•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

اگه " به اضافه ی " خدا باشی میتونی
" منهای" همه چیز زندگی کنی ...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۱ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۱۹ 99.
آخرین نظرات

۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

امروز زهرا راجب پیراهن تیم ملی گفت ...

فوق العاده اس .. 

راستش امشب خیلی خیلی عالی بازی کردن ... 

به وجد اومدم و ازشون ممنونم ... خیلی ناراحت شدم که دقیقه آخر گل خوردیم :(

اما ... 

خسته نباشن .... 

با اینکه یه جور حسرت ته دلم موند ... اما فوق العاده بودن ... واقعا ممنون ...

گزارش ویژه: بهترین و بدترین لباس های جام جهانی ۲۰۱۴/ لباس تیم ملی ایران از بدترین لباس های جام جهانی!

๑فاطمـ ـه๑ ..
۳۱ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۵۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

یه انسان تازه متولد شده داریم .... 

از اذان ظهر امروز تا حالا از عمرش گذشته ... 

داداش کوچولوی دوس داشتنی ... سالم و سلامت باشی ... :)

میدونستم خیلی تپله ... 

گرد و قلنبه .. :))

هنوز ندیدمش ... چه حس خوبی ... 


امروز که داداش بزرگترش که همسن برادر خودمه پیش ما بود .. 

و مامانم صبح زود خالم رو همراهی کرد ... 

داشتم اون روزی که خواهرم به دنیا اومد رو مرور می کردم ... 

از صبح که من جلو مامان نشسته بودم و نگرانی یه دختر بچه چهار ساله که مامانش هی به خودش می پیچه و منتظر بابا که زودتر برسه خونه ... 

تا بعد از ظهرش که زن عمو بهم خبر داد از ۲۶ خرداد ۸۱ من صاحب یه خواهر شدم ... 

تا شش سال بعدش حدودا فقط من و اون بودیم ... 

یادمه رو پاهام می ذاشتمش و براش لالایی می خوندم ... دقیقا میدونم کجای خونمون ... 

یادمه براش یه شعری رو می خوندم که عزیز همیشه می خوند ... 

مصومه آی مصومه 

صحرا دیمه خستمه

هر وقت که بیکار بیمه 

ایمه تره سر زومه 

من فقط همینقدرش رو بلد بودم و هستم :)

بابا وقتی این شعر رو می خوندم دعوام میکرد ... ینی میگف نخونم ... 

بعد ها فهمیدم این جز اون دسته شعر های مورد دار بوده :D

هنوز هم چیز بیشتری از این شعر نمیدونم ...

من و خواهرم خیلی دعوا می کردیم ... در حد کتک کاری ...

چقدر بهمون میگفتن یه روز جونتون برا هم در میره ... 

همون موقع هم بود اینطور ... 

موهای فر داره ... خیلیم آتیشش تنده ... بچه تر که بودیم با همه سر جنگ داشت ... 

در عین اینکه یه ترسوی به تمام معناس :))

خیلی محو یادمه که خونه ی عمه ی بزرگم بودیم .. اون شب یه مراسمی داشتن ... این خواهر مام با یکی از نوه های عمه افتاد رو دور بزن بزن .. 

نمیدونم کی بود ... اما شروع کرد کشیدن مو هاش .. 

منم کلی گریه کردم !!

کلا اشکم دم مشکمه ... 

سعی میکردم جداشون کنما ... اما بیشتر گریه میکردم ... اونام ول کن نبودن ... 

دوسش دارم ... 

اما به خاطر همون دعواهای بچگی که الان لفظیش مونده ... اساس عاطفی نداشتیم ... 

واسه همین مثه خیلی از خواهرای دیگه که جیک تو جیکن اینطور نیستیم ... 

من اما بیشتر دلم میخواد بهم نزدیک باشیم ... 

سر به هواس ... نمی خوام دچار دردسر شه .. 

و کلی عذاب وجدان میگیرم که گاها بی مورد سرش داد میکشم و فورا پشیمون میشم ... اما در برابرش مغرورم .... 

و سعی میکنم با انجام یه کار دیگه جبران کنم .. 

ولی کلا سر به سرش گذاشتن و اذیتش کردن هم فکر کنم جبران همون کتکاییه که قبلن از می خوردم ... 

می زدمش اما معمولا اون به هدفش میرسید ... !!

در نهایت جفتمون عین همیم ... 

دلم میخواد جوری بهم اعتماد داشته باشه که بتونم محرم اسرارش باشم و بهش کمک کنم ... 

خردادی خونه ما ... 

که بعضی وقتا حس میکنم شاید داره بهت کم لطفی میشه ... 

امیدوارم موفق باشی ... 

امیدوارم امتحان امروزت اذیتت نکرده باشه .. 

امیدوارم بزرگ و خانوم شی ... 

هر چند همین الان هم هم قد منی ... !!!!

ولی افکارت مناسب سنت نیس ...

و امیدوارم دوستای جدیدت توی مدرسه جدید بیشتر برات مفید باشن ....:)



๑فاطمـ ـه๑ ..
۳۰ خرداد ۹۳ ، ۱۸:۴۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

چند وقته سخته ... 

بیام و نظر بزارم ... میام .. می خونم ... برای بلاگی ها راحت تر میشه نظر گذاشت ... !!

اما بلاگفا ... از زمانی که به یاد دارم ... مشکل داشتم توی کامنت گذاشتن برای دوستای بلاگفایی .... 

شده بود یه تومار نوشتم ... اما بعد که چند بار ارسال رو زدم و مشکل داش کلا بی خیال شدم !


ته تغاری عزیز ... 

دقیقا این یه مورد برای تو صدق میکنه ... 

ببخشم .. 

میام ... میخوام کامنت بزارم ... اما :(

تولدت مبارک باشه ... 

تولد خواهرم یه روز قبل تولد تو ا ... :))

ان شالله یه عمر طولانی و با عزت داشته باشی ... 

و طعم خوشبختی رو تو ثانیه ثانیه نفس کشیدنت حس کنی ... :) .. :*


ساکت ام ... 

بی حرف ... دلم میخواد برای یه مدت خواننده باشم ... 

شاید این فقط حس الانم باشه و همین امشب بیام و کامنت بارونتون کنم ... :)

دقیقا من این مدلیم ... :D

بخصوص حاجی ... 

به شدت مسکوت میشم وقتی وارد حریم بلاگتون میشم !!!!

نمیدونم ... 

شایدم بدونم ... 

ولی .. 

فقط دوس دارم بدونین میام .. و می خونمتون ... :)


یا علی 


๑فاطمـ ـه๑ ..
۳۰ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
فاینال داشتم ... 

به شدت سخت بود ... گاهی درجه خود در گیریم میزنه بالا ... 

حالی که بعد امتحان فوق سختم دارم و اتفاقا خیلی خوبم ندادمش ... خیلی هم خوبه ... 

شاید داغم اون لحظه .. 

چند وقت بعدش بفهمم چه امتحانی بوده ... 

حالم دگرگون شه ... 


کیمیای سعادت ... چی شدی ؟!!

کجایی ؟!

معصومه جونم ، نگو رفتی !

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۷ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۴۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر
تولد خواهرمه 

کادوش جاسازی شده اس :)

بهش میگم تولدت مبارک 

می خنده و میگه 

تولد تو هم مبارک ..... :D

:)))))))))


رو گوشیم برنامه باد صبا نصبه ... 

چند وقت پیش اذان عصر رو هم فعال کرده بودم ... 

می خواستم ببینم چه ساعتی میشه ؟!

حدودای ۵ عصره ... 

منم اون موقع کلاس زبانم ... :)

وسط کلاس زبان ... 

یهو صدای الله اکبر میاد !!!

دیگه خودتون تصور کنین چی میشه دیگه ... 

تازه اذان عصر رو غیر فعالش کردم... 

یه دعای ربنا هم پخش میکنه ... 

دیگه نمی دونم چه کارش کنم !!

واس همین خاموش کردم دیروز گوشیمو ... 

ولی نیشد دیگه ... آخه از دیگشنریش استفاده می کنم ... 

نه اینکه اذان و دعای ربنا بد باشه اما وسط کلاس اینجوری خب ... 

شرمنده شدم ... :(

داشتیم هفت تا صفتی که تو کادر بود رو می خوندیم ... 

رسیدیم به mean

معنیش می شد بدجنس

معلم اومد مثال بزنه متوجه معنیش شیم ...

گفت snow wight mother

پشت سریم یهو گفت : ننه سرما ؟!!!!

خخخخ ... 

نزدیک بود پخش زمین شم ... :)

مادر سفید برفی !!!! :D

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۶ خرداد ۹۳ ، ۱۲:۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

ادامه می دم ... 

شما الان همون وکیله هستین ... با هوش و ذکاوت بالا ... 

همون که مهره اصلی شرکتشه ... 

همون که با وجود فراموشیش تونست یه پرونده مهم رو به ثمر برسونه ..

اون زنی که توهین کرده ... که دستگیر شده به عنوان قاتل یکی از موکلاتون ... 

همون که قربانی بوده ... و شاکی موکلتون .. 

کمکش میکنین و بی گناهیش ثابت میشه ... 

کم کم شروع میشه ... 

هر دفعه با یه پرونده رو به رو میشین ... 

که با زیر آبی های دقیق و خاص ... به شرکتای بزرگ کمک کردین تا کلاهبرداری کنن ... در برن ... 

و مردمو قربانی کردین ... 

اون موقع 

اون لحظه 

که گذشتتون جلوتون برملا میشه ... 

وقتی می فهمین چه گذشته ای داشتین ... 

بیزارین از اونی که بودین ... 

ظالم بودن ؟!

به چه قیمتی ؟

رها کردن اون شرکت که با توجه به گذشته ازتون درخواست هایی داره که حالا نمی خواین انجامشون بدین احتمالا مهم ترین کاریه که میکنین ... 

.

.

مهم نیس چه کاره این ؟!

ضریب هوشیتون چقده ؟!

اهل کجایین ؟!

اسم و رسمتون چیه ؟!

اما 

تصور کنین ... اگه فراموشی بگیرین 

و بعد با یه ذهن پاک به گذشتتون نگاه کنین 

همین لحظه 

چه حسی دارین ؟

تا چه حد راضی هستین ؟

از خودتون ؟

از کاراتون ؟

واسه مایی که اعتقاد داریم اون دنیایی هم وجود داره ... حساب و کتابی هم وجود داره 

این مسئله خیلی پر رنگه 


اگه الان نگا کنین به کارایی که کردین و تصمیمایی که گرفتین 

فرصت جبران هس 

اگه توشون اشتباهی بوده 

اما وقتی به حساب رسیدیم 

فرصتامون تموم شده 

یادمون نره ... :)


یا علی 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۶ خرداد ۹۳ ، ۱۱:۴۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
فامیل دسته جمعی رفتن سفر ... ۱۰ نفری میشن ... 
کوچیکترینشون بچه دوم پسرعمه امه ...
سه سالش بشه نشه ... 
این عکسه هم لحظه وداع علی آقا با پسر عموشه ... خیلی با مزه بود ... 


๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۲ خرداد ۹۳ ، ۲۳:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

" عیدتون مبارک "


* دیروز که عزیز خانوم نون فانتزی همراش بود ... 

سوال پیش اومد که برای چیه ؟! چه میخوای بکنی ؟؟

گفت برای براد ... 

من دقیق نمی دونم بَراد یا بِراد ؟

مامان که بَراد تلفظ میکنه و ازش پرسیدم خیلی مطمئن نیس ...

حالا براد چی ه ؟

شب تولد امام زمان نون و خرما رو پخش میکنن ... بین همسایه ها ... بین آدما ... 

به این نون (شیرینی ) و خرما میگن براد ... 

جالب بود که مامان میگفت قبلا ها چون نون بربری خیلی ارزون بود یه نون بربری و چند تا خرما بود ... :)


* اگه به ماه های قمری حساب شه دو روز از سالگرد بابابزرگ میگذره ...

سومش که مصادف بود با ولادت امام زمان مراسم گرفتیم ... مولودی نخوند اما شیرینی و شکلات پخش کردیم ... 


* ماه امشبه ... کامل ... قرص ...

کاش غروب میگرفتم که هوا روشن بود ...


یا علی 


๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۲ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۰۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

سلااااااام ... 

....یه چیزی براتون تعریف میکنم
....خودتونو بزارین جای این آدم 
....چی قراره پیش بیاد ؟! بخونین و منتظر باشین ... 

یه تصور ، یه خیال 

تصور کنین توی یه تصادف فراموشی گرفتین ... 

جوری به سرتون ضربه خورده که تنها آسیبش همون فراموشیه و حالا یه چیز میزای دیگه مثه سرگیجه ...
مهمش اون فراموشیه ...
فراموشی جوری که هیچکسُ نمی شناسین ... نه کسی از دوستاتونو ، نه اعضای خانواده ، نه همکاراتونو نه حتی خودتونو ... 
اینجاش خیلی مهمه ... 
شما نمیدونین کی هستین ... 
مهم تر از اینکه اسمتون چیه و رسمتون چیه ... 
اینه که چه آدمی بودین ؟!!
بد ؟ خوب ؟ ظالم ؟ مظلوم ؟ موفق ؟ چی ؟ کی ؟ چه کاره ؟ 
چه شخصیتی ؟ چه قدرتی ؟؟ چی ؟؟
توی بیمارستان یه نفر میاد سراغتون بهتون میگه که یه وکیل خبره هستین ... 
یه آدم موفق که روزی فلان قد پول در میاره ...
یه آدم که با نبودنش توی جایی که کار میکرده همه چیو بهم ریخته ... 
این کسی که سراغتون اومده رییستونه ...
یه مساله مهم هم بوده که شما گردانندش بودین و الان رو هواس ...
خب ..
شما به این فکر میکنین که باید مسئولیتتونو به عهده بگیرین و سعی و تلاشتونو بکار میگیرین ... 
هر چند فراموشی گرفتین اما چون آدم مهمی هستین و کوچکترین شایعه ی کوچیکی ،  برای شرکتی که توش کار میکنین و موکلاتون کلی دردسر به همراه داره به کسی چیزی نمیگین ... 
و تلاشتونو میکنین که کسی متوجه موضوع نشه ... 
در طی حل پرونده قبلی حتی به خودتونم شک دارین .. چرا که قبلا با اون همه هوش و ذکاوتتون یه جواب غلط به موکلتون دادین و حتی خودتونو به رشوه گرفتن هم متهم میکنین ... 
وقتی سراغ پلیس می رین تا تصادفی که داشتینو بررسی کنه و پلیس از دشمناتون می پرسه و کارآموزی که باهاتونه میگه که یه لیست بلند بالا واستون میاره ... !!!
تو اداره پلیس با یه زن برخورد میکنین که تو صورتتون تف می اندازه ... 
عصبانی میشین ... میخواین که طرف ازتون عذر بخواد ... یه زندانی برای چی یه همچین حرکتی کرده ؟!
کارآموز ازتون میخواد که بیخیال قضیه بشین .... 
و بهتون میگه بعد براتون توضیح میده ... 
یه پرونده دیگه جلوتون بازه ..و .....

این ماجرای یه فیلمه ..
همچین ذهن نو شکفته و خلاقی ندارم D:
منتظر باشین لطفا :)

یا علی 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۱ خرداد ۹۳ ، ۲۱:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر