•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

اگه " به اضافه ی " خدا باشی میتونی
" منهای" همه چیز زندگی کنی ...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۱ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۱۹ 99.
آخرین نظرات

۱۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است


امروز به یه کلاشینکف دست زدم ... 

کلاشینکف ساخت روسیه است .. سال 1947 یا 1946 بود !! یک کدوم از اینا دیگه ... 

بوی جالبی نمی داد ...سارا میگف بوی گازوئیل !! (درسته ؟؟!!)

خانومِ اومد اجزای اسلحه رُ تک به تک گفت ... یه سری مدلا رُ ... 

مختصر از هر چی یادش بود دیگه ... 

البته کلاشینکفی که دستش بود بدون سوزن و فشنگ بود :( ....

شاید چون بابا بزرگم یه دونه از اسن تفنگا که پرنده میزنن باهاش داشت رُ دیده بودم ترس خاصی نسبت بهش نداشتم .. !!

البته وقتی میدونی جونت تو خطر نیس چه نیازی به ترسیدن هس ... 

اول که دستم گرفتمش یه لحظه سنگین اومد .. 

ولی خب میشد نگهش داشت ... 

خشاب گذاریش و کشیدن گلنگدن خیلی فاز داشت .... :))

از اون صدای تخ مانندش خوشم اومد :D 

شاید یه روزی رفتم میدان تیر !! کسی چه میدونه ؟!

یه بار اسلحه بگیرین دستتون ... 

ضرر نداره ... :)


راستی روز مادر رُ به تموم مادرای گل ایرونی تبریک میگم ... امیدوارم سالیان دراز سالم و سلامت پناه بچه هاشون باشن .. :))


یا علی 


๑فاطمـ ـه๑ ..
۳۰ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۵۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

یک هفته گذشت و من بالاخره اومدم ... :)

دو سه تا سر کوچیک زدم ولی وقت بیشتری نبود برام ... !

هفته خوبی بود .. 

یعنی یه هفته نسبتا عالی دیگه ... 

امتحان ورزش که ایستگاهی بود رُ خوب دادم ... :) کامل نبود اما واقعا نسبت به کار خودم خوب بود :))

امتحان ریاضی و آمار هم بدک نبود ... :) ... نتیجه امتحان شیمی همچنین ... و جغرافیا همچنین .. :)

آما بگم از فیزیک ... 

اونم خوب بود ... با اون وضی که من خوندم فوق العاده بود :D 

از چهار تا سوال فک کنم دو تاش کامل و و یکی نصف و یکی دیگم بی پاسخ ... :)

هرچند سه شنبه باید کل فصل سه هندسه رُ می خوندم ... و کلاس زبان هم بودم و هفت رسیدم خونه ... باز هم رفتم عروسی ...

شاید اگه کس دیگه ای بود نمی رفتم ... 

عروسی دختر راننده سرویسمون بود ... :) ... مرد خوبیه ... و کلی تعارفی و دست و دلباز ... اینقدری که همین هفته کلی شرمندش شدیم ..:)

هندسه رُ هم امتحان نگرفت !!!! 

همون سه شنبه هم صاحب گوشی خودم شدم ... بعد از انتظاری نه چندان طولانی ... :)

امروز هم یه خبر فوق العاده شنیدم... :)))) خیلییییییییییییییییی خوب بود ... 

راجع به یکی از پسر عموهام ... 

فوق العاده برای خودش و خانومشُ و دختر کوچولی نازنینش خوشحالم ... 

برای عمو و زن عموم ... که اینقدر سختی کشیدن اما به روشون نیاوردن ... و محکم موندن ... 

برای دل نازک دو تا خواهراش ... 

برای دلتنگی تک برادرش ... :))

خدایا شکرت .. شکرت شکرت ... خدایا ... خدای من ... خالق من ... 

معبود من ... شکرت ... 

پناهمون باش ... 

کمکش کن این مرد رُ تا دوباره سره پا شه ... :)


+ راستی یه سوال ، این خواهر من عجیب دلش میخواد خیار رُ سرخ کنه ... 

تا حالا این کارُ کردین ؟!!

چی میشه ؟!!

یاعلی 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۸ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۰۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

پنج شنبه ها که میریم مدرسه سه تا کلاس داریم .. ریاضی + هندسه + فیزیک 

آقای هندسه ( :D ) استادی بسیار ارزشمند و دانا می باشند .... 

ایشون برادر زادشون هم تو کلاس ما هستن ... :)

چند تایی تست حل کرده بودیم که گفت خب دیگه نیاز نیست من هفته دیگه بیام مثه اینکه ...

من که خودم گیج نگاش کردم که ینی چی ؟! چی شد مگه ؟!!

منظورش این بود چون ر.ک امروز سوالا رو خوب حل کرده بود همین که ر.ک باشه بسه و نیازی به عموش نیس :))

و تاکید کرد که ر.ک خیلی هوای ما رُ داره .... 

که چقدر دخترای خوبی هستیم ... گوشی هم هیچکس نمیاره :D

قشنگ اداش رُ در میاورد که مثلا ر.ک گوشی زیر دستش چسبیده به پهلوش اون یکی دستم همینطور کنارش نگه داشته و میگه ما که گوشی نمیاریم :))

مثه اینکه یکی از معاونا بهش گفته بود آمار بده :))

خیلی جزئیات رُ گفتما ... 

اما یه خاطره تنگش میگم در ادامه صحبت های ارزشمند استاد هندسه !!

تعریف میکرد که رفته توی کلاس و بعد اون بچه ها هجوم میارن تو کلاس ( دختر بودن )

هعی میگن :آقا تورُ خدا ... 

آقای هندسه : شما که امتحان ندارین !!!

_ آقا تو رُ خدا کمکون کنین ... 

_ چی شده ؟!!

_ گوشی هامونو بگیرین قایم کنین لطفااااااااا ... الان میان میگیرن ... 

آقای هندسه هم میگه باشه ... فکر میکرد خب دو سه تاس دیگه ... ولی بعد دید کیف خالیش پر شده !!!!:D

خلاصه معاون و مدیر میان میگردنشون و هیچی نمی یابن ... 

بچه ها هم هعی ریز ریز می خندیدن ... 

معاونه هم هعی قسم میخورد که من خودم دیدم داشتم با گوشی حرف میزدن :))

:D

دیگه جاتون خالی .. کلی خندیدیم ... 

و آقای هندسه تاکید کرد که آدم راز داریه و هر چی که ر.ک تا حالا از مابهش گفته و خواهــــــــد گفت رو پیش خودش نگه میداره ... 

فوقع ما وقع ... :)

این جمله بالایی همیشه آخر درسای عربی راهنمایی می نوشتن ... معنیش میشد پس شد آنچه شد !!!!!!

یا علی 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۱ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۵ نظر

چند وقت پیش خانوم ریاضی گفت که توی دانشگاه یه سمینار قراره برگزار بشه و دلش میخواد بره اما نمیشد چون مدرسه بود ... 

ما هم فداکاری کردیم و گفتیم که بفرمایین ... شما برین ... عیبی نداره اصلـــــــــا ... :D 

اما خب دیر شده بود ... نشد بره ... 

این هفته یکشنبه که اومد گفت یکی از اون دانشجو ها که توی سمینار یه فرمول جدید ارائه داده بود رو میتونه بگه که بیاد کلاس ما و برای ما هم راجبش حرف بزنه ...

چون فرمولش راجبه بدست اوردن عدد پی بود ما هم اندکی سر در میاوردیم !:)

بالاخره ... 

ایشون امروز تشریف فرما شدن + شوهر خانوم ریاضی که استادش بود ... 

سال دومه اوشون ...

اما این فرموله رو دوم دبیرستان که بود بدست آورد ... 

واسمون راجبش توضیح داد ... 

خیلی سخت نبود درکش ... :)

البته باید ذکر کنم که به دلیل وجود جنس مذکر ما عقب نشینی کرده بودیم به ته کلاس!!

رعایت فاصله ی ایمنی :)

خب باید بگم واقعا این کار لازم بود ... و اِلا بچه های کلاسمون واویلا !!ُ

خیلی شیطونن و مهارت عجیبی توی خندیدن و دست انداختن و تیکه انِداختن و سوتی گرفتن دارن !!!!!

دیگه ... 

هر چند از این متعجب بودم که چرا خانوم ریاضی اینقدر به خودش زحمت میده و دردسر درس میکنه برای خودش اما در نهایت خیلی هم ازش ممنونم که همچین فرصتی رو بهمون داد ... 

اینکه ببینین از یه فرمول ساده چه ایده ای ازش میشه درآورد واقعا مهیجه ... :)

در آخر همه صحبتا و سوالا شوهر خانوم ریاضی گفتن که اصلا و ابدا نباید خودمونو دست کم بگیریم و فکر نکنیم فقط فلانی نابغه اس ... 

ازش بت نسازیم ...

خود ما هم میتونیم خیلی کارا رو انجام بدیم ... و تنها دلیلی که به اونا میگفتن نابغه و مبتکر این بوده که خودشونو باور کردن ... 

نکته فوق العاده ای بود ... 

من هم به این نتیجه رسیدم قبل داشتن انگیزه باید خودمُ باور داشته باشم :))

یا علی 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۹ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

کاش اینقدر ضعیف نباشم که اینقدر زود به گریه نیفتم زمانی که باید حرفمُ بزنم ... 

دلیل و برهان بیارم ... و یه بحث منطقی رو ادامه بدم ... تا بلکه یا به خواستم برسم یا راضی شم که نباید این کار رو انجام بدم ... 

کاش بابا هم سعی میکرد منطقی و با دلیل بگه چرا نباید این اتفاق بیافته ... 

برای این مشکلا راه حل هست ... 

:(

همه ی اینا میگذره ... 

اتفاق خاصی هم نیافتاده ... 

یه مشکل و بحث قدیمی ... 

که نمیدونم دقیقا کی حل میشه ... 

میدونم بابا نمیخواد هیچ ریسکی رو برای من انجام بده ... 

و حتی نمیخواد یه درصدم اتفاق بدی برام بیافته ... 

اما ... 

کاش میدونست چقدر بعضی اوقات اینطور اعتماد به نفسم رو تضعیف میکنه ... 

و من از ارتباط با آدمای جدید ، رفتن به یه جای جدید ... 

یه مکان معمولی ... 

می ترسم ... 

بهش گفتم ... 

و داشتم میگفتم یادمه که به گریه افتادم ... 

فک کنم این رفتارم بیش بابا خیلی ازم سر میزنه ... 

و متنفر میشم از خودم چون حس میکنم بابا هر بار به این نتیجه میرسه که چقدر بچه ام و از پش کاری بر نمیام !!!

باباجان من ، آقای پدرم ... 

دوستت دارم تا ابد ... 

حتی اگه لبخند تمام روزمو از دماغم در بیاری :)

++ حالا من رفتم و با بابا صحبت کردم ... 

ولی خیلی تو ذوقم خورد ... 

اوممم ...

کاش راضی بشه .. 

از چهار ماه پیش بهش گفتم ... 

واقعا اگه نشه حس بدی بهم دست میده که :(

ولی ایشالله که میشه ... 

چه شرایطی .. 

چه هفت خان رستمی ... 

اما بازم راه حل پیدا میشه ... این هفته نشد ، هفته دیگه ... :)

به امید خدا

یا علی 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۶ فروردين ۹۳ ، ۲۱:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

1

گاهی از فکر کردن خسته میشی 

نه اینکه خیلی خیلی فکر کرده باشی ، فقط میخواستی خیلی خیلی فکر کنی و هنوز اتفاق نیافتاده از بس که زیاد بوده قاط میزنی !

روزها و ساعت ا میگذره .. 

هی تند و تند ... 

گاهی حس میکنی تنها فرقی که تعطیلات عید پارسال با امسال داشته این بوده که فهمیدی زمان خیلی خیلی خیلی سریعتر از تو ئه ... 

گاهی عصبی میشی ... 

گاهی میخوای ترجیح بدی بغ کنی و بشینی یه گوشه ... 

گاهی به این نتیجه میرسی که انگیزه نداری ، هدف نداری ، اعتماد به نفس نداری ، اراده نداری ، شناخت نداری 

گاهی ... 

گاهی میترسی از روزمرگی و گاهی دنبالشی .... 

گاهی حس میکنی چقدر خوب بود اگه میتونستی یه جوری پول در بیاری ... 

گاهی دلت میخواد هیشکی کارت نداشته باشه ... 

گاهی دلت یه تنوع میخواد ، میگی مثلا سرطان داشته باشم !

زبونتو گاز میگیری و میگی خدایا غلط کردم، بی نهایت سپاس به خاطر سلامتیم 

گاهی به شغل آیندت فکر میکنی 

گاهی به نتیجه ای نمیرسی 

گاهی دنبال توجه از سمت دیگرانی

گاهی حس میکنی خیلییییییییییی بچه تر از اون چیزی هستی که تصور میکنی

گاهی دلت میخواد ساعت ها زل بزنی به امواج دریا

گاهی دلت میخواد بری نوک قله  ، کنار صخره ، داد بکشیییییییی

گاهی دلت میخواد خیلی کارا بکنی اما فقط دلت میخواد و هیچ اقدامی نمیکنی 

گاهی .... 

گاهی حس میکنی خیلی زننده و کسل کننده ای

گاه حس میکنی این دوستت رو خیلی هم دوست نداری و خیلی راحت ازش جدا میشی 

گاهی حس میکنی وابستگی نداری در صورتی که کاملا وابسته ای

یعنی قدر نمیدونی داشته هاتو

گاهی اونقدر گیج میشی که میری یه تست اعتماد به نفس میدی 

جواب یه چیز واضح و مبرهن خواهد بود 

تو زیادی به نظر دیگران اهمیت میدی

گاهی حس میکنی هیچی که دل خواهت باشه نداری

گاهی خوابای درهم و برهم زیاد می بینی

گاهی حسود میشی 

گاهی غیر قابل کنترل میشی

گاهی پز میدی

گاهی حس میکنی از همه همسن و سالات بیشتر چیز میدونی 

گاهی اما حس میکنی خیلی از دنیا عقبی 

گاهی حس میکنی چقدر زیاد تو زندگیت گم شدی

گاهی به لین فکر میکنی که چقد از خدا دور شدی

گاهی به این نتیجه میرسی که رایانه خیلی اذیتت میکنه چه مستقیم و چه غیر مستقیم 

گاهی حس میکنی کار آیندت حتما باید با رایانه در ارتباط باشه و غرق لذت میشی وقتی تصور میکنی پای یه کامپیوتر نشستی و شایدم برای پلیس کار میکنی و هک میکنی و هعی تند تند کشف میکنی !!:)

گاهی ...

گاهی .. 

ادامه دارد .... :)

یا علی 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۳ فروردين ۹۳ ، ۰۳:۰۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۵ نظر

هفته پیش ، خیلی مهمونی رفتیم :)

تقریبا همه شبشُ ... 

جمعه بعد از ظهر هم رفتیم خونه یکی از پسرعموهام ... 

خونشون خیلی نزدیک به دریاس ... 

و مسلما من یکی که کنار دریا بودن و زمانی که بغل گوشمه از دست نمیدم ... :)

هر چند شمالیم ... 

هر چند با طی کردن مسیری یه ساعته براحتی کنار دریا قرار میگیریم ... اما بازم سالی بیش از دوبار اینکار رو نمیکنیم ... :(

من خیره ی تلاطم دریام :))


یا علی 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۱ فروردين ۹۳ ، ۰۱:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر
این عکسُ از سایت رنگی رنگی گرفتم ... از دیدنش حس خوبی بهم دست میده .. :)

lمثل یک قهرمان قوی باش
http://rangirangi.com/

زهرا : از مامان و بابات خبر نداری ؟!
گیج نگاش میکنم ... 
بعد ثانیه ای متوجه میشم و لبخند میزنم ... 
: نه ... جوابمو نمیدن ... گوشیشون خاموشه ... 
زهرا : ولت کردن ... آخی .. دلم برات سوخت !!!!

امسال دقیقا از کی رُ نمیدونم شاید بعد امتحانات ترم دوم بود که اکثر اوقاتی که زهرا میومد خونمون برای ده دیقه من پای کامی بنشسته بودم !!!
یکم برا خودمم اعصاب خورد کنه !!

من اضافه وزن دارم !!
نه زیاد اما دارم ... 
 اون نیم کیلو اضافه وزنم + ۶ کیلو دیگه برای به تعادل رسیدن ...و از مود چاقی خارج شدن 
چطور شروع کنم ؟!!
من واقعا میخوام لاغر بشم ... 
اگه از دکتر رفتن فاکتور بگیرم ... چطور باید شروع کنم ؟!!

خیلی کارا هس که باید انجام بدم ... 

زهرا این چند روز دو بار بهم گفت که چقد خوبه من هنوز فرصت دارم برای کنکور ... 
همش حس میکنم هیچی نخونده برای کنکورش ... 
تا جایی که میدونم میخواد پزشکی بخونه !!!

+راستی انگیزه رو چه جوری پیدا میکنن و دنبالش میکنن ؟!!

فقط میخواستم هر چی به ذهنم رسید رُ بنویسم ... 

یا علی 
๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۰ فروردين ۹۳ ، ۲۰:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

اینکه اگه نمازمُ خونده باشم بخصوص اول وقت آروممُ  و  لبخند روی لبامه یه حقیقتِ محض و انکار نشدنیه :)

حرف های زیادی برای گفتن تو ذهنمه .. 

با فاکتور گرفتن یه سری از قسمت هاش که بایــــــــــد حذف شن بازم کلی می مونه که بگم .. 

اما چون خیلی شلوغه همش با هم قاطی میشن ... !!!

یه پستی هم ذخیره شده داشتم و قبلا قصد داشتم آپش کنم اما الان دیگه نه ... 

بعضی چیزا رو نباید فاش کرد .. 

به خصوص اگه مربوط به زندگی شخصی باشه و شاید با شنیدن یه تیکه از قصه ی اون قضاوتش کنن ... :)

یا علی 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۰ فروردين ۹۳ ، ۰۰:۱۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

هر روز و هر ساعت عیدی و عید دیدنی ... :)

خونه عمه ها و عمو ها رفتیم ... 

و حالا منتظرشون هستیم بیان خونمون ... :)

یکی از پسرعمو هام جمعه شب حوالی ساعت ۱۱ تصمیم میگیره بره مشهد !!!

یه دختر داره سوم ابتدایی و یه پسر که تازه چند ماهشه ... 

باجناقش شیرش کرد که بیا بریم ... و ایشونم د برو که رفتیم ... 

میره خونه عموم که یه وسیله بگیره برا سفر تازه مادر و پدرش متوجه میشن که قراره اینا برن سفررررررر .... 

کلی میگن نرو ... یهو کجا میری ...؟! هنوز با ماشینت تا تهرانم تنها نرفتی .. کجا میخوای بری ؟!

اونم تا مشهد ... بچه داری ... نرو ... 

تازه مهمونم داشتن پسر عموم + دختر عمم ... کلی بهش گفتن نرو ولی بازم افاقه نکرد .. 

دیروز ظهر زن عموم اومد خونمون که بیا شمارشُ پیدا کن که اینا دیشب رفتن مشهد یهو و از دیشب از بس دلم شور میزنه و نگرانم خواب به چشام نیومده ... :(

اتفاقا شمارشم خیلی راحت پیدا شد اما از بس استرس داشت مادر نگران که نتونست پیدا کنه .... 

حالا اینا رسیدن مشهد با کلی سختی .. به خصوص که برف هم میاد اونجا و شلوغ هم هس ...

هتل و جا برا اسکان که جزو مشقات بوده ... 

اینام یه چهار پنج ساعتی می مونن تو خیابون و ترافیک و از دور سلام میدن و بر میگردن به وطن ... :)

امروز بعد از ظهرم اومدن خونمون عید دیدنی ... :)

باجناقه موند البته ... 

آخه برادر من این چه کاریه ؟!!

اینقدر یهو رفتن که خواهر این پسر عمو که از قضا زندایی منه وقتی بهش گفتم خبر داری برادرت رفته مشهد گفت : چیییییییییییی ؟!! شوخی میکنی ؟!! 

ینی در این حد ... 

دیگه ... 

یه تجربه شد واسش ... 

که دل به حرف باجناق نبنده و چشم و گوش بسته نره مسافرت ... 

چقد بچشون اذیت شد ... :(

خدا نکنه یه روزی من از این کارا بکنم ... 

امیدوارم همچین کاریُ هیچوقت نکنم ..... 

بخصوص مادر و پدر چقدر ناراحتی میکشن و نگران میشن ؟!!

خلاصه پسرعموم عبرتی شد ... :))

باشد تا عبرتی باشد برای ما :)

یا علی 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۰۳ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۴۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر