•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

اگه " به اضافه ی " خدا باشی میتونی
" منهای" همه چیز زندگی کنی ...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۱ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۱۹ 99.
آخرین نظرات

۱۲ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

دلم میخواد فقط و فقط بنویسم .... 

دیگه نه ببینم و نه بخونم چی نوشتم .. امان از فیزیک که شده یه محرک برای تحریک اعصابم ... 

مگه چیه این فیزیک ... 

چیه که باعث میشه من همیشه خودمو و اعتماد به نفسمو به خاطرش تا صفر برسونم .. ؟؟

چی کار کنم ؟ چی کار کنم ؟ شده ورد زبونم ... 

چون میدونم نباید انتظار درک شدن از طرف معلم داشته باشم ... چون میدونم کلاس مدرسه یه کلاس خصوصی نیس نخونده سوال ساده و پیش پا افتاده خودمو نمی پرسم ... 

نمیگم نمره معدلم مهم نیس برام ... از حرف و رفتار بابا و مامان می ترسم ... نمیخوام لال مونی بگیرم وقتی میگن بهم که چرا این شده نمرت ؟؟ 

میخوام بگم تلاش کردم ... نمیخوام بشنوم که اگه نمی فهمیدی چرا رفتی این رشته ... 

دوس دارم شیشه اعتماد به نفسمو پر کنن و شیشه ترسمو خالی .. 

می ترسم ... می ترسم .. از همه چی .. از خودم ... از قیافم ... از عقلم .. از رفتارم .. از درس .. از امتحان ... از مدرسه ... از مردم ... از جامعه ... از خیابون ... از دنیاااااااااااااااااااااااااااااا .. می ترسم  ... 

یکیو میخوام بیاد بهم بفهمونه ... 

توی این لحظه که انگار مغزم داره منفجر میشه از این همه فکر دوس دارم یکی بیاد نامفهومای ذهنمو مفهوم کنه ... 

از اینکه فکر کنم انتخابم غلط بوده می ترسم ... 

از اینکه بگم نمی تونم می ترسم ... 

چرا این همه ترس ؟؟ مگه من همون نبودم ؟؟ چرا نمیتونم خودمم بفهمم .. ؟؟

چرا اینقدر درگیرم ؟؟ 

داره می ترکه مغزم ... می ترکه ... 

دلم میخواد آروم شم ... آروم آروم .... اینقده آروم ... 

میدونم درس و نمره اصلامسئله ای نیس که بخوان راجبش حرص بخورن یا عصبی بشن ... 

مشکل من اون نمره لعنتی نیس ... باور کنین نیس ...

مشکل من اینه که یه سوال که میذارن جلوم نمیتونم بفهمم چی میگه ؟ از کجا میگه ؟ از چی میگه ؟

مگه نمیگن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه اس ؟؟

اگه به باباب بگم چیزی بهم نگو اگه معدلم این شده ... چیزی نگو ... فقط بهم گوش کن ... میخوام برم پیش یه نفر ... 

میخوام اون یه نفر بهم بفهمونه ... بابا من آروم نیستم ... بابا اشکم دم مشکمه ... 

اینقده یهو مغزم پر و خالی میشه که ....

داره میترکه ... 

دلم پر از خودم .... میدونم شرایطم خیلی خوبه ... به نسبت به خیلی از آدمای این دنیا حتی تو پر قو هم هستم ... 

هستم .. اما مغزم الان فقط رو ریاضی و فیزیک گیر کرده ... رو این گیر کرده که نمیخواد امتحان بده ... 

امتحان نه ... یه جای آروم ... یه جای آروم و فقط صدای آب ... فقـــــــــــــط صدای آب ...

آروم و آروم ... 

چقد دارن ننه من غریبم بازی در میارم ؟!

وقتی آروم تر شم .. دیگه کمتر غر میزنم ... ! کمتر ... منطقی تر فکر میکنم ... 

اما الان تو این لحظه با کلمه منطقی هم خصومت دارم ... 

شما میشین گوش شنوا ؟؟ برا این مشکلا که نه یه سرعت گیر کوچولو که تو زندگیم هست ؟؟

سرعت گیر من نه فیزیکه نه ریاضی ... نه امتحانشون و نه نمرشون و نه فهمشون ... 

سرعت گیرم درک خودمه ... فهم خودمه ... 

نمی فهمم خودمو ... تا حالا شده برین جلوی آینه و از دیدن قیافه خودتون متعجب بشین ؟؟ شده به قیافه خودتون شک کنین ؟؟

به صداتون شک کنین ؟؟ 

شده ؟ تا حالا شده ؟؟ 

الان شما خودتونو می شناسین ؟؟ ... میدونین کی هستین و چی میخواین ؟؟

من نمیدونم .... 

کسی هم نیس ... نیس که این نیازمو رفع کنه .. بر طرف کنه ... بلکه آروم شم ... .... ... 

فکر نکنم بتونین حس کنین من امروز صبح چقد بی خیال بودم ... بی خیال بی خیال ... 

فکر کنم خودمم به این باور رسیده بودم تو اون زمان درس خوندنم بی فایده اس ... 

الان چی گفتم ؟؟ .. چ خوندین ؟؟

اه ... یه سوال همیشه تو ذهنم وول میخوره .. 

اینکه من الان که این حرفو زدم ... این کارو انجام دادم .. این رفتار ازم سر زده ... این شکلی بودم ... اون طرف که مقابلمه نظرش چیه راجبم ؟؟

چه قضاوتی میکنه نسبت به من ... 

میدونین ... همش فکر میکنم تو فکرم ریا وجود داره !!!!

گیجم گیج ... میدونم و نمیدونم ... 

چرا فکر میکنم با همه فرق دارم ؟؟ چرا به ذهنمم نمیرسه آدمی مثل من باشه ... اینجوری باشه ... 

چرا خیلی ها بهتر از منن ؟؟

حسود نیستم ... باشن ... منم میخوام جزوشون بشم ... با تلاش خودم ... 

دارم فکر میکنم هوشی که ازش دم میزنن من چقدشو دارم ؟؟چقد ؟؟

یکی بیاد حساب کنه ... خنگیم چقده خب ... باید بذونم تا حساب کار دستم بیاد ... 

اگه من ............ 

شاید اگه به اینجور فکر کردنام ادامه بدم .... دیوونه بشم .. 

اگه خوندین حرفامو .... خیلی ممنونم ... 

اینقدر قاطی بودن حرفام نشون از قاطی پاتی بودن مغزم داره ... 

خوش باشین ... ننیشاتون باز .... چشماتون خندون ...

یا علی 

91

๑فاطمـ ـه๑ ..
۳۰ آذر ۹۲ ، ۱۵:۲۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

دیشب دو بار نوشتم ... اما با یه کلیک اشتباه غیر عمد... نابود شدن .... 

دیگه حس نوشتن نداشتم ... مگه یه اتفاق رو چند بار میشه قشنگ توضیح داد ؟؟ ... من خیلی خوشم نمیاد هی یه چیز رو چند بار بگم ... 

خب اینجا نوشتم ... الانم دیگه حسش نیس ... 

باید زووووودی برم ... 

امروز اما ... از صبح تا غروب داشتم فصل اول فیزیک رو میخوندم ... نمیدونم الان بلدم واقعا ؟! ... خیلی مزخرفه ... فصل دو و سه رو با سختیش باز ترجیح میدم ...

از صبح زینب رو من داشتم ... وسطاشم مامان میومدا ولی خب اکثرا بغل من بود یا من مراقبش بودم ... حال نداشت خواهرم ... 

تب داره .. اینقده می ترسم اینجور مو قع ها .. ... 

این چنتا عکسو دیشب براشون شرح زیادی داده بودم اما خب نشد دیگه ... 

1. تلم شکست ... طی برودت هوا و فشار حاصل از انگشتان ظریف من بهش !!!!! از سوم ابتدایی تا سه شنبه همین هفته دوام داشت ... اما عمرش به دنیا نبود گویا ... 

2. این جا سوییچیمه .. مثلـــــــــــــــــا .... خودم درستش کردم ... خیلی دوسش دارم .... اثری از هنر من در سوم راهنمایی 

3.اینو پارسال رضوانه بهم یادگاری داد ... 

4. اینا تو صندوق یادگاری هام که الان منهدم ( درسته ؟؟!! یا منحدم ؟؟) شده ... 

5.ده تومنی ... دیدین دیگه ؟

یا علی 

91


๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۸ آذر ۹۲ ، ۲۱:۰۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

برا اینکه تو گوشی بابا مداحی بریزم .... 

اول رفتم یه سری اهنگایی که از قبل واسش ریخته بودم ( بیشترش فقط آهنگ و بی کلام بودن ) رو پاک کنم ... 

چون با مداحی ها قاطی میشد بعد وسط روضه بیا و درستش کن ... !! ( توضیح بیشتر لازمه آیا ؟)

رفتم قسمتی که نوشته بود هنرمندا ...

دونه دونه حذفیدم !! 

و آخری رو که حذف کردم .. رو صفحه سفید اومد هنرمندی موجود نیست !! .... آخی .. 

منطقی نگا کنی خندت نمیگیره یهو ... عین من بمانند دیوانه ها بنگر ... 

یا علی 

91


๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۴ آذر ۹۲ ، ۲۲:۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

اول از همه .. عکس اون ماکت کشتی کوچیک ... که برای زهرا برا تولدش گرفته بودم ... نظرتون چیه ؟

اینقده خوشم میاد عکسو اینجوری کوچیک میزارونم ... 

این آدرسُ اگه برین بزرگتر اون عکسه هسش ... 

http://upload7.ir/images/99886024362983396572.jpg

چرا هر چی ادرس وب خودمُ و شما رُ میزنم نمیادش ؟؟ باز چه مرگشه این بلاگفا ؟؟!!

امروز همه وقتم رفت .. به سادگی ... خیلی ساده و اعصاب خورد کن ... 

چقد وقت گذاشتم برای این ورزش لعنتی ... چون نمیتونم خوب انجامش بدم ازش بدم میاد ... 

خب چی میشد نمره ای نبود ؟؟ با ورزش هم ادمو آزار میدن ... ای خدا ... 

ببینم چه می برم بالاخره برای ورزش که نمره کامل بگیرم !!! وضعیت به این مزخرفی ؟!! هوف ... 

.....

یه رب پیش یه سَر رفتم پیش زهرا که فلشُ بدم بهش ( عمو میخواس ) همون ده مین اینقده با زهرا و علی خندیدم ... 

خیلی خوب بود ... اگه میتونین تند این چیزایی که می نویسمُ بگین ..

* سس ِ سوسیس سسِ سفیدِ مایونزه ...!!

* ارشد ارتش اتریش .. !! 

* یکی دیگه هم بود .. چون نگفتمش یادم نیس .. برا این نگفتم که توش چ و س زیاد داشت بعد .. دیگه خودتون میدونین چی میشه دیگه ..  خخخخخ ...

فک کنم زینب به لالایی بهرام خان عادت کرده باشه ... وقتی واسش میزارم یا خودم میخونم براش اگه خوابش بیاد راحت میخوابه ... عزیزم .... 

امروز امتحان دفاعی فوق العاده آسون بود .. شکر ... 

زنگ آخر ما این هفته شیمی داشتیم که بِ صلاحدید دو تا معلم ...شیمی رفت تجربی و فیزیک اومد کلاس ما ... 

کاری حول فیزیک انجام نشد .. فقط یه دو سه تا از بچه ها رفتن جلو برای آقای فیزیک راجب اعداد کوانتمی صحبت کردن ... بلد بودا ... ولی بازم ... حالا ... یه ساعت تمام طول کشید ... 

حس میکنم از میزان اقتدار آقای فیزیک کاسته شده ... !! :دی

مامان خسته شد ... خسته نباشی مادرم .. خسته نباشی ... داره آب نارنج ها رو میگیره ... سخته ... ... هوا سرد ... این هفته کلی کار داریم ... زود تر تموم شه ... 

زینب بغلم خوابه .... ... 

این نارنجا رو .. کاش قبله اینکه مامانم پوستشونو بگیره عکس میگرفتم ... خوشگل تر بودن اونجوری ....

اون دختر که گفتم خودکشی کرده ... 

از دو نفر شنیدم که سکته کرده بخاطر استرس کنکور !! 

اما خب مثه اینکه قضیه خودکشی بیشتر صدق داره ... بیچاره دخترک ۱۸ ساله ... من فقط شنیدم .. 

شما این وضعیتو تصور کنین ... دختر تنها .. بیماری روحی داشته .. !! ... پدر و مادر دکتر که بخاطر شغلشون کمتر تو خونه حضور دارن ... نسبت به باقی والدین ... 

یه خواهر بزرگتر که تا وقتی بوده خیلی خلا پر میشده اما وقتی دانشگاه رفته و دور شده این تنهایی پررنگ تر شده ... 

زهرا بیشتر توضیح داد ... اما همینایی که نوشتم کافیه .. تصورش کنین .. خب برای یه دختر که استرسی زیاااااااااااد برای کنکور داره ... شرایط دردناکیه .. 

به قول زهرا آدم همش به فکر آخرت دختر می افته .. کلا بچه های پیش رفتن امروز مراسمش همراه کادر مدرسه ... مدرسه عزادار بوده ..

مادر گریه میکنه و خودشو خالی میکنه .. دل برای پدر بیچاره آتیش میگیره که دوشش سنگین شده و چشماش 

سرخ از فرط اشکی که میخواد بریزه و نمیریزه ... که کوه بمونه ... استوار بمونه .... که زجه نزنه ... که از زنشو 

دخترش مواظبت کنه ... 

زهرا دوران راهنمایی و دبیرستان با این دختر هم مدرسه ای بود ... معلما و مدیر راهنماییشونم تو مراسم بودن ... 

زهرا میگفت : هم سرویسی دختره که تا صبح شنبه (امروز ) خبر نداشت ... اومد و خبر دار شد قطره ای اشک نریخت ... 

و تا رفتن مراسم .... پدر دخترو که دید ... پدره ازش پرسید تو هم سرویسیش بودی ... 

وای خدا ... دختره رفت بغل بابائه و زار زد ... ای خدا ... پدر چی میگذره تو دلش ... چه دردی داره ... 

زهرا اینارو گفت و اشک ریخت و اشکای منم ریخت .... 

یه فاتحه بخونین براش .. دختر خوبی بود ... هعی ... 

بِسمِ الله الرَحمنِ الرَحیم 

اَلحمدُ لله رب العالمین *

 الرَحمن الرَحیم *

مالِکِ یومِ الدین * 

ایاکَ نَعبُدُ و ایاکَ نَستعین * 

اهدنا الصراطِ المُستقیم *

صراطِ الذِینََ انعمتَ علیهم غیر المغضوبِ علیهم والضالین *

بسم الله الرحمن الرَحیم 

قُل هُوَاللهُ اَحَد *

اللهُ الصَمَد *

لَم یَلِد وَلَم یولَد *

وَلَم یکُن له کفوا احد * 

بسم الله الرحمن الرَحیم 

قُل هُوَاللهُ اَحَد *

اللهُ الصَمَد *

لَم یَلِد وَلَم یولَد *

وَلَم یکُن له کفوا احد * 


یا علی 

91

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۳ آذر ۹۲ ، ۲۳:۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

حضار عزیز تعجب نکنین ... 

خودمم ... گفتم شاید این هفته هم مثه دو هفته پیش بشه و من فقط آخر هفته بیام ... برا همین یه سری اومدم ... 

وقتی زده میشم از درس ( مثلا دو ساعت فوقش بشینم این اتفاق میافته ) ... اونوقت اگه کامی جلو چِشَم باشه میام سراغشُ و الکی میگردم ... 

همون اول میام بلاگفا و بخش مدیریت وب خودم و رو وبلاگ دوستان کلیک میکنم ... یه سر به دوستان میزنم ... !! و بعد رو مشاهده وبلاگ کلیک میکنم و وبلاگ خودمو رویت میکنم ... 

اگه احیانا نظری بود جواب میدم و اگه اومده بودم برای نوشتن که همون اول شروع میکنم به نوشتن !!

یه سر به لینکای روزانه ام بزنین ... برین تو وب حاج آقا آخوندِ روحانی ... فک نکنم ضرر کنین .. چِشاتون رو به حقیقت های زندگی باز میشه و کلی هم لبخند میزنین و لذت می برین از خوندن ... چیزایی هم این وسط یاد میگیرین ... 

یه عالمه و تند تند داشتم از وبایی که دنبالشون میکنم می نوشتم ... اما پشیمون شدم ... شاید بعدا نوشتم .. 

مامان و بابا و عزیز و زینب و سجاد شاید ده مین دیگه بیان ... باید شیمی بخونم و فیزیک بخونم .. 

اون مزاحمه امشبم دو باری زنگ زد که کلا نزده رد شد ..... 

دلم میخواد هی بگم و هی بگم ... اما .. چی ؟؟ از چی ؟از کجا ؟؟ 

نمیدونم !! .... 

اینقده خوشحال میشم آرشیومُ می بینم ... ذوق میکنما !! ... 

وقتی می نویسم چون خیلی سریع میشه ... یه حروفایی جا میمونه ... قبلنا که وقت داشتم بعد اینکه آپ میکردم می نشستم دوباره میخوندم و درستش میکردم اما حالا فقط میخونم و می بینم .... 

با خودم فکر میکردم ... همونجوری که اینجا حروفا رو جا می ذارم و با بی دقتی سریع ازش میگذرم مثل روزهای الانم ... یه وقتی میرسه که هم دیگه اینجا درست می نویسم و هم بیرون از اینجا روزامو درست پر میکنم ... 

من که خودم میخونم نوشته هامو حس میکنم دارم به حرفای یه نفر که تند تند فقط میگه گوش میدم ... 

همه چیز تند و پشت هم .. خیلی تند .. برای شما هم اینجوریه ؟؟

اوممم ... بازم بگم .... چی ؟؟ ... چی؟ چی ؟ چی؟

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

باز هم ذهنم یاری نمیکنه .. حرفام خیلیه ... یه سری چیزا رو نمیگم ... 

میدونین چیه ؟؟ بعضی وقتا خیال میکنم ... مثلا من بزرگتر که بشم و مثلا اگه بشم یه مهندس هسته ای و اینا ... 

بعد میان این وبو میخونن و دماراز روزگارم در میارن !!!!!!! 

یا مثلا خیال میکنم  خیال می بافم ... 

این خیالات خیلی زیاده ... 

هفته دیگه امتحانامون شروع میشه ... به همین زودی ... به همین زودی .... شاید ما رو اصلا شلمچه نبرن .. نامردا ... با خودم فکر کردم  خانوم مدیر گفته الان نه بعد امتحانا که دهن ما رو ببنده ... آخه ما با اینکه میدونستیم دم امتحانا ما رو می برن بازم میخواستیم بریم .. می دید از رو نمی ریم ... گفت کلا نمی بره تا باری بعد از امتحانا ... !!! عجبا از خیالات خودم ... ...

نظرتون راجب فیض بوق و چت ها و کلوب چیه ؟؟!!

من خودم چن باری تو کلوب عضو شدم اما فرداش کاربری و پسم فراموشم شده و بیخیالش شدم .... چت هم 

سه چهار باری رفتم .... فیض بوقه رو نچ .... 

به نظرتون اینکه دخترا و پسرا با هم دوست اجتماعین دلیلی میشه بر درست بودن و گناه نبودن ... ؟؟

اها ... یکی از هم مدرسه ای های زهرا که از راهنمایی هم مدرسه ای بودن ... امسالم توی کلاس تجربی ب بود ... زهرا الفه !! ... مُردش ... ینی خودکشی کرد .. 

فکرشو بکنین ... ... خودکشی کرد ... خودکشی .. چیزی که شنیدیم این بوده که خودشو دار زده !!! ... اینکه مرده که کاملا صحت داره .. اما خودکشی ... 

تا فردا نشه نمیشه صحتشو تایید کرد ... اما بازم ... زهرا میگفت هم مادر و هم پدرش دکتر بودن ... کلا وضعیت زندگیش خوب بود .. خب می شناختش .. میگفت شنیده بیماری روحی داشته و تحت درمان بوده .. 

خب اگه بیمار بوده و تحت درمان اینقد حواسشون پی اش نبوده که تونسته خود کشی کنه ؟؟!!! ... بیچاره امسال کنکور داشت ... ... ... 

هعی .... 

برم دیگه ... کلی از این در و اون در حرف کشیدم از خودم ... اصلا چه فایده اینا رو میگم ؟؟ به دردتون نمیخوره که میخوره ؟؟

لا اقل برا خودم میمونه !! :)) 

یا علی 

91

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۲ آذر ۹۲ ، ۲۱:۱۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

یه ساعته که پشت کامی نشستم .. 

فردا ترم دفاعی امتحان دارم ... واقعا مزخرفه خوندنش ... !!! از الان غصه ترم دوم رو دارم !!!

دیروز غروب یه تماس داشتم از یه شماره ... که خوب اسمی ازش سیو نشده بود تو گوشیم ... زینب بغلم ود و سعی داشتم بخوابونمش ... جواب دادم و گفتم بله بفرمایید .... کسی جوابمو نداد و قطع شد !!

چند مین بعد یه اس اومد از همون شماره با این مضمون !!! " بیا . می ترسم سپهر .بدو .خواهش میکنم . " 

دهنم وا موند از فرط تعجب !!!!!!!!!!!! .. این اس همونی بود که ... همون بود که یه مزاحم برام ساخته بود ... 

دقیقا تاریخش یادم نیس ... ولی فک میکنم همین موقع ها بود ... سه سال پیش ؟چهار سال پیش بود ؟؟ دو سال پیش بود ؟؟ یادم نیس .... 

شب که میخواستم بخوابم این متنو " بیا . می ترسم سپهر .بدو .خواهش میکنم . " رو تو گوشی نوشتمو و به شماره خودم فرستادم !!!! 

ینی من نمیدونم چی تو اون مخم وول میخورد ؟!! ... به شماره خودم که تو گوشیم سیو کرده بودم فرستادم .. ینی میخواستم ببینم میشه یا نه ... 

صبح که بیدار شدم ... یه پیام داشتم ... یه پیام تقریبا عاشقانه و اینا ... فکر کنم شعر بود !!! اینقد هنگ کرده بودم ... داشتم فکر میکردم ... من به خودم اس بدم  اس میگیرم ؟؟!!!!!!!!!!!! 

هنگ به معنای واقعی ... اون متنی که نوشتم برای یه داستانه ... یه رمان که خودم می نوشتم ... نصفه ولش کردم از امسال تابستون ... سپهر شخصیت اصلی و باران ... این الان  دیالوگی بود که باران به سپهر میگفت بودش ... !!! 

زهرا یه ساعت بعد اومد خونمون ... بهش نشون دادم و اون که دید ... نگام کرد و ... حالا که یادم نیس چه حالتای داشتیم ؟؟!!

فقط یادمه که زهرا بهم گفت دیروز ظهرش یه اس سرکاری برام فرستاده و منم گفتم اسی نگرفتم و بالاخره کاشف به عمل اومدیم که دو تامون یه مزاحم  بیکار پیدا کردیم !!!

اون شماره ای که تو گوشیم سیو کرده بودم و مثلا شماره خودم یکی از عدداشو اشتباه سیو کرده بودم و زهرا هم که همونو سیو کرده بود ... جفتمون یه زمان یه مزاحم ... !!!!!!!!!

اصن موندم چقد ما با هم تفاهم داشتیم ... بعد از اون ... یادمه به اون شماره که گفته بود شما و من جواب دادم اشتباه شده ببخشید و هیچی ... زنگم میزد جواب نمی دادم ... 

کلا یه مدتی همینجوری بود ... گه گاهی یادش میومد یه زنگ به من میزد ... و به زهرا ... 

تازه یه روزم که گوشی زهرا دست علی بود با معصومه نشستن به اون یارو که دوباره اس داده بود اس دادن و چرت و پرت گفتن !!!!!

تا الان سالی یه بار این یارو یادی که شماره های پوسیده ته گوشیش میکرد و یه زنگی میزد ... 

همین امسال خرداد بود فک کنم یه شماره بود .. به زور میخواس بگه من میشناسمش .. منم گفتم نه و کلی اس دادم .. و اون میگفت من بهنوش ام !! //// ... بابا من تو کل فامیل هم بهنوش نامی نمیشناسم ... !!

دست به سرش کردم ... 

دیروز اون اسو به من داده بود ... من خنگ ... با یه سیم دیگم بهش گفتم هااااااااااان ؟!! ... فک کنین ... تا دکمه ارسالو زدم فهمیدم چه کردم ... 

حالا اون میگفت شما و منم گفتم هیچکی ... اشتباه شده و ببخشید ... ولی مگه اون ول کن بود ؟؟

هی اس میداد بگو کی هستی ... اسمت چیه ؟؟ اسمتو بگو ... 

من که دیگه جوابشو ندادم .. کلیم زنگ زد که من رد تماس دادم !!! موندم توش ... این یارو واقعا دیوانه اس ... دیوااااااااااااااااانه ..... 

مزخرف ... فک کنین .. اس چند سال پیشم ؟!!!!!!! ... هعی .... بعضیا خیلی بیکارن ... 

ول کنم نیس ... خوبه هر دفه هم رد تماس نصیبش میشه ها !!! آدم نمیشه ... انشالله یه روزی از دستش خلاص میشم ... !! 

دیروز که تو حیاط با زهرا بودم و داشتم براش بقیه تقاص رو که خونده بودم تعریف میکردم دسته پرنده های مهاجر دیدم ... اینقده قشنگ بود ... یه عالمه پرستو پشت هم پرواز میکردن .. یه زاویه تند ساخته بودن ... 

یه چنتاییم نتونسته بودن خودشونو برسونن و داشتن تند بال بال می زدن !!!!!!!!!!!!! 

کاش منم میتونستم پرواز کنم .... فقط تو گروهشون پرواز میکردم ... نمیخوام جایی برم ... همین جا رو دوست دارم ...

تغییر رو دوست ندارم زیاد اما اگه تغییری هم ایجاد شد خیلی زود عادت میکنم ... چقد سخته که هر شش ماه یه بار باید کوچ کنن !! 

دل از خونه و لونشون بکنن .... ما هم شاید چند سال دیگه از این خونه رفتیم ... خیلی حیف میشه .... 

اونجا اگه بریم نه درختی هس نه باغچه ای ... من خونه درخت و باغچه دار خودمونو بیشتر دوست دارم تا اونو ...

کاش بابا خونه بود که ازشون عکس میگرفتم ... و میذاشتم اینجا ... وای ... خیلی صحنه قشنگی بودش ... 

این یه ساعتی که پای کامی بودم داشتم قالبای مختلفو دید میزدم بلکه یه کدوم چشمو بگیره ... هنوزم پیدا نکردم ... 

البته الان دیگه میرم ... ناسلامتی امتحان ترمه ها ... 

یا علی 

91

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۲ آذر ۹۲ ، ۱۶:۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

آتش بسه ... و زندگی آروم آرومِ ... فک کُنَم دیروز خیلی زیادی شورش کردم !!

به این نتیجه رسیدم ... چون سه تامون نمیخواستم کدورتی بینمون باشه همه چیز ساده تر از اون چیزی که فکرشو بکنم خاتمه پیدا کرد ... 

با زهرا دیروز حرف زدم و بهم گفت بهتره مثل همیشه باهاش رفتار کنم ... همین ... 

انگار نه انگار ... نه خانی اومده و نه خانی رفته ... اینقدر از کلمه قهر می ترسیدم که اصل مسئله فراموشم شده بود ... 

امروز منو شهرزاد کلی رو مخ این آقای شیمی بیچاره راه رفتیم .. خسته بِشُد ... اخی ... ولی خب قانع کننده نبود حرفی که میزد دیگه ... 

سارا امروز نیومد ... آخ سرما خورده صداش از این رو به اون رو شده .... !!!

یادمه گفتم قراره یه فیلمی رو که دیدم براتون راجبش بگم .. اما هنوز که هنوزه نگفتم یه ماهی گذشته فک کنم ... و من دو تا فیلم دیگه رو هم تموم کردم !!!

هفته پیش چهار شنبه ... یه رمانی رو شروع کردم ... ۹۱۹ صفحه ... که من قریب به ۶۰۰ صفحشو خوندم و فرداشم برا زهرا تعریف کردم ... و تا دیروز که کامل یه هفته شد سراغ نرفتم ... دیشب ادامه دادم  و حالا ۱۰۰ صفحه ای مونده ... تقاص هما پور اصفهانی .. !!!

یه رمان دیگه هم همین هفته خوندم ... "چادرت را می بویم " فقط چون لفظ چادر توش داشت تصمیم گرفتم بخونم ... خوب بود ... عالی نه ... خوب بود ... و شخصیت هایی رو نشون داد که تو جامعه هست ... یه پدر به فکر مقام و متعصب و البته نگران دخترش + یه مادر دلسوز که نگران همسرشه و برای فرزندش خون گریه میکنه + یه کسی مثه فاضل یه آدم دو رو و دیوونه و بی عقل و مغرور + یه دختر مثه رضوانه و یه پسر مثه سجاد و یه عشق مثه عشق بینشون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! .... دیگه .. عجب عجیب غرییه این دنیای عاشقی و من خبر ندارم ... !!

کاش بشینم و مثه بچه آدم درس بخونم که اگه بخونم نو النور میشه و این همه مشکل برای خودم درست نمیکنم ... 

یا علی 

91

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۱ آذر ۹۲ ، ۱۳:۴۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بعد از یه هفته دیگه ... 

هومممممممممممم .... اعتراف میکنم که توی همین هفته ای که گذشت یه بار به ذهنم رسید اینجا رو کن فیکون کنم ... ول کنم ... خراب کنم اما همون موقع هم میدونستم این فکری که اون لحظه دارم فقط واسه همون موقع اس ... اگه یه فکری به سرم زد و من همون موقع اون تصمیمو عملی کنم ضرر میکنم .... ضرررررر .... پشیمون میشدم ... و همه اینا به کنار میدونم بازم روزایی میان که من نخوام اینجا بنویسم و با هم بعدش ادامه میدم ... 

نمیدونم اینطور حس های متناقض و جورواجور تا کی وبال گردنمم ... الان که فکر میکنم می بینم اگه به درستی عملی که دارم انجام میدم ایمان داشته باشم فک نکنم از این فکرای خانمان سوز به سرم بزنه .... 

من هنوز بچه ام ... خیلی ... فکرم بچه اس ... نه اینجوری درس نیس ... نه بچه نیستم ... فقط بزرگ نشدم ... من هنوز بزرگ نیستم .... هنوز نمیتونم مثل بزرگترا تصمیم بگیرم .. عمل بکنم ... تشخیص بدم .. فکر بکنم ... هنوزم هنوزم ... 

یه رابطه ای هس که موندم توش ... از زمانی که یادم میاد همیشه مشکل بوده برام ارتباط خالص با یه نفر ... وقتی دارم دم از رابطه میزنم منظورم روابط اجتماعی هس که من با همکلاسیام دارم ... با فامیلم دارم ... !!!

چند وقتی هس که منو خدیجه از هم دور میشیم .... میخوام بگم از همون اولم نزدیک نبودیم اما میترسم این حرفم منصفانه نباشه .... میخوام بگم اگه مشکل پیش اومده .... اگه خدیجه از من دلخوره ... من فقط به تنهایی مقصر نیستم .... اما من اینجور وقتا همیشه به خودم تهمت زدم ... خودمو نالایق دونستم ... من تا حالا علنی با کسی بد نبودم ... قهر نبودم ... دلخور نبودم ... نه نبودم ... از ته قلبم از کسی بدم  نیومد ... بازم نمیگم هیچوقت چون من اینقد فراموشکارم که حتی نمیتونم صد در صد بگم ... نمیتونم ... اگه یه روزی یه دوستی یه همکلاسی .... یه بغل دستی .... ازتون بپرسه چقدر براش ارزش قائلین چی جواب میدین ؟؟

منی نمیدونم ارزش و جایگاه خودم پیش دوستام چیه اونقت چه جور ارزش یه نفر بیام براش به تصویر بکشم .. 

وقتی اومدیم کلاس پایین .... وقتی من وسط نشستم .... وقتی منو پریسا نزدیک شدیم و خدیجه کم کم دور .. 

حتی دقیق یادم نمیاد چی شد ؟! ... چی شد که یهو سرد شد ؟ ... خیلی سرد ... نه ... منو پریسا خیلیییییییییی نزدیک شدیم ... خدیجه نادیده گرفته شد ... ولی من حواسم بهش بود ... نه شش دانگ ... ولی بود ... باور کنین بود ... می دیدم دوره ... می دیدم  ... حتی با یه شوخی کمی نزدیک تر می شدم ...من سر صحبتو باز میکردم ... یه بار ... دو بار ... نه خیلی زیاد اما اینکارو کردم ... 

همین هفته یه لحظه دلم گرفت از کارش اونم حقم بود حتما .... میخواستم یه کتاب برسونم به بچه های پشت سرم ... دستمو دراز کردم بدم بهش و عطیه رو هم صدا زدم ... اون ک نشنید ولی دست خدیجه رو هم دیدم که میخواس کتابو بگیره و بده ... و من کتابو آوردم جلوشو که بده اما اون خیلی سریع تر دستشو کشیده بود و با اینکه جلوش نگه داشتم .. واکنشی نشون نداد ... اینجا ... گفتم این منم که هر زنگ تفریح بدو بدو از کلاس میزنم بیرون ... تا برم پیش اونایی که یه سال اولو که ذشت باهاشون بودم و از نظر روحی باهاشون کمی اخت تر بودم ... یا توی کلاس منو پریسا حرف میزنیم ... 

همش باید خودمو مقصر بدونم ؟؟ ... یه گله ازش دارم ... و شاید این از خود خواهیمه ... خودخواهیم که کم پیش میاد داشته باشم .... اینکه خواستم اون یه قدم ورداره ... خواستم خودشو هی دور نکنه .... من بازم باهاش حرف زدم ... درخواست کردم تا از وسایلش استفاده کنم ... بیشتر از این به حریمی که دورش حس کردم نزدیک نشدم ... .... امروز مثه اینکه با پریسا بحث کردن ... و پریسا بهم میگفت از ادمای بی جنبه خوشم نمیاد .. و اونورم خدیجه کلی شاکی بود ... 

من که ترجیح میدم اینجور مواقع زیاد خودمو درگیر مسائل نکنم ... من که تو موقعیت اونا قرار نگرفته بودم ... تا بدونم الان چه حسی دارن ؟!! ... چه کاری از من بر میاد که وقتی دیدم خدیجه هفته پیش داشت گریه میکرد پریسا رو فرستادم جلو و گفتم دلداریش بده ... من که بلد نیستم ... حتما از غرورم بود ... و شایدم واقعا نمیدونم چی بگم ؟؟ 

من حس میکنم اون توافق روحی بین من و خدیجه وجود نداره .... من وقتی با دوستم حرف میزنم ... راحت میگم ... راحت حرف میزنم ... اگه از دیروزم پرسید مو به مو میگم ... اما خدیجه به هیچ وجه اینطور نیست ... خیلی سخت راجب خودش و خانوادش حرف میزنه و من حس بدی بهم دست میده وقتی کلی گفتم از خودم و زندگیمو رو کردم و اون چیز خاصی بهم نگفته ... انتظار بی جایی هس ... اما .... کار من درست نیس اما ... منم یه همچین انتظاری دارم ... 

خدیجه بهم گفت چیزی به پریسا نگم ... نخوام این وسط حرفی بزنم که کوچیک میشه .. و منم بهش گفتم بلد نیستم اینجور مواقع درست موضوع رو پیش ببرم ... و تو موقعیت اونا نبودم که بخوام حقو به کسی بدم ... و اینکه فکرشون مشغول این مسائل نکنه تا ذهنش مشغول شه مثه من .... 

بهم گفت فهمیدم چقد برات ارزش دارم .. !!!

خب فهمیدی که فهمیدی ... ینی چی ؟؟ چی کار کنم ... اه .. تازه اینا اس بود و الا من مگه میتونم رو در رو همین حرفارم بزنم ؟؟

نمیدونم ... نمیخوام دلخور باشه از من ... ینی تا حالا اینجوری نبوده ... یه رابطه که توش قهر باشه رو امتحان نکرده بودم !!!!!!!!!!!!!!! ... 

من که ابتدایی هم دوست آنچنانی هم نداشتم .. راهنماییم ... بوده ... اما بازم .... فعلا اینایی که باهاشون هستم رو ترجیح میدم ... همین ... از اینکه باهاشونم راضیم ... اول خواستم خدیجه هم وارد این گروه بشه .. تمایلی نشون نداد ... 

من حتی یادمه اوایل پارسال که با نرگس بودم انگار خیلی متوجهم نبود ... من بیشتر دنبالش بودم ... یا بعدش که با سارا یهویی صمیمی شدیم ... اما کم کم عوض شد ... مخصوصا امسال .... حس میکنم منو می بینن ... اونا هم دنبال من میگردن ... اونا هم میخوان من باشم .... 

دوست ندارم ب خدیجه چیزی به اسم قهر وجود داشته باشه ... بالاخره هر روز دارم می بینمش ... نمیخوام تو چشماش سردی ببینم ... ولی با همه این ها ... 

میدونمم میونم تا حدی خط قرمز داره باهاش ... ینی همیشه تا یه حد خاصی میتونم باهاش نزدیک باشم ... اصلا نمیخوام نمیخوام ... نمیخوام فکرمو به این چیزا مشغول کنم .... 

نمیخوامم خدیجه حس بدی داشت باشه ... نمیخوام گناهی به پام باشه ... دوستم ندارم وقتی من اومدم عذر خواهی کردم بخواد خیلی نزدیک باشیم ... نمیدونم .. مخم هنگه ... وقتی فکر کنم من ادم بد جنسیم داغونم میکنه ... فکر کنم من باعث میشم یه نفر ناراحت بشه ... دوست ندارم ... والا خب منم .... هر رفتار و عملم میتونه یه آدمایی رو شاکی کنه ... 

یه چیزی بهم بگین .. خواهش میکنم ... نظرتونو بگین .. چی کار کنم ... خیلی مقصرم ؟؟خیلی ... ؟؟ 

خیلی ؟؟ ... الان خیلی به خدیجه ظلم شده ؟؟ .... 

... من میتونم فکر کنم از فلانی خوشم نمیاد میشه ؟؟

یا علی 

91

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۰ آذر ۹۲ ، ۲۱:۰۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

هفـــــــــــــــــــــــــــــــــــت روز شد ...و من نیومدم بنویسم اینجا .... 

هفته سخت و نسبتا پر دردسری بود و مثل همیشه همراه با کسب تجربه ... خیلی خیلی عالیه که هر روز خدا که میگذره ... یه سری چیزا برام واضح و روشن میشن ... حقیقتا رو می بینم .... درد ، فشار ، خستگی ... حس کردن اینا به آدم ثابت میکنه که هنوز زنده اس ... 

هر چند من خودم باور دارم سختی که من ازش دم میزنم به پای یه سختی واقعی و رنج واقعی نمیرسه ... !!! نی اینقد من روشن فکر و واقع بینم !!!!!!!!!!!!!!!! :دی....

خب ببینم از جمعه تا الان چه اتفاقایی افتاد ؟؟!! ... 

جمعه ... آزمون دوم گزینه دو هم برگزار شد !! به به ... بین ٣٨۵٠ نفر رتبم شد ۴۲۴ !!!! ....ینی من کشته مرده این همه شور و اشتیاقم .... از آزمون اول تا دوم از ۴٢٠۵نفر رسیدن به ۳۸۵۰ تا ..

چُنچور (کنکور) چه شود خدا داند !!! .... الهی به امید تو ... من که هو نمیدونم چه میخوام بکنم .... 

شنبه .. شنبه چیز خاصی یادم نمیادش ...اها یه فیلم دیدم ... سوپر استار ... دیدین دیگه ؟؟ من اندک عقبم دیگه ... قشنگ بودش ... من که کلا کارای شهاب حسینی رو دوس دارم  ... اما یکشنبه هم طبق روال همیشگی کلاس زبان و بعدشم دندون پزشکی .... !!! .... برای فرداش فیزیک می پرسید +زبان می پرسید + دینی می پرسید + ادبیاتم امتحان داشتیم ... !!! 

یکشنبه که کوییز داشتیم کلاس زبان ... خوب بود ... قراره برا فاینال کوییز درس ده رو بدیم و خلاص ... امیدوارم از اون فاینال شفاهی سخت هم راحت شم به زودی .... 

اها یه خبر میدونستین ؟؟نه ؟؟ الان میگم بدونین ... ما شلمچه نمیریم !!!

هعی خدا ... ۴ امتحان ترم شروع میشه مثه که .... کلادیگه ما رو نمی برن .. حداقل الان .. اگه هم ببرن بعد امتحان دیگه .... امیدوارم لااقل بریم .... حیف میشه ... من تازه با خودم کنار اومده بودم و میخواستم هر جوریه این سفر رو برم .... !! هر چی خدا خواس دیگه .... ما هم تلاشمونو میکنیم ... 

داشتم میگفتم ... یکشنبه من تو مسیر رفت آمد تا برم کلاس و بعدم از اون ور برم دندون پزشکی و بعدم خونه داشتم شعر رو حفظ میکردم .... نه که خسته بود ذهنم ... و تمرکز نداشتم همش یه جاشو هم که شده اشتباه میخوندم ... اوف اینقده عصبیم کرده بود .... برگشتی به خونه ... قشنگ اشکم در اومدش ... بابای عزیزم که من اون موقع من داشتم براش شعرو میخوندم  و هی اشنباه میشد نمی دونست بخنده یا .... هعی .... من که رسیدم خونه اعصاب درست حسابی هم نداشتم به خصوص که تا اومدم راه برم ادبیات از دستم افتاد زیر پام .... و قبلشم تو ماشین گوشی از دستم افتاده بود زیر پام که دیگه قشنگ حالمو جا آورد و منم ادبیاتو پرت کردم رو ایوون ... اههههههههه ... حالم داشت بهم میخورد ... شام که خوردیم هم لبو دهنم بی حس بود نفهمیدم چی خوردم .... !! بعدم اومدم نشستم پای کامپیوتر ... مامان که اومد منو دید برگشت گفت مگه نگفتی امتحان داری و اینا ؟؟ منم گفتم حسش نیس و خستم ... اونم گفت خب بخواب ...

: بخوابم  دیگه تا صبح بیدار نمیشم کی درس بخونه ؟؟

و مامانم هم کامل توجیح نشده یه نگاه عاقل اندر سفیه یا سهیف چمی دونم ؟!! همینجوری نگام کرد ... تازه گلشم که تو اتاقمون گذاشته جوونه زده بود کلی ذوق کرد و منم لبخند به لبم اومد ... بعدشم نشستم حوض نقاشی رو دیدم .. و اندکی اینجا اشک ریختم .... !!!!!!!!!! دیگه قشنگ اشکم دم مشکم بود ... اها ولی مدرسه زنگ ورزش اون روز خیلی خوش گذشتا و... بعد فیلمم دو درس ادبیات رو خوندم و یکیش موند برا صبح ...

دوشنبه صبح که بیدار شدم یادم افتاد به تکلیفای فیزیک ... ۵ دیقه ای تحقیقه رو گرفتم و ریختم تو فلش ... خدا رو شکر ... از دارا بودن نت وکامی  عزیز ... !! و همراه فلش گوگولی ... 

ولی کلا اعصابم خراب بود ... دیر رسیدیم مدرسه و تو صف تاخیریا وایسادیم .. با اینکه ده مین از صف گذشت ... اما ما هم ده مین دیگه حدودا ایستادیم ...منو میگه طوفان خشم بودم ... داشتم یخ می زدم ... استرس یهویی و الکی برا این همه درس ... درست اگه بخوام بگم.... استرس نبود... چون همه چی بهم ریخته بود تو ذهنم آشفتم میکرد ....  و اذیت میشدم ... و الا فوق فوق فوق فوق فوقش یه صفری میگرفتم یا از کلاس مینداختنم بیرون دیگه ... تازه خوش بینانه هم میشد بهش فکر کرد و لیاون لحظه این چیزا حالیم نبود و دوست داشتم خرخره معاون پرورشی رو که صداش رو اعصابم بود بجوام ... در این حد دیگه ... م یلرزدیم از سرما ... وای نرگسو بگو هیچی رو مانتوش نداشت ... باز فکر کن لاغرررررررررررره نرگسا ... خوش خوش تو صف خودشون ایستاده بود و سارا هم یواشکی از صف تجربی جیم زده بود رفته بود پشت نرگس ایستاده بود ... دعای فرجو خوندیم و من اونجا دو چیکه اشک ریختم ... باور کنین داشتم یخ میزدم .. شایدم خیلی خیلی هوا سرد نبود اما من از دورن یخ بودم ... دیگه دعا تموم شد من بدوبدو رفتم تو صف ریاضی و رفتیم کلاس ... سارا کیفمو گرفتهبود و داشت برام میاورد آخه داشتم می لرزیدم .... داشت کیفمو می داد دید دارم گریه میکنم ... گفتم چیزی نیستو رفتیم تو کلاس ... آقای فیزیک زودتر اومده بود و سرجاش نشستهبود .... فکر کنین .. بچه ها هرکدوم با یه کار جفنگی ( یکی با قر یکی با داد یکی داش مشتی یکی خمیازه کشون و ... ) میومدن تو کلاس و کپ میکردن سر جاشون ... هی من که اون موقع اینچیزا حالیم نبود .. آقای فیزیکم آدم حیاب نمیکردم و تند تنداشکام می رختن بدون اینکه کنترلی روشون داشته باشم مثه دفه پیش سه شنبه که براتون گفته بودم .. پریسا که دید منو سریع حالمو پرسید و میگفت برم بیرون .. بچه ها هنوز داشتن میومدن تو کلاس و منم گریم داشت شدت میگرفت .... تا پریسا اجازه بگیره من از کلاس بدو رفتم بیرون و تا به در کلاس رسیدم 

گریم صدا دار شد ... ( البته اینو پریسا میگف من فکر میکردم صدام تو حیاط بلند شد ... ) یه جوری گریه میکرم اینگاری خدایی نکرده یه کسی چیزیش شده ... هوف .. اینم ۵ دیقه طول نکشید و من آروم شدم ... نیاز بودا ... وسط کلاس قای فیزیک علت رو پرسید و جوابش این بود : فشار ها روانی !!!!!!!!!!!!!! خ خ خ ... میگفت دعا خوندین گریت گرفته ؟؟ .. آخه واسه یه یکی از این آشناهاشون اینجوری شده بود ... بی خیال آقا ... من آبرم رفت تو سوال بپرس خب ؟؟ ... دیگه این شد  .. هی ... این صیغه گریه چیه دیگه من نمیدونم ... نمیدونم واقعا میشد اون لحظه کنترل کنم خودمو یا نه ... ولی وقعا یهویی بود ... از یه چیز مطمئنم اینکه خودمم میخواستم گریه کنم .. اون روز فیزیک که هیچی ... زبان از من نپرسید و از همون اولم باهاش مشکل نداشتم دینی رو زنگ تفریح نگا انداختم که نپرسید ... ادبیاتم نیم نمره غلط داشتم که اونم واسه این بود که کلمه هه رو اشتباه خوندم .. ین بود مضیقه اما من شقیقه خوندم !!!!!!!!!!!! خب معلمه بد نوشته بود ... باور کنین ... من خودم شاخ در اوردم دیدم و تازه فهیمدم اون موقع بچه ها هی می پرسیدن مضیقه مضیقه قصش چی بوده ... به به ... خودم شک کردم نکنه عاشقم و خودم خبر ندارم ؟؟ .... 

دوشنبه گذشت و سه شنبه هنوز تب اون ناآرومی تو افکارم بود .... شیمی رفتیم آزمایشگاه خیلی خوش گذشت و جالب بود ... و همون روز به این نظر قطعی رسیدم که عربی واقعا غیر قابل تحمله .. به اندازه اجتماعی ... !! ... هعی ... چه شود ... 

تو راه کلاس زبان داشتم فکر میکردم چه کنم .. آخه دیسماشن داشتیم ... دیشبش تحقبق کرده بودما اما نمیدونستنم از پسش بر میام یا نه .. !! دو قطه اشکم اونجا ریخت پایین و منم بغل دست بابا نشسته بود م و بابا دید و منم  اخمو گفتم یا کلاس نرم یا دندون پزشک ییا مدرسه فردا !! گفت خب دندون پزشکی نمیریم البته قبلش پریسد امتحان چی دارما .. .. 

دیگه .. از کلاس زبان برگشتم دوباره شارژ شده بودم و رفتیم دندون پزشکی و ده شب خونه بودیم ... من جغرافیا رو تو اون یه ساعتی که تو انتظار نوبتمو شدن به سر می بردیم تو ماشین بودم و خوندم .. دینی هم که بی خیال ... یه چیز میشددیگه.... یه دور از رو لغتا نوشتم و زبان فارسی تلپ شد کنارم و من به خواب رفتم به آسونی یه چشم بهم زدن .... و صبح توی نیم ساعت سه درس رو خوندم .. هر چی که بود ... چهار شنبه هم تموم شد و من واسه امتحان زبان فارسی خیلی آماده نبودم ... اما ابزم به امید خدا ... یه جا که حواس پرتی کار دستم داد ... 

دیروز بعد از ظهرم کلا مشغول رمان خوندن بودم ... تقاص هما پور اصفهانی  ... ۹۱۹ صفحه ... که من ۶۰۰ تاشو خوندم و امروزم برا زهرا تعریف کردم .. میذاشتم میخواس خودش آروم آروم بخونه ... اما من که نذاشتم ... همشو براش تعریف کردم تا جایی که خوندم .. 

یه دست درس حسابی به اتاق بدبختم کشیدم تا نو نوارو خوشگلو ردیف شه ... و بعدم اومدم اینجا گزارش کار بدم .. اینجوری ذهنم تخلیه میشه و امیدوارم بتونم مثه یه دانش آموز عاقل درس بخونم ... 

آخه هفته دیگه دو تا فاینال داریم ... دیگه .... 

تازه امتحان پیشرفت تحصیلی هم داریم ... که معلما واسمون شاخ و شونه کشیدن که تاثیر داره و اینا .. 

اما ... این هفته در کل سخت گذشت ... ینی تموم نمیشد انگار ... بخصوص که هرروزش پر کار بود .... 

هر چی که بود تموم شد .... و چیزی نمونده تا امتحان ترم .... 

زندگیم پرشده ز امتحان امتحان ... دقت کردین اما که من فیلمو دیدم بازم ؟؟ ... خب ... خ خ خ ... 

این گریه های انفجاری هم امیدوارم مشکل نباشه و همون در حد تخلیه و اینا باشه ... 

کلی نوشتم  .... هفته نامه شد واقعا .... 

بازم حرف دارما ... اما دیگه حوصله نوشتن ندارم ... دوس دارم زود ثبت مطلبو بزنم و برم تو وب و ببینم چی نوشتم و دوباره بخونمش و ببینم چن نفر آنلاینن ... ؟ 

........ ...... ...... ...... ..... ....... ...... 

یا علی 

91

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۴ آذر ۹۲ ، ۱۸:۴۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بعد از ۴ روز اومدم ... سه روز وسط هفته سرم خیلی شلوغه و من ترجیح میدم نیام و بنویسم چون وقت میگیره واقعا ... منم بهتره به همون درسام برسم !!

خان دایی جان تصادف کرد ... جانم دایی ... هعی ... خدا رو شکر صدمه جدی ندیده ... با موتور خورد تو در ماشین یه راننده بی حواس که بی هوا در ماشینشو باز می کرده .... دست چپش مو برداشته ... احتمالا تا هفته دیگه آتلو در میاره ... امشب بالاخره موقعیت جور شد رفتیم خونشون ... به دایی گفتم هوس نکنی با این دستای گنده آتل بستت بزنی به زندایی که چیزی ازش نمیمونه .... دایی چپکی به زندایی نگا کرد و لبخندی مرموز زد ... و زندایی گفت بله ؟ می کشمش .... بعدم گفت من اونور دستش می خوابم دستش کاریم نداره ... خ خ خ... 

زندایی سر بارداری حسین موهاشو مردونه زنده بود ... الان موهاش تا گردنش رسیده ... بالاش صافه و پایینش فر ... اینقده خوشگل شد ... به دایی گفتم ببین زنداییم چه ناز شده ... دست کرد تو موهاش و بهمشون ریخت ... شاد باشن و سلامت همیشه .... خیلییییییییییییییی دوسشون دارم .. مخصوصا این دایی و زندایی رو ... بالاخره یه خان دایی بیشتر نداریم که .... 

گفتم که میرم شلمچه ؟؟ .... آخرشم من نفهمیدم مادر جان راضی بوده یا نه .... ما که رفتنی شدیم اونم کی ؟!  ۲۹ آذر که احتمالا بعد اینکه برگردیم دو روز بعدش امتحان ترم داریم. .... ۱۹ خوب بود خیلی ... کلاس زبانمم تموم شده بود ... تو کف برنامه ریزی  اموزش و پرورش و سپاهم ینی ... یه جو قوه برنامه ریزی ندارن که .... !!حالا کاش از اون ور امتحانا یکم دیر تر شروع شه .... 

این چند روز به این مسئله فکر کردم .... برم یا نه ؟به خاطر تغییر تو زمانش میگم .... خدا رو شکر نرگس هم میاد ... و تنها نیستم اقلا  .... نمیدونم وقتی از سفر برگردم پیشیمون هستم یا نه ... اما با اینکه بهم گفت یه نفر که با اتوبوس ۲۴ ساعت راه ... و اونم فقط یه روز اونجا باشی ... واویلا و اینا ... اما مصرانه تصمیمو عوض نکردم ... . 

تا ببینیم چه شود ... شما ها تا من رفتنی بشم فکر کنین و حلالم کنین  .... یه استرسس خاص درم واسش ...

یکشنبه که دندون پزشکی بودم .... رو صندلیه نیمه نشسته بودم !!!!!! .... دکتره هم داشت کارشو میکرد و منم از صبح سر پا و نشسته و خسته و کوفته ... کلافه و وول میخوردم ... 

برگشته میگه : یکم دیگه تحمل کن ... الان تموم میشه .... 

عاقا مگه من بچم ؟؟ ... نیستی ؟؟ .. نــــــــــه ... نیستی ؟؟ نچ .... نیستی ؟؟ .. نه بزرگم و نه بچم .... !!!!!!

دیگه ... اومممم ... دوشنبه آقای فیزیک پرسید از نوع کتبی ... !! افتضاح بود ... مهم نیس .... چی میکردم ... نه وقت شد درس حسابی بخونم و همچنین چرا آقای فیزیک اول امتحان میگیره و بعدن میاد نکته ها رو میگه ... مشکل دار ... اه ... مزخرف ... 

یکی از بچه ها .. پیشنهاد داد که باهاش و چنتا دیگه بریم کلاس پیش همین آقای فیزیک .... کلی برام حرفید که آره خیلی تاثیر داره و فلان  .. مخمو خورد ... منم طی یه مشورت جانانه به پدر جان به نظر قطعی نه رسیدم .. اولا رفت و آمدش برام خیلییییییییییییییییییی مشکل هسش ... و بعدم بهتره پیش یه معلم دیگه برم ... حس میکنم نیتونم با اوشون کنار بیام و راحت درد و مشکلامو از این فیزیک وامونده بگم .... !! ترجیحا گفتیم نه .... کاش یه معلم خوب پیدا کنم که تابستون کلی کلاس باید برم !!! هی وای ... هوف ... 

آها ... یکشنبه .... ساعت حدودای ۱ بعد ازظهر والیبال بازی داشت با ژاپن ... بچه هامون رفتن نماز خونه و با هزار بد بختی تونستن شبکه سه رو بیارن اونم سیاه و سفید و برفکی !! ولی حال داد ... دوم ریاضی و دوم تجربی و اول c دسته جمعی ساعت اخرو مشغول تماشای مسابقه بودیم و این وسط هم هی خفمون میکردن که صدای و جیغ و هیجانات درونیمون تخلیه نشه ... 

و بالاخره رالی ایرانی .... وای بامزه هست ها ... عالی نیس ... ولی جالبه ... دوس دارم بقیشو ببینم ... تا اونجایی دیدم که روز اول تموم شد و رفتن بخوابن ... روز اولش برای نیما فلاح و سحر ولد بیگی پر از گِل و رطوبت و خیسی و دردسر بود .... برای الناز شاکر دوست و بهنوش بختیاری هم کم دردسر نداشت ... چقد لوس بازی در آوردن ... و بعضی جاها جالب بودن ... یه جاهاییشو دوست می داشتم .... سیروان و فروتن ... خیلی منطقی بودنا .... به اینا می رسید خسته می شدم .... 

وای ... هیجان داره و من دوست دارم ... من کلا تو حیطه ی بازیگرا و ورزشکارا و خواننده ها نیستم و آشنایی کلی باهاشون دارم و خیلی خیلی هاشونو نمیشناسم حتی .... همین الناز شاکر دوست ... می شناسمش همون در حد دو سه تا قیلم ازش دیدن و قیافه همین ...  خیلی شیطونه .... مثه شخصیت یه رمان میمونه .... ینی چی جوری بگم ... نیدونم ولش  ... بهنوش بختیاری .... لوس که حرف میزنه ازش انزجار پیدا میکنم .... یکم معقولانه تر که باشه بیشتر می پسندمش .. بیشتر که نه ... همون یه حدی .... سیروان چقد ساکته ... و فروتن چقده عاقله .... و بازم الناز شاکر دوست ... عجیب پرو و تخسه ... خ خ خ ... 

رالی ایرانیه جالبیه در نوع خودش ... و شدیدا ادامشو میخوام .... !!!!!

یه خبر دیگه ... واکسن انفولانزا زدم تا از هجوم انفولانزا در امان باشم !!! ... به امید بیمار نشدنمون در ایام امتحانات .... 

امروز همینجوری داشتم فکر میکردم بیام اینجا و اینو بنویسم ... 

اینکه کاش یه روزی اینو درک کنم که وقتی پامو میزارم تو این دنیا باید هر لحظه انتظار از دست دادن چیزی یا کسی رو داشته باشم .... اصلا اینجا که میای ینی یه چیزی ازت گرفته میشه ... اونایی که بهشون دلبستی.... منظورم رو به دیده خوب نگاه کنین .... دنیا جای تلاش ماس ... جایی که تلاشامون و زحمتامون جمع میشه و نتیجشو باید نشون خدا بدیم .. 

میخوام اینو درک کنم ... میخوام اینو بفهمم که اینجا چیزی رو از دست دادن تاسف نداره زمانی که درست ازشون استفاده کرده باشی و درست با آدماش برخورد کرده باشی ... 

درکه این چیزا سخته ... و منم همین چیز سختو میخوام ... 

یه نفر بهم بگه ... اون دنیا اگه احیانا بهشتی شدیم ... چه کارایی قراره انجام بدیم ... زندگیمون چه جوره ... 

درک ما از زندگی اینه که ... میخوریم و می پوشیمو می خوابیم و سفر میکنیم و لذت می بریم و درس می خونیم و خانواده دار می شیم  و سنمون زیاد می شه و کار می کنیم و الی اخر .... 

اونجا قراره چی کار کنیم تا زمان بی نهایت .. ین اصن زمان که نیس .. اما ... 

فک نکنم بتونم خیلی خوب بفهمم ... تا نمیرم و اون دنیایی که هستو نبینم نمیتونم بعضی چیزا رو یفهمم ... عقل انسانی مثه من در همین حده ... 

بیشتر از گنجایشش ازش بخوام میترکه فک کنم !!!

شبتون خوش ... روزگارتون پایدار ... 

یا علی 

91

๑فاطمـ ـه๑ ..
۰۶ آذر ۹۲ ، ۲۲:۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر