حرف بزنه .. یهو حس کردم تنهام و هیچکس نیس ... و این عذابم می داد ... کسی خونه نبود و بابا هم سرش گرم کار خودش که البته کارش همون کاریه که برا ما داره انجام میده ... سریع قطع کرد و منم تا پامو گذاشتم تو اتاق بنای گریه رو گذاشتم ... از اون ورم هی به خودم میگفتم دیوونه .. گریه واسه چیه دیگه ؟؟ ... نغنغو .. گریه او ... بس کن .. مثلا تو خونه می موندی میشستی درس میخوندی ؟؟ .. چه مرگته ... بس کن دیگه ... حال بهم میزنی ... 

هق هقی کردما ... بعدم  دو دیقه هم نشد ... گفتم که چی ؟؟ بشیتم گریه کنم سر هیچ و پوچ ؟؟... تو اون وضعم که شروع درس محال بود ... حمومم که آبش هنو گرم نشده بود و نمیشد برم .. زیارت عاشورا رو برداشتم که برای امروزو بخونم .... یک سومشو خوندم که صدای در اومد و فهمیدم مامان اومده .. تموم که کردم رفتم تو  حال .. اه تو این وضعیت یادم رفته حال رو با کدوم ه می نویسن ؟؟!!!!!!!! .....مامان که رفته بود پایین اومد تو منو دید بهش سلام دادم و جوابمو داد ... همینجور در حرکت بود که ازش پرسیدم .. : امروز صبح از کلاس بهت زنگ نزدن ؟؟

_ صبح ؟؟ من اصن خونه بودم  به نظرت ؟؟ خاله دو بار به گوشی زنگ زد که جوابشو هم دادم ... چی شده ؟؟

_ هیچی .... چرا اینقد دیر اومدی ؟؟

_ برام توضیح داد که مراسم چطور بوده و چرا دیر شده ... و ینی دیر نشده و به موقع اومده ... 

_ اهان ... 

_ چرا اینجوریه قیافت ... باد کردی !!! ( فکر کنم اینو گفت ... ینی چرا اینجوری تو خودمم و عصبانیم و گریه کردم و اینا )

_ سرم درد میاد ... امروز که رفتم کلاس گفتن کلاس نیس ... گفته زنگ زده بهت .. 

_ نه ... به من زنگ نزده ... اصلا مگه شماره موبایلمو داره ؟؟ ... من ببینم تو بدو بدو داری میری کلاس و اونقت بدونم و نگم ؟؟ ... کسی زنگ نزد ...

من گیج .. بهم گفت شاید به زن عمو ( مامی زهرا ) زنگ زده ؟؟ ...من رفتم یه سر خونه زهرا اینا ... مفیده اونجا بود داشت درس میخوند و زهرام با تلفن حرف میزد .. سلام دادم و برگشتم خونه .. مفیده ازم پرسید گریه کرد م؟؟ ولی جوابی ندادم و برگشتم ... حوصله نداشتم .. 

بعدش زهرا اومد ... زهرا اینام نمیدونستن .. امروز صبح زن عمو هم خونه نبود ... کلاس داشتن محمد حسین و سجاد ... بابا زنگ زده به عمو که برو دنبال علی و معصومه ... زهرا اینا که کلاس ندارن ... 

و اینجوری مامان گفت رفتی اونجا بهش بگو ... پول میگیرن ... یه زنگ نمیتونن بزنن ؟؟ ... ینی چی ؟؟ 

حالا حالم خوبه .... ینی اون فوران احساساتم ازش کم شده ... خشمم هم داره سیر نزولیشو میگذرونه ... باید برم حموم ... دندون پزشکیم بایدم برم ... درسم باید بخونم ... 

بازم ممنونم وقتی ناراحت اومدم و نظراتونو دیدم خیلی خوشحال شدم ... مرسی ازتون ... 

یا علی 

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها


๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۸ آبان ۹۲ ، ۱۸:۰۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

هی وای نگا چقد زود شده ۲۶ آبان ؟!! ... ینی ما قریب به دو ماه مدرسه رفتیم ؟؟!!! ... نچ نچ ... یه ماه دیگم که ترم شروع میشه ... هوف ...

وقتی تو ماشینم  و مسیر برگشت به خونه رو طی میکنم ... حرفایی که میخوام اینجا بگمو تو ذهنم مرور میکنم ... ینی اینجوریه که تو ذهنم باهاتون حرف میزنم ... !!!!!! .. و با این اوصاف شما هیچوقت نمی فهمید من این حرفارو تو ذهنم با شما زدم مگه بیام و اینجا بنویسم ...

اینجا نوشتن وقت میگیره اما من دوست دارم اینجا نوشتنو ...

امروز کلا روز شاد و خیلی خوبی میشه گفت نبود ... با اینکه زنگ اول و دوم کلی به خاطر پریسا خندیدم .... با اینکه ساعت آخر خانوم شیمی خاطره تعریفیدواسمون هیجانی ... با اینکه دیگه هیچی !! ...

امروز به مدت نامعلومی ( حداکثر یه ماه و حداقلش نمیدونم !!) جابه جایی کلاس انجام دادیم ... دوم ریاضی با اول الف جا به جا شده و ما منتقل شدیم به همکف !!! و خاطرات سال اول زنده شد .... البته من که اول ب بودم پارسال و به همراه پریسا و مسلما ترجیح  می دادیم این جابه جایی با کلاس اول ب انجام می شد /// ... کلاس بالای خودمونو بیشتر دوست دارم ... !!

این جا به جایی بخاطر یکی از همکلاسیام که پاش شکسته اتفاق افتاده و برا همین قلبا راضی هستم چون دیروز داشتم فکر میکردم واقعا برای روشنک سخته که بخواد هر روز تا بالا بیاد !!

امروز کارنامه هم میدادن .. سه بعد از ظهر ... و بابا اون موقع داشت ما رو می برد کلاس زبان و نمی رسید بره اونجا .... چه حیف ... کاش فردا کارناممو بهم بدن ... اگه امروز بابا میرفت میتونست با معلما هم بحرفه ... دیدار با دبیران !! هر کدوم از کلاسا به یه معلم اختصاص پیدا میکنه و بنابه تمایل والدین خودشون با هر معلمی بخوان دیداری تازه میکنن .. !!!!

امروز ورزش افتضاح بود  ... کلی سقف اعتماد به نفسمو آرود پایین ... ینی این مقوله ی ورزش که اینقدر رو اعتماد بنفسم تاثیر میذاره این فیزیک بخت بگشته نمیذاره !!!

امروز واقع بینانه فکر کردم راجب خودم و این شد که کلی از اعتماد به نفسم تحلیل رفت ... من تو ورزش خوب نیستم ... رانندگی رونمیدونم اما برام هولناکه هرچند دوست دارم ... آشپزی هم دوست دارم البته غذاهای متنوع و جدید درست کردن اما بازم اونجوری در نمیاد که علاقه ای بمونه برای دوباره آشپزی کردن .... !!!

درسمم میتونه متوسط رو به بالا باشه ... تا ببینیم ... زیبا نیستم ... اما زشت هم نسیتم ... چون معتقدم کسی زشت نیست !! .. چشمامو دوست می دارم و از بینیم خوشم نمیاد !!!!!!!!!!! .... و یه سری چیزای دیگه...

این میشه که من به این نتیجه میرسم که من بی عرضه ام ... !! ... راستش دوست دارم از طرف یه نفر .. یکی از دوستام .. خانوادم ... معلمم ... تایید بشم ... حس کنم ازم راضیه اونوقت بهتر میشه حالم ... خیلی بهتر ...

اینجوری میشه که واقع بینانه دیدن کار دستم میده ... چون من به نحو زیبایی به خودم میگم با تمرین میشه انجام داد !!! ... واقعامیشه ... اونجوری که برق رضایت رو تو چشم ببینم ؟؟

عجب عجیبم من ... عصبیم میکنه این همه فکر کردن ... دلم گریه میکنه ... اما مثه همیشه ... من غم خاصی ندارم ... اصن غم ندارم در حال حاضر ... بی حوصله و کسلم چون نیمدونم از این زندگی که بهم هدیه دادن چی میخوام و کجای این زندگیم ... فقط هر رزو میگذرونم و به این فکر میکنم که دارم فرصت زندگی کردنو از دست میدم ...

خوش باشین دوستان ...

یا علی 

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۶ آبان ۹۲ ، ۱۹:۳۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

از صبح تا حالا شیمی دستم گرفتم که بخونم ... اما به زور یه صفحه اولشو خوندم که واقع بینانه اگه راجبش قضاوت کنیم هیچ مطلب خاصی تو این یه صفحه نبوده ... و اینجور وقتا سخت کلافه میشم ... 

وقتی چند روز پشت هم تعطیلیم نمیشه بخونم ... نمیدونم چرا .. اما تا حالا که دربارم صدق کرده این موضوع و به شدت کلافم میکنه ... چون اونوقت نمیشه به اندازه ای که نیازه برای امتحانی که در پیش دارم بخونم ... امتحان شیمی که فردا باید بدم ... علاوه براسترسی که براش دارم و بی خیالی عجیبی که انگار شبیه یه بی خیالی عصبی میمونه ... نمیشه بخونم و من به جاش میام می شینم پشت کامی میشینم ... فیلم می بینم و رمان می خونم ... کاری که نباید انجام بدم اونم زمانی که امتحان مهمی دارم ... 

کاریش نمیشه کرد ... منم تو کف خودم موندم ... علاوه بر اون محیطیکه توش قرار دارمم مزید بر علت شده که بگم نمیشه بخونم ... وقتی خواهر کوچولوی هشت ماهم ... کنارمه و مراقبت ازش به عهده منه نمیشه ... سکوت میخوام و یه فکر آزاد // ... مقصر خودمم که بعد دو ماه چهار تا رمان پشت هم خوندم ... فکرم مشغوله و خودمم هنوز نفهمیدم مشغول چی ... 

اینجور موقع ها میگم .. خوش به حال پسرا .. آخه میدونم همسن و سالای مذکر من اکثرشون به هیچ عنوان ذهن مشغول منو ندارن ... و همین علی ... درسته دو سال ازم کوچیکتره اما کافیه یه دور از رو کتاب بخونه ... هی خدا .. خوشی به حالشون من انگار میرم درس بخونم تازه همه مشکلات داشته و نداشتم یادم میاد ... !!!!!

میخوام روزای تعطیلی که دارم از فرصت استفاده کنم و درس بخونم و وقتی موعدش میرسه می بینم نمیخوام .... 

اینه اوضاعم ... الانم زینب بغلم بی قراری میکنه و هی وول میخوره چون نمیزارم بره پایین و فضولی کنه ... کافیه بزارمش زمین یه ثانیه بعد خودکارم تو دهنشه و یا داره به سمت گلدون تو اتاق حمله میکنه یا داره سطل آشغالو خالی میکنه ... فداش شم ... خواهر من ... اعصابم خورده با گریت اعصاب نداشتمو داغون نکن خو ... 

خداااااااااااا .. مامان زود تر بیا ... غروبای جمعه همین وضعو دارم ... در حال انفجارم ... هیچی برای شنبه نخوندم و یا زینب پیشمه و یا دارم با معصومه بحث میکنم ... هوف ... 

خدایا شکرت ... شکرت ... شکرت ... 

چقد حالم عمیق خرابه و ظاهرم اما میتونه شاد ترین چهره باشه ... غصه ی خاصی ندارم .... شکست عشقی نخوردم .... آرزویی خاص که بهش نرسیده باشم و الان دیوونه شده باشمم نداشتم ... کسی رو اعصابم راه نرفته ... کسی مزاحمم نشده ... اما لبامم نمی خنده ... 

ایشش .... بسه دیگه ... مزخرف مزخرف ... هیســــــــــــــــــــ ....

خوب خوبم ... حالم خوبه ... یه ساعت دیگه خبری از این فکرا نیس .... می رم زیارت عاشورای امروزمو می خونم ... و تصمیم میگیرم این شیمی وامونده رو کی بخونم ... 

شکرت خدای من ... شکرت که این یه جو عقلو بهم دادی که بتونم هر از چند صباحی ازش یادی بکنم ... 

یا علی 

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۴ آبان ۹۲ ، ۱۸:۱۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

خیلی حس خوبیه وقتی از زبون پدرت می شنوی یه چیزایی رو که باید بدونی تا بتونی توی این دنیا زندگی کنی ... 

خیلی معذرت می خوام مامان مهربونم و بابای عزیزم .... خیلی اذیتتون میکنم میدونم ... اما قول میدم بزرگ شم ... خیلی زود ... خیلی خوب ... قول می دم ... کوچیک بودن برای زندگی خارج از خونه باعث میشه شکست بخورم ... اما من اینو نمیخوام ... 

همه رفتن برا شام غریبان ... و فقط من نرفتم ... بهونه های الکی اوردنم تو دلم که چیزای بی خودی بودن ... که حتی به کسی دلیل  خاصی برا نرفتنم نگفتم و تنها گفتم شرایطشو ندارم و کمرم و پاهام درد میاد و نمی تونم وایسم .. اما مگه میشه آدم بخواد برا امامش دو دیقه وایسه و نتونمی توش باشه ؟؟!! و یا گلی بودن زمین و بارونی بودن هوا رو مقصر نرفتنش کنه ؟؟

اینا دلیل من نیست ... به هیچ وجه ... من نرفتم ... چون وقتی این دو روز تا اینجا مراسما رو رفتم فقط به یه نتیجه رسیدم ... امام حسینم ازم نخواسته براش عزاداری کنم مسلما و این منم که برا غریبی و مظلومیتش اشک می ریزم .. امام من یه هدف داشت که رفت و اینجوری جنگید ... همه مسلمونا میدونن ... درسته ؟؟

من چرا فقط یه مراسمی رو که هر ساله برگزار میشه و تفاوت خاصی با سال پیش نداره ... البته میگم من خودم مراسم شام غریبان رو بی نهایت دوست دارم ... خیلی غم انگیزه و قشنگ برگزار میشه ... اما ... 

من میخوام اول خودمو درست کنم ... من که میرم دسته فکرم میچرخه و رو در و دیوار سر میخوره .. اما من یه چیز دیگه میخوام ... منکر نمیشم که دوس دارم مصیبتی که مداح محله ما میخونه رو بشنوم .. اتفاقا خیلی عالیه و دلمو آتیش میزنه و یادم میاره که چه بلایی سر امام و خانوادش آوردن ... 

دلم می سوزه که من نمیتونم برم تو دسته زنجیر زنا و زنجیر بزنم و یا منم علم دار بشم ... یه طره اشکه فضول سر میخوره رو گونمو و میسوزونه ... و از داغی حسرتی که تو دلمه صورتمو می سوزونه و من رد اشکمو با چادر پاک می کنم که جاش دیگه پوستمو نسوزونه ... حسرت فرصتایی که برای عالی بودن از دست دادم .... حسرت داشتن یه عالمه اعمال خوب تو پروندم ... شوخی نیس .. من می ترسم ... از عاقبتم می ترسم ... 

متنفرم از اینکه فکرم موقعی که دارم یه کار خوبو انجام میدم میره سراغ اینکه اگه اینکارو کنم یه کار خوبه و پاداش داره ... نمیدونم اینجوری فکر کردن خوبه یا بد ... اما من در حال حاضر متنفرررررررررررررررررررررم از این فکرا ... 

متنفرم ... کاش میشد تو ذهنمم ریا نباشه ... کاش ... 

الان همه دور خیمه گاه حلقه زدن و مراسم داره اجرا میشه .. احتمالا اونایی که شمع به دستن با دسته رسیدن .... کم کم همه میرن و سرجاشون وای میسن و اینجوری مصیبتو شروع میکنه ... آخ اخ .... چقدر دوست دارم گریه کنم ... امامم ببخشم که بیشتر از اینکه برای تو گریه کنم بخاطر خودم گریه میکنم و بدبختی و بیچارگیم وقتی که قراره با خدام رو به رو بشم ... 

من ... خیلی تصمیم میگیرم ... اما کو ارادم که ادامش بده ... یه سری اخلاقای خاصم مانع میشه و تنبلی یه دلیلی دیگشه و هزار تا بهونه دیگه که میتونم بیارم ... 

دیگه بسمه ... نمیخوام حالا که نشستم تو خونه و عزاداری آقا نرفتم فقط بشینم پشت این کامپیوتر لعنتی .... 

نمیخوااااااااااااااااااااااااااااااام ... من باید یه عالم کار انجام بدم تا قبل  از اومدن مامان اینا .. کاش مامان شام بره تکیه ... میخوام تنها باشم بازم .. بازم یه تنهایی نیاز دارم .... 

عزاداریاتون قبول باشه .... زندگیتون پایدار و حسینی .... 

یا علی 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۳ آبان ۹۲ ، ۱۹:۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

یهو یه چی افتاد تو مغزم ...

الان که فکر میکنم میگم میخوام این تصمیم عملی بشه ... هر چند یه سری چیزا که دوسشون دارمو ممکنه از دست بدم ... 

چیز مادی نیس ینی منظورم اینه که وجودی که بشه لمسش کرد نیس .. فقط یه عنوانه که دوسش دارم و نمیخوام از دستش بدم ... مثه همین عنوان بلاگم ... گذرگاه زندگی !!

چون خیلی پیش میاد شب یه تصمیم  بگیرم و فرداش یه تصمیم دیگه ... ترجیح میدم چند روز بگذره و من برای از دست دادن این چیز ارزشمند یه جایگزین مناسب پیدا کنم البته اگه تصمیم به رهایی ازش بگیرم /// 

الان میگم واقعا باید این اتفاق بیافته ... من نیاز دارم که بیافته ... اما فردایی هم هست .... خیلی زود پشیمون میشم ... برای این موضوع هم ممکنه پشیمون شم ... 

دلم اراده میخواد ... دلم میخواد روزی برسه که با اگاهی و در آن واحد یه تصمیم منطقی درست بگیرم ... از سلیقه ای که بکار می برم از حرفایی که میزنم و از تصمیمایی که میگیرم و مواردی که انتخاب میکنم راضی باشم ... و مطمئن ... 

اگه یکم ایده برای جایگزینه تو ذهنم بیاد اونوقت بی معطلی اینکارو میکنم ... احتمالش ۹۰ درصده ... 

دیگه دوست ندارم .. میخوام ح.ر.ی.م داشته باشم .... مجزا از دنیای واقعی و آداماش ... 

نمیدونم متوجه شدین دارم راجب چی حرف میزنم یا نه ... اگه این تصمیم عملی بشه بهتون میگم ... 

ایشالله زود تر این اتفاق می افته .. منم ترجیحا برم بخوابم که اینقدر فکر و خیال تو سرم نیاد .... 

عزاداریاتونم قبول باشه ... التماس دعا ... 

یا علی 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۳ آبان ۹۲ ، ۰۰:۱۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

اگه شما دوم دبیرستان رو پاس کرده باشین و یا امسال در حال تحصیل تو این پایه هستین باید درس ششم ادبیات فارسی ۲ رو یاد گرفته و خونده باشین ... 

داستان خیلی قشنگ و جالبی داشت ... هرچند طفلک گیله مرد که آخرشم مرد ... فضای داستان رو خیلی قشنگ تو ذهنم مجسم می شد ... 

مخصوصا سه صفحه آخر رو یکی از بچه ها خیلی قشنگ خوند و کلا حال کردم ... این از گیله مرد که مفتکی عنوان یکی از پست هامو صاحب شد ... 

خب ... یه چیزی هس که دو روزه دارم بهش دقت میکنم ... و تو ذهنم جمله هامو پس و پیش میکنم که اینجا بنویسم ازشون ... 

بهتون گفتم ؟؟ اینکه یه قسمت کوچیک از مسیری که از خونه تا مدرسم دو طرف خیابون درخت کاشته شده ؟؟ درختای بلند که الان برگای نارجی و قرمز پاییزی داره ؟؟ و کم کم داره از تعداد برگا کم میشه ؟؟ من این تیکه از مسیرو خیلی دوست میدارم ... خیلی قشنگه ... 

هر وقت می بینمش یاد آنشرلی و اون جایی که داشت از یه مسیر که درختاش پر شکوفه بودن میگذشت !!!!!!!! .. 

این درختایی که من میگم از اینان که شکوفه ندارن ... ... پس تو بهار خبری از شکوفه نیس .... اما تابستونو پاییزش بی نهایت قشنگه ... 

اواسط مهر بعد طلوع آفتاب تقریبا ساعت هفت آسمون خیلی قشنگ بود ... و من محوش می شدم .. 

الانم که پرتقالا رسیده وقتی به باغای پرتقالی که دو طرف جاده هس نگاه میکنین انگار بهشون لامپای زرد و نارنجی وصل کردن ... برگ درختا همه سبز و شاخه ها پر پرتقالا و نارنگیهای رسیده ... 

حتی توی شهر هم کنار پیاده رو ها که درخت پرتقال و نارنج داره همینجوریه ... 

و چقدر قشنگه و من لذت می برم از دیدنشون .... 

شما هم اینو """ اسمت چیه ؟؟ تربچه .... خونت کجاس ؟؟ تو باغچه .... چنتا بچه داری ؟؟ به تو چه ... """" 

بلدین .؟؟ یا شنیدین ؟؟ البته من مطمئن نیستم اینجوری که نوشتم درست هس یا نه ... 

میخوام بدونم یه سری شعر ها که من ابتدایی بودمو میخوندم شما ها که توی استانای دیگه ایران هستینم می خوندین ؟؟؟ 

امسال به لطف ته تغاری دارم زیارت عاشورا میخونم .... خیلی ممنونم ازت ... درسته خودمم تو فکرش بودم و شایدم میخوندم اما استارتش توسط تو زده شده .. ازت ممنونم ... 

نتایج گزینه دو هم اومده ... دینی و شیمی و آمار رو از نظر سطح علمی خیلی خوب زدم و هندسه ۱ و فیزیک و انگلیسی رو متوسط که از همه بدتر بودن ... خب واسه هندسه و فیزیک واقعا نتونستم حل کنم ... اما انگلیسی خیلی ابهام داشت ... یه سری لغاتم که بلد نبودم و از این موضوع هم کاملا آگاهی دارم که اصلا نباید انتظار داشته باشم که فقط لغات کتاب تو آزمون بیاد ... 

تعداد داوطلبا خیلی کمه .... ۴٢٠٣نفر .... و من بینشون یه رتبه سه رقمی بالای ۵۰۰ و پایین ۸۰۰ آوردم ... 

نمیگم خب ... دعام کنین ... نمیخوام دفه بعدی از این دفم پایین تر شه ...

این چند شبه منو زهرا و مفیده همش باهم بودیم ... خوش گذشته البته  اذیتایی که مفیده و زهرا نسبت به من دارند هم محفوظه .. کلا مفیده و زهرا خصوصا وقتی باهمن لذت می برن از اینکه سر به سر من میزارن .... مشکلی نیس ... با هم می خندیم و به من میخندن ... فدااااااااا ... خاطره اس ... و چیز بدی هم نمیخوان فقط با اینکه خودشون از من دو سال بزرگترن بی نهایت علاقه دارن خیلی زود  عروسی منو ببینن ... !!!!!!!! نوبرن واقعا ... !! اما بازم سه تاییمون میخوایم با هم باشیم و خوش بگذرونیم .. اینجوری خوبه ...

امروز پریسا با یزدانی بعد زنگ دینی داشتن راجب یه مسئله تز می دادن ... و مسئله :: به نظرتون چی بود ؟؟

اینکه آقای فیزیک با خانومش شب عروسیش چطوری رقصیده .... !! خ خ خ ... عاقا هر چی میگم بابا اونم آدمه ها .. حالا معلم فیزیکه ... و ال و بل ول کنین اما منم حریفشون نشدم و سارا رو هم برده بودن پیش خودشون و داشتن نظر می دادن و منم ترجیحا می خندیدم  و می خاستم سارا رو برم پایین ... 

پریسا میگفت مثلا آقای فیزیک میره جلوی عروس دستشو جلو میبره و میخواد دست عروسو بگیره میگه :دستتو شستی ؟؟ خ خ خ.... 

حالا بقیش بماند که اگه بگم میگین چقد مسخره فقط واسه اینا می خندیدین ؟؟ ... چه کنیم دیگه الکی خوش ینی ما ... هر چند ما خودمون دوران دپرسی داریم  یکی در میون !!!!!!!!! 

و یه ماجرا که پریسا راجب برادرش که دیشب اتفاق افتاده تعریف میکرد : میگفت دیشب که بودن مسجد یه کشتی گیرم تو مسجدشون بوده ... داداشش که کلاس ششمه میاد گوشی مامانشو میگیره و میره میده به مداح که از خودشو و اون کشتی گیره ( شایدم وزنه بردار!!!) عکس بگیره ... حالا هی پریسا میگفت فک کن برده داده به مداح و بعدم خودش می خندید ... خ خ خ... عجب مداح باحالی ... هر چند حافظه گوشی پر بود و رم نداشتش چون و هر کاری کردن نشد و عکس نگرفتن !!!!!!!!!!!! ... 

شما هر وقت پستای منو می خونین به این نتیجه میرسین که مغزم چقدر شلوغ پلوغه .. بازار شامه ... 

.

.

خب تا درودی دیگر یا علی !! 


๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۰ آبان ۹۲ ، ۱۵:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

هومممم ... اینقده خستـــــــــــــــــــــــــــم ... خیلی...

دارم فکر میکنم اگه این امتحان فیزیکو یه روز دیگه می دادم چطر می شد >؟ بهتر می بود ؟؟ یا بدتر؟؟

هر چند خیلی مزخرف راجب امتحان حرف زدن ... اما من هیجان زندگیم به همین امتحاناس دیگه !!!!!!!!!!!!! هوق ...

گناه داشت معلم دفاعی ... خب فصل سه کلی بود و ما نخوندیم چون شیمی می پرسید و فیزیک امتحان داشتیم ... من فقط سعی کردم  به خاطر جبران درسی که باید می خوندم و نخوندم ساکت بشینم و گوش بدم ... به معلم و اون دو تا داوطلبی که معلم با التماس و کلی شرط برده بود جلو تا ازشون بپرسه ...

یکی از بچه ها از معلم اجازه گرفت و ز کلاس رفت بیرون ... چند دیقه بعد اومد تو کلاس و رفت سمت صندلیش ... کیفشو برداشت بعد داشت میرفت ...

معلمم شوکه پرسید : کجا ؟!

_ میخوام برم ..

_ کجا ؟؟

_ حالم خوب نیس .. زنگ زدم .. میان دنبالم ...‍!

و به همین ترتیب رفت ... من اگه جای معلم بودم قشنگ یه کف گرگی رو مهمونش میکردم ... آخه بشر ینی تو همینجوری سرتو باید بندازی پایین و هیچی .. هیچیییییییییییییییییییییییی نگی ؟؟

خود معلم میگفت هر چی میشه چیزای جالب تری می بینم ...

یه نمونشم اینکه وقتی از یکی از اون دو داوطلب پرسید چرا دو هفته پیش غایب بودی ؟؟ ( ما هر دوهفته در میون دفاعی داریم) شهرزاد یکم مکث کرد و بعدم گفت شبش عروسی بودم !!! .. خ خ خ خ... به همین راحتی و خوشمزگی ...

پنج شنبه و جمعه ای که گذشت خیلی شلوغ پلوغ بود ... پنج شنبه صبح من تا دوازده بودم مدرسه بعد از همون طرف رفتم خونه عمو برای ناهار ... بعد اومدیم خونه و یه رب بعدش من و زهرا رفتیم پایگاه ... چهار – چهار و رب بود که رسیدیم خونه ... بعد اندکی خوابیدم ... دو تا دختر خاله هام اومدن ... بعدشم خالم اومد البت ...

بعدنشم زهرا خونه تنها بود و عمو زنگ زده بود که من برم پبشش اما قرار شد اون بیاد و برا شام صداش زدیم اومد ... درس خوندیم و ... من خیلی سبز دینی مفیده رو گرفتم خوندم دو درسشو ... اینا که رفتن منم خوابم برد ... برا ساعت سه زنگ گذاشتم ... ولی خیلی ریلکس ساعت سه بیدار شدم و خاموش کردم گوشیو وبعدم خوابیدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

صبح از شش تا هفت و نیم ده مین ده مین یه دو سه تا از درسا رو چشمی مرور کردم ... و بعدم رفتم خیلی سبز مفیدهرو بهش دادم و بعدم خدیجه و باباش هفت و چهل دیقه اومدن و رفتیم برا آزمون ...

نه آزمونمون شروع شد و دوازده و نیم تموم .... و تا برسیم خونه شد یک .... این از این ... یه قرار زبان خونی هم منو زهرا و مفیده گذاشتیم دو هفته اس ... این جمعه قرار بود بریم خونه مفیده که نَوَشُد ... و اومدن خونه ما ...

اما اومدنم من خوابیدم ... اینقدر خسته بودم ... گلوم درد میکرد .. لرز کرده بودم و بدن درد هم داشتمی ... هوف ...

القصه ... مامان و زینب و بابا و سجاد رفتن تکیه و من و عزیز و معصومه خونه بودیم و مفیده هم برا شام موند ...ه رچی بود شامه خورده شد ... معلومم نشد شیمی و فیزیک و دفاعی خوندم یا نه >؟؟؟!!!

که اگه شیمی خوندم پس چرا حواسم پرت بود و اون سوالو اینجوری جواب دادم ... عیبی نداره چون من واقعا اونجوری فکر میکردم و دقت بیشتری میخواس و چون یهو رفتم جلو همه حساب کتابام ریخت بهم ..

فیزیکم .. اگه از ۵ تا سوال سه تا رو جواب دادم مشکلی نیس تا زمانی که نمرشو بگیریم ... بالاخره امروز یه نوزده از فیزیک گرفتم که اگه اون منفی لعنتی رو میذاشتم الان بیست بود نمرم ... !!!

هر چقدم بخوام از حرفایی که من و زهرا و مفیده و اذیتایی که این دو تا منو کردن بگم تمومی نداره ...

امروز خواستم بهم وقت بدن ... یهو این همه سخت شدن درسا و اینکه همشون هم پایه و باید خوب یاد گرفت داره بهم فشار میاره و هیچ کدومو نتونستم جوری بخونم که به دردم بخوره واقعا ...

خیلی ناامید کننده اس ....

امشب هم شام میدیم ما به همراه عمو ها .... احتما ۹۰ درصد باید برم تکیه ... اگه برم اما خیلی از وقتم رو از دست می دم .. بخصوص که فردا کوییز هم دارم ... و الانم باید یه یه ساعت بخوابم تا مغزم آروم بگیره ...

امروز فشار چیزای جدیدی که وارد مغزم شد خیلی بود ... احتیاج به زمان دارم ... احتیاج دارم خودمو پیدا کنم ....

اما زمان با من راه نمیاد .... چون میدونه من با ناز راه میام !!! ...

خیلی حرف زدم ... اگه خسته شدید از خوندنش معذرت میخوام و ممنونم که خوندین ....

یا علی 

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۸ آبان ۹۲ ، ۱۵:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

سوال مهم :::

اگه یه قطره اسید که با آب هم قاطی بوده داخل چشم بره چی میشه ؟؟ 

تو چشم بابام رفته ... چه کنم ؟؟ ... هر چند مامان و بابا بی خیال نشستن چاییشونو می خورن ... خب رفتن دارو خونه و بهشون یه محلول برای چشم داد ... شبیه قطره چشمه !! همونو استفاده کرد و بس ... 

خب من می ترسم .... چیزی نمیشه که ؟؟ ... تو گوگل هم سرچ کردم چیز به درد بخوری پیدا نکردم ... چه جور میگن هر چی بخواین یه سرچ اونو پیدا میکنه ؟... من که هر وقت برای تحقیقام سرچ میکنم چیزی که واقعا به درد بخوره نیست ... اه ... 

ایشالله هیچی هیچی نمیشه ... منم بهتره این همه فکرای بد رو از ذهنم بریزم بیرون .... ..............

هعی .. شروع کردم به خوندن زیارت عاشورا ... چند وقته سارا و پروفسور خونه هم میرن شبا ... و دیشبم با هم بودن مسجد محله ی پروفسوراینا ... به من اس میدن و دلمو می سوزونن ... بد جنسا ... همش زیر سر پروفسوره ... من میدونم ...

فردا قراره بریم خونه عمو ... آقا عمو ... روحانیه ... تازه از مکه اومده ... به عنوان روحانی کاروان رفته بود ... بعد جالب اینجاس که همه اعضای خانواده من پخش هوان .... مامان و سجاد و زینب هستن کلاس قرآن توی یک شهر ... معصومه خونه هست ... من هستم کلاس ( مدرسه ) ... بابا هم هست سر کار ... هممون تو مناطق مختلفیم و همه برای ناهار باید بریم یه جا ... 

بامزه و جالبه ... اینقدر جدا جدا مهمونی نرفته بودم که حالا دارم میرم ... !!

دیروز کلاس زبان راجب اعتیاد بحث کردیم ... معلم خدا رو شکر اندکی رضایت داشتن ... واقعا عجب چیزیه اعتیادا ... سوال مورد نظر این بود که از نظر شما فرد معتاد مجرمه یا بیمار ؟؟ 

اول من بودم که راجب اعتیاد صحبت کردم که چیه دقیقا ... یه تحقیقی انجام دادم ... بعد نگین اومد و راجب اینکه چه عوامل کلی میتونن مقصر در معتاد شدن فرد باشن ... مثلا ... یکیش خانواده ... یکیش دولت ... یکیشم خود فرد و تصمیماتش ... بقیه چیزایی که گفته شد هم توی حواشی جا گرفت ... !!!!!!!

گفته بودم اون خانومه مادر میاد کلاس ؟؟ پنج دیقه دیر تر وارد کلاس میشه و ده دیقه زود تر خارج میشه به خاطر بچش که کلاسه ... اسمش هس نوابه ... !! 

اوممممممم ... این هفته جمعه آزمون داریم ... شماره شناسممو برا ثبت نام اشتباه وارد کردن باید زنگ بزنم که درستش کنن ... هوف .. کی بزنگم اخه ؟؟

امشب میخوام برم تکیه ... خاله بزرگ امشب شام میدن ... اینقدر قسمت زنونه شلوغه و حرف میزنن که من ترجیح میدم خونه باشم ... البته اضافه بر اون وسط هفته کلی درس دارم که نمیتونم برم ... برا همین یه دو شب که خودمون و خاله اینا میشن میزبان میرم .... !!

یکشنبه کوییز داریم .... نچ ... کلی امتحان و کلی درس دارممممممممم .... 

به مامان میگم وای یه سوال فیزیک حل کردم نیم ساعت طول کشیدش ... 

مامانم خیلی ریلکس برگشته میگه : نمیرفتی فیزیک ... 

من متعجب : خب هر رشته ای سختی خودشو داره ... 

هر چند الانا دارم فکر میکنم اگه هنرستان میرفتم اونوقت راحت تر شاغل نمی شدم ؟؟!!

ولی خب حاضرم نیستم تغییر رشته بدم ... !! چی میشم اخر من .. خدا میدونه فقط....

زندگیتون پایدار ... 

یا علی 

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۵ آبان ۹۲ ، ۱۹:۳۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

.... 

همین که دیشب داشتم فکر میکردم چیز خاصی برای تعریف کردن و نوشتن ندارم امروز شد سیزدهم و شد روز دانش آموز ... 

در واقع باید بگم که موضوع مهمی از اول هفته تو ذهنم هست که بخوام راجبش بنویسم ... اما مربوط به زهراس ... 

باید غافل گیر شه ... الانم دیگه دلمو میزنم به دریا ... 

تولدت مبارک خواهری ... ایشالله به هر چی که آرزوته و صلاحته برسی .. خدا پشت و پناهت ... 

براش یه کشتی کوچیک دکوری گرفتم ... عکسشو گرفتم اما نمیتونم بریزم تو کامپیوتر فعلا ... اگه تونستم عکسشو میذارم ... 

حالاهمه این چیزا سرجای خود ... راه پیمایی امروز ... 

به به ... سه تا کلاس اول سی نفره ... + دوم انسانی ۲۰ نفر + دوم تجربی و دوم ریاضی هر کدوم ۳۱ نفر + سوم ریاضی  نمیدونم چند نفرن ... 

این همه دانش آموز ... ژهنای صف در حال حرکتمون به اندازه۵ نفر کنار هم بود و طول طویلی هم داشتیم .... 

همه مغازه دارا  چش شده بودن داشتن این رژه رو تماشا میکردن .... چشاتونو درویش کنین آقایون ... اهههههههه ... 

اگه امروز بارون میومد فقط بیست نفر میرفتن اما بارون نیومد و این همه دانش آموز امروز رفتیم  برا راه پیمایی ... 

زنگ اول امروز فیزیک داشتیم ... یکی از بچه های کلاسمون با چند تا از بچه های مدرسه دیروز رفتن بیت رهبری ... 

خوش به حالشون  .... منم میخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام آقا رو ببینم ... دیشبم تو اخبار نشون داد این خبرو ... 

هعی .. خیلی دلم میخواد برم یه جا که آقا هم اونجا باشه .. برام حرف بزنه ... خدا ... من خیلی براشون احترام قائلم خیلییییییییییییییییییییییییییی ... 

امروز آقای فیزیک که اومدش کلاس از رقیه راجب حرفایی که آقا زد پرسید ... دیشب اخبار ندیده بوده گویا ... 

تازه همون اول که اومد میگفت شوما دعا کردین که من مریض بشم .... 

جاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااانم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟....

خلاصه رقیه از صحبتای آقا گفت و ما چهل و ۵ دیقه تمام حرف زدیم راجب آمریکا و اسلام و ایران و آخرشم ختم به شیطان پرستی شد ... البته من حرفی برای گفتن نداشتم ... 

یه رب آخر دو تا سوال حل کردیم و بعدا با کیفامون رفتیم تو حیاط که آماده شیم بریم ... سارا مجری بود و برنامه اجرا کرد و رقیه هم یه دلنوشته راجب دیروز نوشته بود که خوند ... 

من اشکم در اومد ... مطمئنم اگه دیروز آقا رو میدیدم با اون فاصله کم ... اشکم در میومد ... اینقده بزرگه که قدرت تحمل نداره چشام که خیره بخواد آقا رو نگاه کنه ... 

اشکم نریخت اما تو چشام برق زد و بهم یادآوری کرد که چقدر افسوس خوردم و کاش گفتم برا دیدن آقا ... هعی ... 

حالا ... بعدش که از مدرسه رفتیم بیرون .... تا برسیم به جایی که برای سخنرانی در نظر گرفته بودن کلی راه رفتیم و شعر دسته جمعی خوندیم ... 

یار دبستانی من + ای ایران + شعر ولایت + اون شعر که میگه وطنم پاره ی تنم ... خ خ خ ... 

به اون میدون مورد نظر که رسیدیم از مدارس دیگه هم بودن .... منو سارا و نرگس که کلا حرف زدیم و هیچی از سخنرانی اون آقا نشنیدیم .... 

اصلا صدایی در کار نبود ... کلی هم پاهامون درد گرفت  .... محض رضای خدا یه شعار هم ندادیم که من دلم خوش شه اومدم راه پیمایی ... 

تو مسیر که داشتیم میومدیم ... 

چند تا آقا پسر در حال رد شدن از پیاده رو بودن که یکیشون دوستشو هل داد سمت ما که تو خیابون از کنار ماشینا می رفتیم ... بینمون فاصله بود و اون پسره هم  دستشو گرفت به درخت والا رو سر یکیمون می افتاد ... 

رضوانه که جلوتر از ما بودن میگفت داشتیم می گفتیم مرگ بر آمریکا پسره رو موتور داشت میرفت بر میگرده میگه مرگ بر خوشگلا !!!!!!!!!!!!

 جانم ؟؟؟ .... آخه شوما کرم تیکه انداختن دارین مگه ؟؟ .... 

و این بالاخره مراسم تموم شد و ما منتظر سرویس به همراه مدیر و معاون پرورشی وسط میدون وایساده و منتظر بودیم !!!!!! 

 و بعد نیم ساعت سرویس ما اومد و راهی خونه شدیم .... و برای اولین بار ساعت ۱۲ رسیدیم خونه بعد از یک ماه و سیزده روز که از سال تحصیلی گذشت !!!!

.

.

یا علی 


http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۳ آبان ۹۲ ، ۱۲:۳۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

میخوام اینجا بنویسم اما رغبتی برای این کار نیس ... 

میخوام از چیزای جدید بگم ... راجب اون فیلمی که دیدم بگم ... یه هفته اس که تمومش کردم و هنوز چیزی راجبش ننوشتم ... 

میخوام از یه مسئله کشف نشده و مبهم که دارم حرف بزنم ... چیزی که از پارسال بوده ... ارتباطم به یه نفر ... یه دختر ... یه هم مدرسه ای تا پارسال و یه همکلاسی از امسال ... 

یه دختر که متفاوت با منه ... ... .... 

یه نفر که هم ازش خوشم میاد و هم ازش خوشم نمیاد ... ... بیشتر از این بازش نمیکنم چون خودمم نمیدونم چیمه دقیقا ؟؟ این مزخرفات چیه ؟؟ ووو ... ذهنم داغونه ... 

خدایا نیاز دارم محرم زود تر بیاد ... میخوام تو مراسما شرکت کنم ... شبای محرم پر از خاطره های ساد ه و گاهی تکراریه ... محرم پارسال خیلی خوب بود .. خیلیییییییییییییییی .... توفیق یه کاری برام پیش اومد که شد یه خاطره ارزشمند برام ... یه ارزش برام .. 

دغدغه های فکری من شاید به دغدغه های فکری یه بزرگسال نرسه اما واسه من اینقدر پیچیده و درهم برهمه که خودمم دقیقا نمیدونم دارم به کدومشون فکر میکنم ... 

برا امشب کلی کار تکمیلی دارم که باید انجام بدم ... هنوز نمازم نخوندم و خاک بر سرم که به جای اینکه برم نماز بخونم نشستم پای کامپیوتر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

کاش مادر و پدرا کنار اون نصیحتای دلسوزانه و پر از محبت و خوبیشون یه کم فرصت می دادن ... هر چند من شبیه به کشایی نباشم که بتونن از فرصت به طور مناسب استفاده کنم ... هرچند اگه بار ها از این فرصت رد شدم .. 

هر چند .... 

دارم با خودم فکر میکنم عنوان سی و سومین پستمو چی بزارم ... ؟؟ نمیدونم ... چی ؟؟.. اصن مگه مهمه .. 

مگه مهمه من اینجادارم می نویسم ؟؟ ... مگه مهمه ؟؟

برا من آره ... فقط برا من ؟؟!! .. چقــــــــــــــــــــــدر عالی .. .

این روزا سرمون زیادی شلوغه ... موافقین ؟؟

امروز ، کلاس زبان ... معلوم نشد چه جوری این یه ساعت و نیم تموم شد ؟؟ راجب حذف کنکور بحث کردیم .. درسته خیلی درست و پر  وپیمون حرف نزدم اما واقعا حقمه به منم بگه هیچ نمره ای از  این کوییز شفاهی نمیگیری ... حرفی نزدین ؟

من خیلی حرف زدم ... به نسبت بقیه .... خیلی بیشتر .. حقم نبود ... نگفتم  نمره کامل ... اما حداقل نصف نمره برا وقتی که روش گذاشتم ... و حتی سایتا رو گشتم و اون همه نظر هارو خوندم ... از دوستام نظر خواستم ... ا زاطرافیانم ... که به یه نتیجه خوب برسم ... اما به بدترین حاصل شد .... 

باید برم ... ............................... 

زندگیتون شاد و سلامت ....

یا علی 

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۲ آبان ۹۲ ، ۱۹:۵۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر