•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

اگه " به اضافه ی " خدا باشی میتونی
" منهای" همه چیز زندگی کنی ...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۱ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۱۹ 99.
آخرین نظرات

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

فکر میکنم فکر میکنم فکر میکنم تا دقیق یادم بیاید .... 

روز های اول که دیدمش شبیه به یکی از همکلاسی های.سال اولم.بود. ... حتی از او پرسیدم که فلانی را می شناسد یا نه. ... ؟ نمی شناخت .... 

فکر میکنم پیوستگی ابرو این.شباهت را تشدید میکرد شاید. .. 

بعد تر ها. ...زنگ تفریح که میشد داخل کلاس نبود. ... دو دوستی داشت از یک کلاس دیگر. ... 

با ان ها زنگ تفریح را میگذراند. ... به نظرم یک ادم منطقی می امد ... زمان گذشت. ... سپری شد. .. و من ردیف ها را ارام رفتم جلو. ... شیرین بود. ... اولین تشابه. .. رنگی رنگی شاید بود .... خیلی جالب بود. .. کلمه ای زیبا و مخصوص /کجی/ هم برایم جلب توجه میکرد. ... اخر ها من را کنار خود می نشاند ... خوب بود. ...زیبا بود. .. فکر میکنم او با الف اخرش خیلی شیرین محبت میکند ... اه راستی خانه هایمان. .. ان هم نیز راه اشنایی باز کرده بود ... از بین همه او نزدیکترین بود. ...نزدیکی ادرس ها چه میکنند. ..سر هر امتحان نهایی یه گل یاس هدیه ام کرد. ... یک پایداری زیبا. ... یک عطر قشنگ. ... 

در کلاس فیزیک او را همراه خود کردم... جای دیگر نیز ... اما دوام نیاورد .... هم قدمی های ان عصرهای گرم تابستان دلپذیر بود. .. ان زمان ها داشتیم در هم نفوذ میکردیم. ...نامحسوس. .. 

مدرسه. .. سر تا پا محبت و مهربانیست. ... یکی میگوید تنبل است ... ولی نیست. .. چاشنی است شاید. .. خیلی تلاش میکند. .. دوستش دارم. ... 

یک جایی از ذهنمان به هم گره خورده. ...جدا نمیشود. ..چسبیدگی ملسی است. ... 

بیشتر شناختمش. ...شاد کردنش را دوست دارم. .. 

عکس العمل هایش. ..گاهی با لقبی که الان میدانم برای او هم صدق میکند اما کمتر   صدایم میزد... وقتی گفتم اینطور دوست ندارم و عکس العملش فهمیدم درخواست مردن از او عالی است. ... در امتحانات ترم اول من برایش نرگس می بردم. ..شادی کردنش بی نهایت دلچسب. ... 

به اشتباه یک مدت یک ماهه فکر میکردم میتوانم نقش خواهر بزرگتر را برایش بازی کنم. .. ولی فهمیدم. .. چه خوب که زود فهمیدم. ...شاید چند ماهی از من کوچکتر باشد اما حس میکتم همسن هستیم. ... همسن منظورم یک ان بودن است. ... در یک ان متولد شدن. ... زاده شدن. ... حس هایش را دوست دارم جز یک مورد. .. همان که در جوابش لبخند میزنم و میگویم. ..survive

و ما متفاوتیم. ... و ما شبیه هستیم. ... عجیبی شگفت است. ... نوشتنش را دوست دارم. ... تکیه کلامش را دوست دارم ... 

بخاطر حس خوبی که به من دادی. ... اینکه درباره من نوشتی. .. اینکه شریف صدایم زدی. ... اینکه در اغوش گرفتی .... از گل های یاست از کادوی زیبایت. .. از حس دوستی که تزریق کردی به وجودم. ... ممنون. ... ممنون حسنا .... و تو همانی میشوی که میخواهی به بخاطرش سد ریاضیات را شکستی .... 

با هم تا اوج میریم. .. بدون شک و ان مهربانترین نظاره گره  ماست و با لبخندش حامی مان میشود. ...

یاعلی: ) 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۰ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

سلام

یک هفته مانده تا به جای چهار 1394 پنج بگذاریم. ... 

باور کردنی نیست. .. چشم هامو که میبندم عید پارسال یادم.نیست. .. سیزده به در را یادم هست. ..نهایی یادم می اید. .. نهایی نهایی و باز هم همین نحس ... راستش سخت گذشت. .. نه خیلی زیاد اما گذشت. ... فقط من و خواهرم تو خونه. ... برای اینکه من درس بخونم. .. خوندم. .. من مایه گذاشتم از خودم. ... تجربه بی دردسری نبود. ... یادم نمیره. ... 

و بعد ماه رمضان. .. کلاس فیزیک اوه راستی کلاس زبانم هم بهار تموم شد. ... فاینالش درست بعد نهایی زبان بود. ... اخرین امتحان. .. 

سفر مشهد با حس هایی خاص. ... در ذهن خودم که سخت کرده بودم مسایلو. .. یه سری چیزها...یک حالت غرور عجیب که توش به به بقیه خدمت میکردم. .. نمیدونم چطور باید از اون حس بگم. ... 

دو هفته اخر تابستون و بستن سوم. ... 

مهر و درگیری نامعلوم من سر فصل یک دیفرانسیل 

ابان. .. اذر. ...و دی و گذر اروم و بی دغدغه ترم اول. ... بهمن و هیحده سالگی من. ... و حالا اسفند ماه دوییدن در فصل های اخر. .. 

چه زود. ..همه اش همین بود. ... حس میکنم سالم بازه های بسته ای شد به همین شکل که گفتم. ... 

سال نمیدانم جوری بود !

اه هنوزم هست البته. .. فردا ازمون اخر امسالمه. .. کشتند ما را. .. حقمان است....

وقتی بالا را بطلبی که نازت نمیکنند. .. ;) 

راستش امسال تثبیت دوستی هم بود ... بالاخره یک جا ساکن شدن و خاطره ساختن و لذت بردن از حضور. ... خوشحالم. ... 

چه کسی می تونست تصور کنه تا این حد راضی باشم از اومدنم به این مدرسه. ... باید دستای بابا رو ببوسم که همچین تدبیری کرد. .. خدایا شکرت. ... من راضی هستم. .. بله جه حس خوبی من راضی هستم. ... و همین برای بستن این سال کافیست:) 

یاعلی: )


๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۰ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

این روز ها بیقراریم. .. این روز ها ناراحت دلتنگی های بعد اینیم. ... 

هانیه جمعه پاش شکست. ...امیدوارم لااقل برای درس خوندن مشکلی نداشته باشه. ... و درد پا اذیتش نکنه. ... چهار نفری رفتیم خونشون عیادت بعد از مدرسه. ... ساعت حول و حوش چهار و نیم ... اقای مصحفی معلم شیمی قدیمی ... مردی که جوانی هاش برمیگرده به دهه پنجاه. ... فوق العاده محجوب و پر از اطلاعات. ... با چهل سال سابقه تدریس....پند هایی شیرین بهمون داد و با خجالت از بزرگی این معلم ازش خواستیم و باهاش عکس انداختیم. ... ایشون معلم بابا. ... معلم معلمون هم بوده. ... همنشینی و هم صحبتی باهاش واقعا شیرینه. ... 

با دونه دونه معلم هامون عکس میندازیم. ... شمارشون میگیریم. .. و شماره بچه ها رو لیست کردیم .....هدیه های یادگاری و عکس ها و عکس ها .... الها. ..تلاش هامون وصل به هدفمون بشه . ... و ما همونایی هستیم که قراره خپب یادبگیریم و یاد گرفته ها رو بکار بگیریم. .... یاعلی: ) 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۱ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۳۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

چیز میز زیاد خوانده ام و الان هوایی شدم شایدم قاطی کرده ام. ... 

باز امروز گسسته خواندم بلکه برای ازمون تمام شود ولی باز هم ماند. ... 

اینطور نوشتن نوشتن من نیست اما چون چیز زیاد خوانده ام ذهنم فقط به اینطور نوشتن امر میکند. ... 

گسسته از ان هاست که نباید در ان هول بشوی و دستت بلرزد و شکاک نباشی و نباید در مضیقه تست بیندازنت. ... هعی. ... چون ان وقت که برای تحلیلی گذاشته میشود و نتیجه ای که میدهد می ارزد به گسسته درس ها زیااااااااد است اینقدر که نفهمیدم کی این همه درس گرفته ایم در هفته اخر مدرسه رفتن به سر میبریم نمی شود وقت با ارزش را رویش گذاشت و گذاشت و کش داد .... دو هفته ایست درسخوان بدی شده ام. . حواسن پی کار نیست و شش و هشت میزنم!  درس میخوانم ها اما حس خالی دارم. .. 

داشتم میگفتم که امشب چیز زیاد خواندم. ..ه. بگذار ببینم. ..ه معلم ادبیات عزیز امروز در دو زنگ متوالی خوان هشتم را تمام کرد. .. صدای پای اب را نیز. ...شعری از هراتی ... قصه عینکم و اخرین درس را که این دوتای اخر را قبلا از رویش.خوانده بودیم. ..و تنها ماند مناجات اخر. ... فیزیک اما. ... معلم فیزیک.ما دبش است. ...  یعنی مثل معلم شیمی نیست و میگذارد سوال های بودار حرص درار جون دراور خود را بپرسیم و بسیار متشخص هم می باشد ... امروز گیر بنده انجا بود که نمیدانستم الکترون بد بخت یک انرزی پایه را برای خود نگه میدارد و برای خودش است و به هیچکس هم نمیدهد و اجازه ورودش به سرای باشکوه لایه الکترونی مخصوص است. ... 

خلاصه که اینقدر چرا اینجور چرا انجور نه مثلا اگر اینجور گفتیم تا معلم به ما فهماند. ... 

میگم ها این انیشتین جان و شرکا عجب کسانی بودند. ... 

پس امروز فیزیک نیز خواندیم و ریش سفید میان دعوای کلاسیک و مدرن گذاشتیم. ... 

تابع متناوب را نیز شخم.زدیم. ... بی علاقگی حاد نسبت به این ریزه میزه باعث وحشت از ان شده بود که بر طرف شد. .. 

داستان کوتاه دوستی را خواندم که همسنم است رتبه یک منطقه را اورده و از این باز های شدید بود ولی جذاب بود. ... 

کاش این ازمون سه هفته ای نمیشد. .. من را حالی به حولی کرد.... تازه عید هم نزدیک است. ... خدای. من خواب های بهاری را چه کنم.... ولی.میدانم من از پسش بر میایم .... 

کلاس.ما به گفته جمعی کثیر کلاس قطبی داری است. .. درسخوان دارد داغان دارد. .. و من همسن خودشان در شگفتی کار هایشان می مانم. ...مثبتشان سر کلاس فیزیک پیش فیزیک پایه تست میزد. .. و بغل دستی اش همانند از اول سال تا الان غالب اوقاتی که در مدرسه رویت شده گوشی بدست بوده ...ایندفعه را مطمین نیستم که سرگرم بازی کلش بوده یا نه .... میخواهد کنکور هنر بدهد. .. ! 

جمعی چهار نفری کمیسیونی راه انداخته اند که نزد فیزیک عزیز 

که این قسمتش بالای نود و نن درصد یه تست در کنکور دارد لنگ می اندازد. ... 

دو نفر دیگر از اهالی خیلیییی وقت است که رویت نشده اند و اطلاع چندانی از اوضاعشان در دسترس نیست. .. 

بیخیال این همکلاسی هایی که انگیزه را صفر میکنند رفیقانی دارم با فکر های ناب با اندیشه ای از تابع های کشف نشده با قلب های مهربان که از دلتنگی فردا بغض میکنند. ... 

و بخاطر همین چند نفر دلم مدرسه میخواهد. .. 

و گذشت اون سیصد روز اول و حال تنها صد و چهله ای مانده ... 

ترسم از تسلط کافیست از بیدقتیست از هیچ است. ... 

خداجانم شدیدا مهربان و عادل است. ... 

خداجانم ای.کاش روزی من هم بگویم همه ذرات نمازم متبلور شده است ... 

و والسلام. .. 

یاعلی:)

๑فاطمـ ـه๑ ..
۰۹ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۳۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

صبح که بیدار شدم. ...هفت رو رد کرده بود. ... اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که نچ درسام! (!!!)

بعدم که یه کار دیگه مثه اولین رای داشتم که باید انجام میدادم. .. اصلا نمیدونستم ساعت هشت شروع میشه. .. حتی حوزه رو هم نمیدونستم. .. فقط به گفتد والدین عزیز تر از جان احتمال میرفت یکی از این چند تا مدرسه اطراف باشه. ... 

ولی. نبود. .. صبح جمعه. .. خیابون خلوت. .. هوا عالییی. .. امیدوارم عید قبل درس خوندن با خواهر بریم پیاده روی ... والا می پوسم تو خونه. ... 

خلاصه شروع کردم به رفتن تا یه نفر بهم چند تا حوزه رو گفت ... 

رفتم سمت یکیشون. ... سرباز جلوی در مسجد. ... 

یه نگاه اینور یه نگاه اونور. .. خانم ندیدم. . سربازه هم گفت همینه و منم رفتم تو حیاط نیم وجبی. .. که تا سه قدم بر میداشتی میرسیدی به میز اهالی رای گیر! :d

صدای یه خانم رو که شنیدم یه ببخشید گفتم مردا رو کنار زدم رفتم پیش سه تا خانم. ... 

این اولیش که از اینکه جایگاهی برای خانما در نظر نگرفتن. .. اقا من بعنوان یه رای اولی توقع دارم. ..!!!

این رای اولیای بیچاره با چه انگیزه ای بیان ؟ شوخی کردم. .. هدف بزرگتره. .. ولی کاش یکم بیشتر رعایت کنن. .. 

این حوزه که خیلی کوچیک بود ... ! فک کن سر صبح هنوز یه ساعتم از شروع نگذشته حس میکردی دیگه بیشتر نباید بشه باقیش بماند. ... و تازه بخاطر حضور موثر اقایون تو اون نیم وجب 

جا و تدبیری که برای حضور بانوان گرامی نبود اصن نمیتپنستی بری جلو بپرسی تکلیفت چیه. ... خداروشکر که باز همون اقایونی که خانماشون بودن پرس و جو کردن شناسنامه ما رفت تو نوبت!  

و سرانجام نام فاطمه .. خوانده شد. .. جاتون خالی دوتا انگشت زدم بجاش دوتا مهر خورد تو.شناسنامم! 

یه برگه ابی برا مجلس یه برگه قهوه ای کرم اینا میگیم قرمز اصلا. ... برای خبرگان. ... 

رفتم برگه ها رو بندازم تو صندوقا ختم قایله. .. ناظر پای صندوق گفت خبرگان تو ابیه. .. من یه اها بله گفتم و خیلی شیک ابیه که واسه مجلس بود رو انداختم تو صندوق ابی!  مرده  میگه منکه گفتم چرا اشتباه انداختی. .. من داشتم قرمزه رو تا میکردم بندازم تو قرمزه که جلومو گرفت .... منم انداختم توابیه . ... 

گفت اشکالی نداره و منم د برو که رفتیم. ... 

خو چرا با رنگا بازی میکنین. .. اومدیم و یکی مثه من خانم شیرزاد بازیش گل کرد!  البته فک نکنم که دست اون اق بوده باشه دستشم درد نکنه که خوب برخورد کرد. ... 

ساعت نه خونه بودم. .... به به. ... چه رای اولی سحر خیزی .... 

گسته خوندم و بابا زنگ زد. ... و راجع به رای و حوزه پرسید و تنکش یه دست درد نکنه هم گفت که خیلی چسبید. ... اخیش بالاخره یکی درک کرد من رای اولیم. .... خخخخ... چقدم به این لقب یه روزه می نازم! !!!! 

مامانم که رفت همون جای قبلی که میرفت. ... مدیر ابتداییم اونجا بود البته معلم کلاس اولم هم بوده. .. اینقدر خوشم میاد وقتی میبینم مارو یادشه. ... :)

دختر خاله جان هم پای صندوق بود. ... ینی کی رای میاره ؟

اخیش. .... اقا خانم من رای دادم شما چی؟

یاعلی:)

๑فاطمـ ـه๑ ..
۰۸ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر