•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

اگه " به اضافه ی " خدا باشی میتونی
" منهای" همه چیز زندگی کنی ...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۱ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۱۹ 99.
آخرین نظرات

۱۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

سلام :)

ھی دارم بہ این رشتہ ھایی کہ تو این دفتر چہ انتخاب رشتہ نوشتہ نگاھ میکنم .... نگاھ میکنم .... 

اطلاع بخصوصی نسبت بھشون ندارم ... 

فقط یہ چندتا مد نظرمہ ... .

مثل مھندسی برق - مخابرات 

مثل مھندسی کامپیوتر -فناوری اطلاعات 

دیگہ نمی دونم ... ھی بیشتر کہ نگاھ میکنم ... نمی فھمم کجام ؟ قرارھ چہ اتفاقی برام بیافتہ ... 

من دلم می خواد شاغل باشم ... از درسی کہ خوندم استفادھ کنم ... توش خیلی مھارت داشتہ باشم .... 

اما نمی دونم چی کار کنم ... 

البتہ ھنوز اون کنکور جان رو ندادم ببینم کجا راھ میدن منو ... ؟؟؟؟ o-O

اما خب چیزیہ کہ ذھنمو مشغول کردھ ... بعدم وقتی تو یہ چیزایی ضعف دارم بہ این فکر می افتم کہ چطور میتونم موفق بشم ؟؟

چه طوری ؟؟ مثلا من بلد نیستم حرف بزنم !!

درست و حسابی منظورمه ... کنفرانس دادن مثلا !!

همین هم خیلی اعتماد به نفسمو می خارونه ... !!!

دیگه ... 

گاهی فکر میکنم بزنم همه چیو قاطی کنم ... برم مثلا هتلداری ...

یا اصن واقعا اگه من می رفتم فنی و یه رشته مثل گرافیک رو انتخاب میکردم الان حالم چطور بود ؟؟!!!

یا ... مثلا کار تو برج مراقبت هوایی ... واسه هواپیماها چطور میتونه باشه ؟؟

یا مثلا یه رستوران داشته باشم !!

یا مهندسی صنایع دقیقا چطوریاس ؟؟؟یا کار اینایی که انیمیشن می سازن چطوری میتونه باشه ؟؟!!!

چطوری ؟؟

چطوری ؟؟

یه آدم گیج الحال مثه من سراغ دارین ؟!!! 

یاعلی :)

๑فاطمـ ـه๑ ..
۳۰ شهریور ۹۳ ، ۱۱:۴۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر
از حالا به بعد گذر زندگی یک ساله هست ... 
به عمر سایت نگاه میکردم و منتظر ۳۶۵ روز بودم :)
اولین پست اما 25 شهریور بوده ... 
شاید بعد ها کنار سلامی که دادم چیز هایی راجب خودم نوشتم !
شاید ... 
یک سال خیلی زود میگذره .. 
زود گذشته اما از چشم پست هام نگاه میکنم به نظر گذشتنشو حس کردم ... 
حس بهتریه نسبت به اینکه زمان بگذره و حتی گذشتنش هم حس نشه ... و حسرتش بمونه ... 
واسه زندگی زندگی خودم .. واقعیش .. حقیقیش ... این حسرت وجود داره ... 
اما انگار ...
هیس...
خیلی وب ها خوندم ... که از چند سال پیش شروع به نوشتن کرده بودن ... 
نوشته بودن و نوشته بودن ... 
از روزاشون .. شباشون .. گذر زندگیشون ... 
و من هم دوست داشتم بنویسم ... 
وبلاگ هست .. 
نگران تموم شدن صفحه هاش نیستم ... 
نگران خالی موندن یه سری روزاش نیستم ... 
هر وقت شد ... از هر جا شد .. از هر چی شد توش می نویسم ... 
از بلاگفا قد راست کردم .. 
چون بیشتر اون وبا از بلاگفا بود ... انگار جوش تو بلاگفا بیشتر بود ... 
اولین تجربم تو وب داشتن توی میهن بود .. 
حس نوشتن خاطرات اونجا نبود ... 
حسش نمیکردم ... امتحان کردم و میگم ... 
بلاگفا نتونست من رو نگه داره .. بلاگ ازش سر بود ... بازیای اونو در نمی اورد ... 
حس راحت و خوبی دارم اینجا ... 
دوستای خوبی هم دارم ... 
و اکثرا حس میکنم توی یه جمع بزرگی قدم میذارم من ... 
اینجا ... زیاد ندیدم مثه خودم ... حول و حوش سن اینجا تو این جمع دهه بیست بیشتره ... باقی هم داره اما این رده سنیش بیشتره ... 
به خاطر حاجی منم وارد این جمع شدم ... 
اعتراف میکنم به اندازه اون اولا پیگیرش نیستم !
اما هنوزم می خونمش ... از طنزاشونم لذت می برم ... :)
اینجا هر دفعه که بلاگ باز شه ... 
میرم خونه یُسرا . مریم گلی . شاپرک . حاجی ... یه سر میزنم ... می خونم ... یه چای می خورم تا دفه بعد :)
گاهی تو پیونداشون خودمو قاطی میکنم ... 
میرم وب آزی . از اونجا میرم باغ اسرار گاهی .... 
کلا سیر گردش مفیدی دارم !!:))
میرم  من و اکسیژن رو می خونم ... که هفته پیش عروسیشونم گرفتن ... ان شالله خوشبخت باشن ... 
میرم پیچ و مهر ها هم عاشق می شوند ... همراه میشم با خط های زندگی سه نفره شون با واشر ... 
میگردم و میگردم ... 
دیروز فکر کنم ... یه جایی رو می خوندم با نام باغ مخفی ... ماجراهای من و لیدی این وب پر طرفدار بود ... 
کلا نگاه عجیبی داشتم به نویسنده و خانوادش ... یکم یکم یکم متفاوت ... 
خیلی جاها رفتم .. سر زدم ... یه وبی برای یه جراح فک کنم هنوز جراح جراح نشده باشه ... یه امتحان مونده براش .. انشالله موفق باشه .. فک کنم تو لینکای مریم گلی باشه ... 
خیلی جاهای دیگه هم میرم ... واسه یه بار ... واسه چند بار ... 
سه چهار روز پیشم همینجوری گذرم به یه وب بلاگفایی افتاد که ناله کرده بود از بلاگفا .. بهش بلاگ رو پیشنهاد دادم ... 
هر روز نگاه میکنم ببینم کامنتمو جواب داده یا نه ... هنوز که خبری نشده !!!
همینطور تو این دنیای مجازی ویراژ میدم و بالا و پایینش میکنم ... 
خوبه ... 
بد نیست ... 
بعضی جاهاش خیلی دلنشینه ... 
تو همین جمع می مونم ... 
هر چند کوچیکتر از بقیه ام .. 
تمایلی به جمع های دیگه ندارم ... 
مثلا از اونایی که بیشتر کوچکتر از من و همسن های من میگردوننش ... 
بیشتر هم دور طنز و این چیزاس ... 
البته من فقط یه مثالی زدم ... 
و حرف اخر ... 
دنیای مجازی هم گرده ... 
کروی ... 
میدونستین ؟؟؟
من که تازه کشفش کردم !!
گذر زندگیتون پایدار 
یا علی :)
๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۶ شهریور ۹۳ ، ۲۲:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۷ نظر

دختر خاله جان که کنکور ریاضی داد و  الان تو رشته عمران تو شهر خودمون توی یه دانشگاه غیر انتفاعی ثبت نام کرده ... 

گفت اون روز که برای ثبت نام رفتن ازشون تست گرفتن ... 

تست زبان !!

امتیاز ها یک تا چهار بوده ... چهار دیه فولی زبان و اولی ینی مبتدی هستی !!!

حالا دختر خاله خودمو میزارم کنار ... ( هر چند حداقلش باید دو رو میداد اون اقای استاد سخت گیر )

ولی قضیه سر اون آقا پسریه که تست رو داد .. عالی هم داد ... اصن چهچه زد ... اما استاد بی معرفتی نکرد و یک داد بهش ... 

و جالب اینجاس که پسر داره میگه بابا من دانشگاه فلان درس خوندم ... 

الان دوباره کنکور دادم .. همه واحدای زبانم با نمره هفده پاس کردم ... 

هر چی این بنده خدا اصرار کرده مثه اینکه بازم همون یک نصیبش شده !!!

حتی گفته لااقل استاد رو تعویض کنین یه نفر دیگه هم نظر بده ... ولی کسی قبول نمیکنه !!!

وای من الان ترسیدم .. 

این همه ترس و واهمه .. کنکور رو بدم ... فلان دانشگاه برم ... فلان رشته قبول شم ... 

واقعا اگه اینجوری ازم تست بگیرنا بد میخوره تو ذوقم .. 

اینطوریام نیس که عالی باشم و ماهر ... و اما اون موقع هستم ... :))

ولی ... 

چرا واقعا ؟؟

چطور تست میگیرن .. و قضاوت میکنن که از صافی قضاوتشون یک رد میشه همش ... ؟ ( حالا بیشترش ... ) 

بی انصافیه ... :(

خیلی :(


یاعلی 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۶ شهریور ۹۳ ، ۱۹:۲۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

خواهر گرام که امسال بالاخره دوره ابتدایی ولش کرده و میخواد وارد دوره اول دبیرستان یا همون راهنمایی خودمون بشه داشت فکر میکرد که چه کتابایی رو باید برای اول مهر ببره !!!

خب منم همین مشکل رو داشتم اول مهر ...وقتی رفتم اول راهنمایی .. !!!

از اونجایی که تا قبل دبیرستان مخصوصا می ترسیدم ... که مثلا نکنه معلمه به خاطر اینکه من کتاب مد نظرشو واسه اولین روز نیاوردم شاکی بشه و یه نگاه چپ بهم بندازه کل کتابامو ریختم تو کیفمو کشون کشون رفتم تا مدرسه که یه رب پیاده روی داشت ... 

و خیلی شیک چون مدرسه همچنان در حال باز سازی بود اصلا جایی برای نشستن وجود نداشت ... 

و تا ساعت نه هم مارو نگه داشتن باهامون تمرین سرود همگانی و ملی کردن که واسه باز گشایی و افتتاح مدرسه نو شده آماده باشیم ... لازمه بگم همچنان وایستاده بودیم ؟؟

خلاصه که من نفله شدم اون روز ... حالا ایستادنه به کنار اون همه کتاب رو هم داشتم با خودم و جایی هم برای قرار دادن کیف وجود نداشت .... !!!

بله ... من یکی چنین دانش آموزی بودم اون موقع ... الانم هستم فقط مودش یکم نرمال شده .. 

و حداقل دیگه میدونم اول مهر کتاب نبردی هم عیب نداره !!!! O-O

خب ابتدایی کتابارو مدرسه میده اماراهنمایی و دبیرستان چون خودمون میگیریم یه همچین فاجعه ای هم میتونه رخ بده !!!!

خواهر منم که میره هفتم و کتاباشو خریده یه همچین حسی داشت که دیگه باید از تجار من استفاده کنه ... 

فعلا یه ریاضی هست تو کیفش برای مبادا ... به پیشنهاد پدر یه کتاب رو همینجوری گرفته ... 

منم که برنامه هفتگیه رو تابستون دادن خیالشون راحت که امتحان فیزیکه رو یادمون نره !!!

جالب اینجاس که امروز داشت واسم تعریف میکرد ... یه خوابی دیده ... 

خواب دیده که اول مهره ... تو جمع بچه ها وایستاده و هر کی یه سری کتاب به عنوان برنامه آورده ... 

خودشم که چیزی باهاش نیس ... 

حالا سوال که اون برنامه ها رو از کجا آوردن ... جواب این بوده که از رو گام به گاماشون این برنامه رو آوردن ..:)))))))))

خخخ ... 

به قول خودش ... یکی کلاغ سفید ... یک دروس طلایی ... یکی گاج ... 

ههه ... 

بچه ذهنش به شدت مشغوله ... رفته بودیم کتابفروشی ... گام به گام دیده بود .. فک  کنم با هم قاطی شدن و رویا ساختن واسش !!!

از این خوابا من هم کم ندیدم ///

این نشون میده خواهریم ؟؟!! خخخ

یاعلی 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۵ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

حرف هم درد داره ... 

کسی منکرشه ؟!

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۳ شهریور ۹۳ ، ۱۱:۴۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

بسم اللہ الرحمن الرحیم 

سلام 

ھمیشه از اینکه سریع بیام بہ کاری کہ بھم گفتن یا پندی کہ این کاره درسته یا یہ جور کار تقلیدی عمل کنم بدم میومده .... !!!!

نمى دونم منظورمو رسوندم یا نہ .... 

اما حالا حس میکنم باید یہ سری چیزا رو فاکتور بگیرم .... از رو خوبی بی نھایتش از فوق العاده درست بودنش .... 

تقلید کہ میگم مثه این کہ یہ نفر بیاد اوم ھر پستش بنویسہ بسم الله الرحمن الرحیم و من ھم مثہ ان اینکارو انجام بدم .... 

بہ نظرم میومد ھمیشہ کہ وقتی من اینکارو میکنم فلانی متوجہ میشہ کہ من یھو دارم مثہ اون یکی عمل میکنم.... و من اینو دوست نداشتم ... ھنوزم دوس ندارم .... اما گفتم کہ ھمونجوری کہ برا اکثر موارد استثنا میزارم برا اینم میزارم .... 

تو حاشیہ این مسئلہ ھم بگم گاھی ھم وقتی واقعا از یہ چیزی خوشم میومد سعی میکردم حتما منم اون ویژگی رو داشتہ باشم ... معمولا تو رفتار و حرف بودھ .... 

مثلا یہ زمانی دوست داشتم بہ جای گفتن چی کار بگم چہ کار .... چند باری حواسم بود کہ بگم چہ و تا زمانی کہ دختر خالم چہ رو از دھنم شنید و اصرار داشت کہ میگم چَ نہ چہ .... منم بگم باز حرف خودشو میزنہ .. اما اونجا در عین اینکہ آگاھانہ اینطور میگفتم متوجہ شدم انگاری ناخود آگاھم تا چند مدت برنامہ ریختہ و تا بیام بگم چی خودش میگہ چہ !!!!

این چہ گفتن یادم نبود نشات گرفتہ از کجاست کہ الانہ بھش فکر میکنم می بینم احتمالا برگردھ بہ نابردھ رنج کہ پلیسہ میگفت چی کنیم حالا ... !!!!!

حالا من بہ صورت برعکسش تقلید میکردم .... کاملا غیرستقیم .... !!!! خوشم میومد بگم چہ کار ... الکی الکی ... 

حالا اصرار ندارم ... چہ کاریہ ... از فردا برم بین بچہ ھا بگم ابروم میرھ ..

اشتباھ برداشت نکنین ... وقتی اینطور میگم در کنار این مورد کہ من بہ نگاھ دیگران توجہ نشون میدم اینم ھست کہ من جزو ادمایی کہ بشدت دنبال اینن کہ ھر کاری عشقشون کشید انجام بدن نیستم .... پس وقتی می بینم چیزی کہ یہ مدتہ ازش خوشم اومدھ باعث بشہ دستم بندازن ... یا نگاھ عجیبی بھم داشتہ باشن یا جلوی ھمہ ازش بہ یہ شکل استفادھ نمیکنم یا کنار .میذارمش ... 

یاعلی گفتنم ھم از خوندن یہ رمان نشئت گرفت ... میدونم اونطور کہ باید از تہ دل نمیگم  اما  تصمیم دارم بہ گفتنش ادامہ بدم تا یہ روز از تہ دل شہ .... تا ھوای منو دادشتہ باشہ .... یکی از اون عاملایی کہ باعث میشد دنبال یہ چینین حرکتایی باشم این بود کہ دلم می خواست یہ روش خاص داشتہ باشم یہ نشونہ از وجود من ... 

مثہ اینکہ یکی از دوستا کہ شمارم از گوشیش حذف شدھ بودھ با دیدن یا علی آخری کہ  تہ متن موردنظر براش فرستادم منو بشناسہ .... 


اینو من دو سه شب پیش تو گوشیم نوشتم ... فکر میکردم حذف شده ... 

فعلا همینه ... ته نداره :))

باشد تا رستگار شویم :)

یاعلی 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۰ شهریور ۹۳ ، ۰۲:۵۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

سلام علیکم ... :)

اهم ...

بعد اینکه یسرا بانو منو به معرفی کتاب دعوت کرد ...

داشتم فکر میکردم دقیقا چه کتاب گنده ای خوندم بیام اینجا معرفی کنم دوستان فیض ببرن !!

الان دارم دا رو می خونم ... این کتاب اونقدر شناخته شده هست که نیاز به توضیح خاصی نداشته باشه ... 

در هر صورت خودم که هنوز تمومش نکردم ... یهو بعد یه نفس خوندنش استپ زدم ... چون ۷۰۰ صفحه ای هست و خاطره .. 

خلاصه اینکه گشتم بین دو سه تا کتابی که دستم گرفتم و خوندم ... 

و یاد کتاب بادبادک باز  کتابی که از دوستم قرض گرفتم و خوندم تو ذهنم همیشگی خواهد بود .... :)

فکر کنم تابستون یا بهار پارسال خوندمش :))

برای مدتی به امانت گرفتم خوندم و لذت بردم ... 

پیشنهاد میدم بخونین و لذت ببرین :)) ... من این کتاب رو با ترجمه زیبا گنجی و پریسا سلمان زاده خوندم !

جمله ای از کتاب :: فقط یک گناه وجود دارد و آن دزدی است .... دروغ که بگویی حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی.

توضیح :: نویسنده این کتاب " خالد حسینی " نویسنده ای اهل افغانستان هست ... ماجرای کتاب هم از دو پسر بچه تو افغانستان شروع میشه .داستان از زبان یکی از این پسر ها به اسم امیر گفته میشه که تا بزرگسالیشون ادامه داره ... پسر دیگه اسمش حسن که فرزند خدمتکار خونه امیر هست.. .. با بعضی آداب افغان ها آشنا شدن جالب بود ... و اینکه راجب بعضی حقیقت هایی  که اتفاق افتادن ... این کتاب واقعا قشنگ بود :) 

برای همینم این کتاب گنده رو بهتون معرفی میکنم که بخونین ... :))

لذت ببرین همگی ... 

گنده :: کنایه از فوق العاده ، دهن پر کن ، شیک ، جالب و درست حسابی ( برگرفته از فرهنگ لغت اختصاصی من )

آخیش ... خیالم راحت شد :))

یاعلی 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۸ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

سلام :)

داشتم به این نقل پایینی و اون کلیپی که حاج آقا از حاج آقا قرائتی گذاشته بود فکر میکردم .... 

چقد سخت ... 

سرانجام چی میشه ؟؟

ته این جاده ما به مشقت سر بالاییشو رد میکنیم یا آسون قل می خوریم از سر پایینی و متلاشی می شیم ؟

به سوی خدا

دیشب دایی کوچیکه اینو برام فرستاد ... 

خیلی مفید ... :)

آیت الله مجتهدی تهرانی به نقل از حدیثی از امام صادق (ع) می فرمودند : برای اینکه بدانید اعمالی را که انجام می دهید مورد قبول خداوند قرار می گیرد یا نه ، ببینید بعد از هر عمل چه کاری را انجام می دهید ....

1- الطاعه بعد الطاعه دلیل علی قبول الطاعه ؛ اگر اطاعت پشت اطاعت انجام می دهید دلیلی بر مورد قبول قرار گرفتن طاعت های شماست .

2 - الطاعه بعد المعصیه دلیل علی غفران المعصیه ؛ اگر بعد از معصیت و گناه ، طاعتی انجام دهید ، دلیلی بر بخشیده شدن آن معصیت است  .

3 - المعصیه بعد الطاعه دلیل علی رد الطاعه؛ اگر بعد از طاعتی ، گناه و معصیتی انجام دهید ، دلیلی بر عدم پذیرش و رد شدن آن از شماست .

4 - المعصیه بعد المعصیه دلیل علی خذلان العبد ؛ اگر همینطور گناه و معصیت پشت گناه و معصیت انجام شود ، وای به حال آن بنده که در زیانکاری بس وحشتناکی است . 

آخرشم برا اطمینان طاعت ینی هرچه خدا گفته با جان و دل برا خود خدا انجام دادن :)

پایدار و موفق باشید 

یا علی

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۷ شهریور ۹۳ ، ۱۰:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

اهم ... 

اینو یه جا دیدم گفتم شما هم ببینین بد نمی باشد !

بالاشم نوشته بود در تحریم کالاهای اسرائیلی شرکت کنید ....


واقعا نمی دونستم Nokia+ cocacola+ fanta هم ساخت اسرائیل هستن !!!!!!

نه جدی نوکیا هم هست ؟؟؟

[تصویر:  boycott_israel_1.jpg]


[تصویر:  boycott_israel_2.jpg]

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۶ شهریور ۹۳ ، ۰۰:۵۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر
کتابای سوم رو چهارشنبه خریدم ... 
امروز همشو به جز شیمی جلد کردم ... 
حس خوبی بهشون دارم ... 
خیلی خوبه که فیزیکمون رو مثه پارسال عوض کردن ... 
اون قدیمیا خیلی فاز قدیمی داشتن .. 
سال اول اونطور بود ... !!!
دستشون درد نکنه !!!!
دختر خالم که کتابامو می بینه ابراز دلتنگی میکنه ...
باهم یه سر تا لوازم التحریر فروشی هم رفتیم ... بشدت یاد خرید مهر افتاده بود و دلش می خواست ... 
و این در حالیه که الان منتظر جواب انتخاب رشتشه ... 
فکر میکنم منم خیلی خیلی زودتر دلم تنگ هوای مدرسه میشه ... 
دنیای مدرسه کوچیکه ... 
اما خارج از اون دنیا وسیع و پیچیده میشه ... 
و کمی هولناک خواهد بود اولین قدمی که برای خارج شدن ازش باید برداشت ... 
همین دختر خاله جان عصبی از اینکه امروز ۱۵ ... 
به قول خودم و خودش یه جوری میگن از نیمه دوم شهریور به بعد باید منتظر اعلام نتایج باشن انگار تا قبل اون نبودن ... !!!
چرا اینقدر طولانیه ؟؟
یه ماه برا نتایج کنکور ... 
یه ماه برای نتایج انتخاب رشته ؟؟
اوممم ... 
یادمه سوم راهنمایی که بودم و آزمون نمونه دولتی و سمپاد داشتم همش با خودم میگفتم قبول میشم یا نه .. 
قبول شم چه حسیه نشم چه جوریه ... 
وای نشم چی ؟ بشم چی ؟؟
آخه برای راهنمایی داده بودم و ذخیره قبول شده بودم که نرفتم اخرش ... 
با همه اینا جالبه بازم درست حسابی برا آزمون نخوندم ... 
اون روز که آزمون دادیم و اومدم تو ماشین نشستم همش میگفتم : اصن از من هیچی نپرسین ... چمی دونم ... قبول نمیشم ... از من انتظاری نداشته باشین ... 
بابا می گفت خب یعنی چی ؟ سخت بود ؟ چطور دادی ؟؟
اما جوابم همونا بود ... 
خیلی منتظر جواب بودم ... جمعه بود ... یا چهار تیر یا دو تیر ... 
بابابزرگم بیمار بود ... خیلی ... ۱۳ فوت شد ...:(
و چند روز بعدش نتایج اومد ... 
شب پای کامپیوتر بودم ... اون موقع نتم لاک پشتی بود ... 
ساعت سه صبح صفحه نتیجم بالا اومد ... 
فقط نوشته بود قبول شدم ... 
یه شادی زیر پوستی داشتم ... شدییییید ... 
صب کردم تا اذان صبح ... 
رفتم جلو بابا که خواب بود نشستم ... برای نماز صداش کردم و بهش گفتم قبول شدم !!!!
یه حالتی مثه آپولو هوا کردن دیگه ... 
مسئله جالب تر اینه که در تمام این دو سال و اندی همیشه فکر کردم زیر بنای ابتدایی و راهنماییم ضعیفه و کاری هم نکردم که این ضعف از نظر خودمو بپوشونم !!!!!!!
عید مبارک .. 
یاعلی ...
๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۶ شهریور ۹۳ ، ۰۰:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر