•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

اگه " به اضافه ی " خدا باشی میتونی
" منهای" همه چیز زندگی کنی ...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۱ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۱۹ 99.
آخرین نظرات

۸ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

اینجا هوا بارانیست .... 

خدا را شکر .. 

از صدای بارون تو تابستون خیلی بیشتر لذت می برم ... 

خدا را شکر هزاران بار ... 

باران اینجا 

صدای رعد و برق هم میاد ... خیلی قشنگه .... خیلی..

زندگی جان تو که میگذری ... ولی وقتی اینجوری میگذری ها دلم میخواد خدا را با صورتی تصور کنم همراه با گونه ای که  تند تند ببوسمش .... 

یاعلی :)

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۸ تیر ۹۴ ، ۲۰:۳۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۵ نظر

اهم ... 

داشتم فکر میکردم بزرگترین و سخت ترین جنگ هر انسانی با خودشه ... 

باز اگه اون انسان بنده باشم ! :|

و من الان تصمیم گرفتم " از اونجایی که چیزایی که باید بشنویم و ببینیم رو خودمون انتخاب میکنیم من هم سخت گیر بشم تو انتخابم ... 

نبینم چیزی که نباید ... نگم چیزی که نباید ... نشنوم چیزی که نباید ... تمام تلاشم رو میکنم که سست نشم ... من الان جرئت کردم به خودم قول بدم ... گفتم تمام تلاشم رو میکنم .... اکثر موارد من چنین کاری نکردم ... چون از اینکه قول خودمو بشکنم ترسیدم .. به خودم اعتماد نداشتم .. 

الان ... اگه من الان نخوام زندگی درستی داشته باشم یه سال دیگه باز هم باید احساس کنم منِ اون موقع 18 ساله نفهمیدم کی زندگیم تا اینجا گذر کرد.... منِ الان میتونه نظر خودشو ابراز کنه ... قبلا ها بیشتر جلوی اظهار نظر خودمو میگرفتم ... 

یادمه راهنمایی که بودم به مشاور گفتم میخوام خودمو بشناسم ... بقیه اش واضح یادم نیس ولی میدونم نشد راجع بهش حرف بزنیم .... 

یادم نمیره که گاهی تو آینه نگاه میکردم و حس میکردم چهره خودم رو نمیشناسم و این قیافه برام غریبه .... فکر های جور واجور تو سرم جولون میداد ... و گاهی که زیاد از فکرا و تخیلاتم برای زهرا میگفتم ... آخرش هم اضافه میکردم که چقد عجیبم ... 

اون موقع ها خیلی رو موضوع عجیب بودنم قفل کرده بودم .... نمیدونم واقعا عجیب بودم یا نه فقط اقتضای سنم بود و خیلیای دیگه هم مثل من بودن .... 

حالا دارم فکر میکنم بزرکترین جنگ آدمی با خودشه ... خود خودش .... فکر میکنم اونی که حسابش باخودش صافه و میدونه با دلش با مغزش با جسمش با روحش چند چنده می بره .... اره زندگی رو می بره ... 

نمیدونم کی روزی برسه که منم حساب کارم دستم بیاد اما دوست ندارم تا اون روز پشیمونی بزارم ... 

مشکل یکی مثه من اینه که فقط میدونیم مرگ برا همه اس اتفاق برا همه اس و فلان برا همه اس ... اما زیاد به خودمون نمیگیریم ... و اینم هست که با فکر به اون ها بهم میریزیم و از زندگی مون می افتیم ... و این به نظرم برمیگرده به ضعیف بودن روح ... 

آِه ... آدمای بزرگ ... اونایی که روحشون خیلی بزرگ و بزرگواره ... اونا اونا اونا اشکمو در میارن ... آخه نه که کوچیکیم اینقد هس که تو مقایسه با عظمت خدا گم میشه .... ولی شاید بخاطر کم سن و سال تر بودنم امید دارم با این آدمایی که روحشون بزرگه مقایسه بشم ... 

تو دوتا پست پیش گفتم افکار دور و برم متناقضه ... اینکه یه جا میخونم تف به این زندگی و سیاهی می بینم .... یه جا می شنوم خداروشکر همه چی درست میشه .... الهی شکر ... 

من دومیشو انتخاب میکنم .... خداروشکر ... دلم میخواد به جایی برسم که ورد زبونم باشه این برکت " الهی شکر " 

من ... من خام نپخته جوون اگه فردا روز مرگم باشه می ترسم ... و عقیده ام از ترس از مرگ اینه که اونی که ندونه چی انتظارشو میکشه می ترسه .... اونی که از کارا و فکراش ترسیده ... و من می ترسم ... و الان رویامه که برسم به روح بزرگ اون آدما ... انسان کمال طلبه نه ؟ زیاده خواهم ؟!

چون الان اینقدر کوچیکم که دیده نمیشم .. چون پیش پا افتاده ترین چیز ها سرسری سر میخورن از دستم ؟ عیب نداره ... باید به خودم دلگرمی بدم یا نه ... خدام بزرگه ... الله همون کلمه حک شده رو قلبمه ... 

الان میخوام خودمو دیوونه کنم ... خودمو تخریب کنم .... از بیخ و بن ... آهای من ... حواست هست که الله حک شده رو قلبت همیشه شاهد کارهات بوده ... آررررررررررررررررره ؟؟؟؟؟؟ 

بی احترامی کردی به پدر .و مادرت ؟ آره ؟؟ خجالت نکشیدی ؟ داشت نگات میکرد ... دروغ گفتی ؟ توجیه نکن ... چه کوچیک چه بزرگ ... خدات دید ... شنید .... ناعادلانه رفتار کردی ؟ با ریاکاری رفتار کردی ؟ مغرور شدی ؟؟ با زبون قضاوت نکردی اما چطور تو فکرت قضاوت کردی ؟ به اجازه کی ؟؟ هان ؟؟؟ داشت تو رو می دید ..... میگن تو رور از مادرتم بیشتر دوست داره ... دلت اومد ؟؟؟ آرهههههههههه ؟؟؟ 

واقعا اینجا نشستی که چی .. برو بیفت به پاش .... صدا غلط کردم هات باید برسه به عرش ... هان ؟ کم بیاری دخلتو میارم ... فهمیدی هم نامه دختر پیامبر ؟ دلت خوشه به اسمش ؟؟؟ بانو می درخشید با اسمش ... خجالت نکشیدی ؟؟؟ هان ؟؟؟ 

گناه بزرگ و کوچیک داره درست اما که چی ؟؟؟ دلت میخواد عزیز باشی اسم گناهم نباید از کنارت رد شه !

می فهمی که .. قول دادی .... نشکن ... دل رو نشکن ... خدا توشه ... نشکنیشا .... 

چرا همت نمیکنی ؟ روزاتو سپردی به باد که چی بشه ... اینجا نشستی که چی بشه آخه .... آه ... 

الله ...

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۶ تیر ۹۴ ، ۱۵:۴۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

یعنی از فکرای متناقض و جور واجوری که اطرافمو پر کردن بخصوص تو دنیای مجازی ...

قاطی کردن چیز معمولی هست ها ؟

قاطی کردن من تو تصمیم گرفتن به اوجش میرسه... 

اونقدر آگاهی ندارم که بتونم مثبت و منفی های هر راه رو در نظر بگیرم .... 

مصداق یکی از این انتخاب ها ، انتخاب رشته است ....

این میشه یه خصلت بد از خودم .... 

که یه مانع هست ... بین دو تا کاری که علاقه خاصی به هیچکدوم ندارم فکر میکنم اگه اونی رو انتخاب کنم گه ... نه نمیخوام ادامه بدم ... فقط میشه همون چشم و هم چشمی :(

نمیشه کمک کنین ؟

حالا دو نفر آدم هم بیشتر نمیخونن اینجا رو ... ولی همون دو نفر ... 

مثلا یه شغلی مثه معلمی ... 

جایگاه ویژه ای داره اما تو جامعه ما خیلی ارج نمیدن بهش ... از منظر من ... 

اما اون چیز اصلی که منو خیلی جذب نمیکنه اینه که انگار باز باید برگردم تتو یه فضای تکراری ... همون مدرسه و ... 

اگه من یه معلم بخوام باشم از اینکه نتونم خوب تدریس کنم .... واهمه دارم .. 

تو خودم ندیدم چیزی رو تا حالا خیلی عالی به کسی یاد داده باشم ... 

دلم تجربه کردن میخواد ... یه کار خوب و خلاقانه ... درگیر هنر و رنگ ... 

قاطی ابتکار و شور ... 

معلمی برای بچه هایی که به دنبال من میان کار سختیه ... 

بد بگم یکین از من بدتر ؟؟ 

رهگذر گرامی اگه شغلی با اون مشخصات میشناسی بهم معرفی کنید ... با تشکر !

 یاعلی :)

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۵ تیر ۹۴ ، ۱۷:۴۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
خیلی گیجم الان ... 
یعنی از فکرای متناقض و جور واجوری که اطرافمو پر کردن بخصوص تو دنیای مجازی ... ( و الا که من همش خونه ام و برای کلاس و درس پام میره بیرون خونه خودمم دنبالش )
امروز روز آخر ماه رمضون هست یا نیست نمیدونم ... !
قدیم ترا مثلا تابستون پارسال یکم بیشتر از خبرا میدونستم .. اما از پاییز 93 به بعد درگیر درس شدم و دنیارو یادم رفت !
خب ... مثلا همه خبرای توافق های هسته ای رو دنبال میکردن تو عید شدید ... من واقعا نمیدونستم اوضاعشون چطوره ... 
یعنی خبر داشتم دارن مذاکره میکنن ( خسته نباشم ) ولی از خبر های داغ و به روزش بی اطلاع بودم ... 
هنوزم همونه .... 
حتی همون شهدای غواص .... که ... فقط میدونم اینقدر بزرگن که فعلی از درک من خارجه !
چرا و چطور ... 
هوممم ... 
خب مثه اینکه شنیدم توافق کردن ... همش دارم فکر میکنم پس اون خوشحالی روز مادر فک کنم بود اون چی بود که فک کردم توافق کردن ... از اداره اومدن .... مدرسه جشن گرفت ... با اینکه ما اصرار داشتیم برای سخنرانیشون نریم درسته راجع به هسته ای و اینا حرف میزدن ولی ما دینی داشتیم و عقب بودیم و دینی سوم بسی دشوار .. بچه ها همه راضی و قبول که برای جشن و دست زدنه بریم ... ولی معاونای گرامی اومدن مارو فرستادن .... 
معلم مهربون و خوشگل ما هم که چی میتونست بگه ... واقع اون چی بود ؟ چه اتفاقی افتاد ؟؟ 
نمیدونم ...
خلاصه که از خبر ها بی خبرم ... 
جملک و از این دست سرچ ها ندارم که با جوک های جوانان عزیز متوجه بشم دنیا چه خبره ... 
تلگرام رو که به درخواست دوستی داشتم و الان ندارمش .. واتس آپم که به یمن کنکوری بودن درشو تخته کردم ... 
هرچند قبلشم خیلی تحویل نمیگرفتم ... 
دختر عموی عزیز هم در دسترس نیست تا منو از اخبار روز باخبر کنه .. 
واسه همین واسه یه چیزایی که خیلی دلم میخواست ابراز احساسات کنم نکردم ... چون دیر شده بود ... 
دیگه دلم به نوشتنش نمیرفت .... یه جوری انگار که چون همه هی گفتن گفتن دیگه من دیر نمیتونم بنویسمش .... 
گاهی وقتا منم جلو خودمو میگریم و مکث میکنم از کاری که میدونم الان جاش نیست و برام دردسر میشه و ضرر و جلوشو میگیرم .... 
امیدوارم همیشه همینجوری باشم ... 
اه .. همت ... پشتکار ... تلاش .... 
همشو میخوام .... شدییید ... 
و در نهایت ... کارنامه هم دیروز به دستم رسید ... 
با معدل 19.71 .... راستش با دیدنش شادی وجودمو فرا نگرفت اصلا .. ولی خدارو شکر که همین هم نعمتی است .. برای اینکه حالم بهتر شه برای خودم گیره های کاغذ رنگی گرفتم .... 
یاعلی :)
๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۵ تیر ۹۴ ، ۱۷:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

من...  

من.... 

ھعی خدا... خواب نعمتیہ کہ بہ نظر میرسہ خیلیا دارن و عده ای ھم محرومن ازش,... خواب... خستگی رو می شوره و می بره.. اما امان... امان که خواب بیهوده فقط آزار دهنده است... 

موقع ھایی کہ خواب الکی زیادمیشہ بہ تعبیری رویا میبینم...  

رویا.نیستن فقط پس موندھ افکار دیروز و روزھای قبل من ھستن...  و واقعا ھستن...  بہ جای اینکہ بیدار باشم فکر کنم خوابم و فکر میکنم این میشہ ک یہ خواب بیخودی نصیبم میشہ کہ بزرگترین ضررش اینہ کہ نمیزارھ بیدار شم.  . 

نمیدونم تا حالا پیش اومده براتون یا نہ ... اما من گاھی کہ خواب داستانی می بینم .... یہ چیز مھیج مثلا کہ ادامہ دارھ معمولا ھم شبیہ بہ یہ فیلم سینماییہ !!!! با کارگردانی توپ و فیلم نامہ نویس قھار ! اگہ بیدار ھم بشم دوبارھ می خؤابم کہ بقیشو ببینم     

گاھی ھم فقط یہ حس مثہ نئشہ بودن نچ زشتہ خمار خواب بودن سست میکنہ بدنو و انگار قوت نداری 


واقعا اینجوری دوست ندارم و صبح زود بیدار شدن واقعا خوبہ .... بیدار شدن ھا ... نہ مث من کہ بخصوص تابستونا شبا چون خستگی آنچنانی ندارم ھی فکر میکنم ھی فکر میکنم خوابم نمیبرھ ... بعد دیر می خوابم بشدت آن تایم ھشت ساعت خواب تکمیل میکنم ... و دیر پا میشم  .. وقتی کہ دیگہ صبح زود نیست و یہ حسی تہ مایہ وجودم میمونہ کہ روز رفت ... تو جا موندی . . درستہ کہ روز ھست ھنوز اما حس من اینہ ... ولش نمیکنم این بقیہ روزو اما میدونم اگہ صبح باشہ حتی استفادھ من از بقیہ روز بیشترھ ... 

و این جالبہ کہ موقع امتحانای نھایی بدون اینکہ بابا و مامان باشن و بیدارم کنن منہ دوازدھ خوابیدھ 4 صبح بیدار میشدم کہ دورھ کنم . . من... و این یہ شاھکارھ تو دفتر خواب خرس گونہ من . 

... این یہ اعتراف آزار دھندھ است کہ شدھ مامان و بابا دھ ھا بار اومدن و منو صدا زدن و من بیدار نشدم  .. حتی بعدش یادم جم نمیاد در این حد ... اصلا تو این دنیا نبودم... یادمہ تو یہ سفری کہ برادر اون موقع نوزاد بود قبل خواب بہ عمہ گفتم کہ من الان می خوابونمش و مراقبشم ...بخوابم نوبت شماس  .  چون ھمونطوری کہ اتفاقم افتاد میدونستم اگہ این برادر گرام کل اون طبقہ ھتل رو بیدار کنہ با گریہ اش من بیدار نمیشم  .. و نشدم و حتی پلکمم نپرید و تا خود صبح من خواب بودم . .. و ککم ھم نگزید ... 

اذیت کنندھ اس ... چیکار کنم  ..... صورت آب زدن  .. کمی قدم زدن  .. صبحانہ خوردن اینا خوابم رو نمی پرونہ و بیدارم نمیکنہ .... 

آیییی چیکار کنم  ... مثلا من الان پشت کنکور ام .... ھیچی ندارین بگین من بترسم برم درس بخونم ... مثلا من یہ شاگرد خوبم !!!!! مثلا ...  

ھعی  .... معزل معزل معزل      

یاعلی :) 

 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۲ تیر ۹۴ ، ۰۴:۵۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر


๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۳ تیر ۹۴ ، ۱۶:۵۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

دیروز هم همین موقعا بعد فیزیک خوندن کامپیوتر رو روشن کردم !

فکر کنم فکر خوبی باشه ... یه تفریح نیم ساعته ... 

به هفته پیش نگاه میکنم می بینم شبم با تلویزیون زیاد دیدن میگذشت و هدر میرفت ... 

پس زیاد دیدم ... باید خیلی کم بشه ... پس تصمیم ... یه برنامه می بینم ماه عسل :))

بعدش که افطار و نماز و ظرفای افطاری که نوبت منه مثه چند سال گذشته ... :)

بازی والیبال این شبا پارسال هم بود ... یادآوری خوبیه ... خودش خاطره ی شیرینی هم هست ... هرچند دیشب به اندازه بازی قبلی تسلط نداشتن رو بازی اما بازم ممنونشونم که میتونم امید داشته باشم که ببره افتخار کنم که همچین تیمی هست و به تواناییشون اعتماد داشته باشم ... 

خاطرات شیرینی ازشون میمونه برای سال ها بعد ... که لبخند بزنم و بگم یادش بخیر .. و امیدوارم اون روزها هم باشند و تیم های دیگه هم بهشون اضافه بشن ... 

آآ .. تا موتورم کامل روشن شه و یه نفس و پیوسته کار کنه یکم مونده .. زود زود راش میندازم .... 

امروز خیلی بهتر از دیروزم ... دیروز بهتر از روز قبلش بودم ... 

اون خوابی که نمیذاشت هیچکاری بکنم آروم آروم دارم ضربه فنیش میکنم ... 

یه چندتا کار هست که باید ردیف کنم تا بتونم خوب تو این سه چهار هفته ای که مونده از ساعتام استفاده کنم ... بعدش باید برم مدرسه ... 

قرآن هم که نصفشو من به عهده گرفتم نصف دیگشو خواهر جان ... و من عقبم که دو جز خوندم فقط ... نچ نچ ...

 هعی ... خداجون شکرت ... 

یه نمه گشنمه ... اینجوری حس بهتری دارم .... 

که روزه دار کاری انجام بدم ... 

بمونه تو گذر زندگی .. جمعه هم دو ساعت خانوادگی رفتیم و پیاز ها رو کندیم ... الان تو حیاطن که خشک شن و مامان جان سرشونو بزنه :D

هوممم ... به این میگن یه پست از همه چیز و همه جا :))

یاعلی 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۰۸ تیر ۹۴ ، ۱۲:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر
اگه هفته ای بگم .. 
این هفته دومین هفته ای هست که امتحانا تموم شده ... 
همزمان با آخرین نهایی که زبان بود بعد از ظهرش آخرین فاینال زبانمو هم دادم ... 
خیلی عالی بود ... بعدش پیاده برگشتم خونه ... و کلی حال کردم برای خودم ... 
تفریح آنچنانی و خاصی نداشتم .. خوب خوباش دیدار با فامیل و بودن تو خونه ی روستا و بودن با دختر عمو و رختر خاله جان بود ... 
این یه هفته همش داشتم فکر میکردم چه جوری شروع کنم ! چطوری بخونم ؟ آزمون باید بدم ؟ کدومشو ؟
فعلا که برگه ثبت نام قلم چی دستمه ... نمیدونم دقیقا چی باعث میشه برم قلم چی ... 
با اینکه دودلم .. از هزینه زیادش بیزارم ... از اینکه باید پکیج مزخرفشو به زور بگیرم ... از اینکه شنیدم سوالاش !!!
نمیدونم به خاطر برنامه و دوره اشه یعنی ؟
نرم نرم ... 
شاید دنبال یه چیزیم که اگه دارم سست میرم جلو بتونه یکمم شده هولم بده ... 
تابستونه و ماه رمضونه اینجوریه ؟ که زود زود خسته میشم ؟ 
داشتم فصل اول فیزیک رو میخوندم که خسته شدم ... یه ساعت 6 صفحه !
اینجوری نیس که بلد نباشم ! فکر کنم زیادی با دقت میخونم ! هه دقت ... 
نمره های نهایی هم اومد و اعتراض هم زدیم !
بد نبودن ... فقط دو درس از چیزی که انتظار داشتم کمتر بودن !
فیزیک و دینی ... 
آییی فیزیک .... اصن یاد میفتم دردم میگیره ... اه اه اه ...
دینی که چشاشون مثه اینکه بالا پایین می دیده .. ینی اگه درست نکنن نمرمو قشنگ سفیدی دیوارو به رخشون میکشم جوری که جاش رو پیشونیشون بمونه ... ( وای چقد من زورمندم !!)
نمیدونم چون همه بد دادن واس من و یکی دیگه رو رو هوا تصحیح کردن ؟!
خلاصه که نامردیست بس شدید ... 
خواهش 
تجربیات گران بهاتونو راجع به درس خوندن واسه کنکور بهم بگین ... خواهشششش ... الان یکم از گیجی زدم بیرون بلکه شما بگین بیشتر بزنم !
چی بخونم ؟ چه جوری بخونم ؟!
تازه یه مسئله گنگ دیگه رشته و دانشگاست !!! هوفففففف ... 
اه اه ... 
ماه عسل هم که برنامه همیشگی دم افطار من ... می بینین ؟ بعضیا میگن دم افطار آدمو به گریه میندازه ! 
واقعا ؟ ولی اگه اشکی هم هست شیرینه ... 
نه همیشه اما لااقل یادآور یه چیزای مهم تو زندگیه که خیلییییییییی ارزش دارن ... 
یاعلی 
๑فاطمـ ـه๑ ..
۰۷ تیر ۹۴ ، ۱۲:۲۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر