•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

اگه " به اضافه ی " خدا باشی میتونی
" منهای" همه چیز زندگی کنی ...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۱ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۱۹ 99.
آخرین نظرات

۲۱ مطلب با موضوع «در یاد بماند» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم 

دوره ده دهی زندگیم داره تموم میشه ! ( این ده دهی رو خودم گفتم .. ممکنه اصن مفهوم درستی نداشته باشه :))) !)

نوزده سااااال ! 

تولد ... نویی دوباره ...

بهار ...

از نو شدن !!

رفرش شدن ؟

برگشتن به تنظیمات کارخانه ؟!!! :))))

نمیدونم ... خب یکمم میدونم ...

اولین پستی هست که دارم تو دانشگاه ارسالش میکنم ... :) 

تو سایت کارشناسی نشستم ... :))

با لپ تاپ و کیبورد رنگی رنگی سعی میکنم کاری کنم که خوشم بیاد ازش تو روز تولدم !!!

پیشنهاد حسنا بود !!

ولی اینجوری دور رو تو این روز خیلی دوست ندارم ... دلم میخواد آدمایی که تولد من زنده بودن من و حضور من براشون مهمه و این بودن رو دوست دارم نزدیک خودم ببینمشون و بغلشون کنم ... 

به چهره هاشون نگاه کنم ... 

نمره ها اومد .. تایید شد ... ترم اول دفترش بسته شد ... 

رفتیم جنگ انتخاب واحد :)) ... به قولی خوش گذشت !!! تقریبا ... 

اخراش ول کردم و رفتم خونه یه شهید ... 

با بچه های بسیج رفتیم :)

خوب بود خیلی خوب بود ... یه چیزهایی مرور شد که وقتش بود مرور شه ... 

با بچه هامون رفتم بیرون ! 

یه سری کارامو انجام دادم ... و رفتم اولین جلسه های ترم دوم و ... دیشب از مسجد که برگشتیم برای سه تا از بچه ها که داشتیم با هم میرفتیم خوابگاه شیرینی خریدم و نشستیم جلوی درای بسته یه بانک و خوردیم ... 

نگهبان اونجا مارو دید برقای جلوشو روشن کرد تا تو تاریکی نباشیم ... 

میگفت هوا سرده ... تعارف کرد بریم تو ... پیر مرد وقتی شیرینی های خامه ای تو دستمونو دید که داشتیم با قاشق میخوردیمش فکر کرد بستنی میخوریم و خودش تعارفش پس گرفت :)))

زندگی هم داره آروم میگذره هم تند ... 

هم آروم و هم تند ... 

مراحلش تند تند پشت هم میان و میرن !

میان ومیرن ... 

روز محشری نبود ! امروزو میگم ... ولی یه چیزای کوچیک قشنگ توش میشه پیدا کرد که بشه خاطره که بشه حس خوب که بشه حال خوب ... :))

دلم میخواد یه کادو برای خودم بگیرم ... نمیدونم چی بگیرم :))

این یکم برام سنگینه !!! 

بده که نمیدونی چی باید بخری !!!بده که نمیدونی چی به خودت کادو بدی ... شاید هم میدونی و اون ته تها قایمش کردی ... 

شایدم چیزی که میخوای اونقدری بزرگه که الان تو دستات جا نمیشه ... 

خدایا ... 

خداوندا ...

آرزوی من آرزوی همه زندگی من ... 

آرزویی که میشه هدف ... هدف میشه یه چیزی که بهش رسیدم ... 

بهش میرسم ... 

میدونین خنده دار بودنش چیه ؟ اینه که هنوز هم یه چیز مشخص نیست ... تو هاله اس ... توی مه ... 

ولی امید دارم ... و اطمینان دارم ... به رسیدنش به خواهد بودنش ...

بقیه یه عالمه حرفام که مونده تو ذهنم !! 

میشه سه نقطه نوشته اینجا ... 

سه نقطه مونده ته حرفام

روزی که میرسم و میفهمم ... 

روزی که میاد ... 

و من تلاش میکنم برای اومدنش ... 

تولدم مبارک :) 

آرزو میکنم امروز و فرداهاتون شیرینی های زندگی رو بیشتر از تلخی ها یا سختی هاش حس کنین ... تا جایی که تلخی ها از یادتون بره .... 

حسنا ... تصمیم گرفتم بنویسم ... 

نوشتن آرومم میکنه ... بی پروا نوشتن .. بدون توجه به قاعده و قانون نوشتن ! 

هر چه از دل براید نوشتن ... 

میرم که برم سال جدید زندگیمو شروع کنم ... :)) 

سالم زندگی کنید 

یاعلی :)



๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۲ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۰۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

سلام:)

اخیش نتیجه رو گرفتم ممنون خدا شدم شرمنده خدا شدم و باور کردم تلاشام بی نتیجه نمیمونه 

خدایا شکرت که همراهم بودی هستی زار زدنام از ترس گریه کردنام یادم نمیره یادمه .... یادمه چقدرررر روز ازمون اروم بودم 

خدایا این سه رقم خوشحالشون کرد ممنونم شرمنده نشدم ممنونم شکرت شکرت شکرت 

راستش هنوز درک دستی از این ر سه رقم ندارم ارزشش برام معلوم نیس 

حسنا حسنا خیلی عجیب از من مطمئنه و من تو کف تونستن خودم موندم شکرت عزیزترین 

اخیش....یه لبخند اروم یه دیدی من گفتم مامان یه بوسه روی پیشونی بابا بیخوابی هممون خدایا شکرت 

از بین همه سه رقمی ها 703 نصیب تلاشم شد .... 

و خداجانم کاش اغوش ملموس. داشتی میومدم از لطف و کرمت و همراهیت تشکر میکردم و نم اشکمو پاک میکردم و دعا دعاومیکردم از یادت نبرم هیچوقت بهترین بالاترین ...

اینده شکل های مختلفی داره اما کدومش مفیدتره ؟ ارامش بخش و رضایت بخش تره 

یه لحظه چشمامو می بندم که یادم بره مشکلاتی هم سر راه هست که روح ادمو اذیت کنه ... من اینو تونستم بقیشم خدایا وقتی هستی میتونم :)))))

شاد باشید و سالم 

یاعلی:)

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۴۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

الان که عنوان متن رو نوشتم همش دلم میخواد بخندم 

هم بی ربطه هم با ربط .. اگه سعی کنین زیاد تو عمقش فرو نرین میتونه با ربط باشه ....

هیچوقت فکر نمیکردم منو خواهرم اینقدر شبیه هم باشیم ...

اولین بار که از مدرسه خودم مستقیم رفتم مدرسه خواهرم تا ازش کلید خونه رو بگیرم فقط فهمیدم از نظر دیگرانی که خیلی با ما رفت و امد ندارن منو معصومه عین همیم!!!!!

بدون اینکه حتی خودمو معرفی کنم خود معاون برگشت گفت تو خواهر فلانیی ؟ منم لبخند زدم و شگفت زده شدم ...جالب اینجاس که حرف تو دهنم گذاشت که اومدم ببرمش ... یعنی من هنوز درست توضیح نداده بودم چرا اونجام که خودش خواست دست خواهرمو بزاره تو دستم .... دیگه منم گفتم حالا که خودشون میخوان چرا من نخوام ؟:))) دستشو گرفتم و باهم برگشتیم خونه :))

یه بار دیگه که صبح زود باهم میرفتیم مدرسه و من یکم راهمو کج کرده بودمو باهاش تا جلو مدرسش رفته بودم معلم علومش هم گفت که فکر کرده خواهرم دوتا شده :)

یه خانومی هم هست از فامیل های دور که هر از چند گاهی برای یه مسیله ای سر میزنه بهمون ... بالا هم نمیاد ...دفعه پیش معصومه خودشو جای من جا زد و اب از اب تکون نخورد !!!!

چند روز پیش که رفته بودم نونوایی سمت چپیه روز قبلش معصومه نون خریده بود و نونوا یه مقداری بهمون بدهکار شد .... من به معصومه گفتم خودت که رفتی نون بگیری بگو راجع به اون پول ... ولی تا رفتم و گفتم چقدر نون میخوام گفت دیروز اینقدر باید میدادم بهتون ؟منم یه بله گفتم و خندم گرفته بود :)))

امروزم که دوتایی داشتیم از خرید نیم ساعته بر میگشتیم از کنار نونوایی راستیه رد شدیم .... وایستادم نون بگیرم ... پیر مرده گفت شما دو قلو این ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من گفتم نه ... گفت خیلی شبیهین .... من خندیدم گفتم نه من ازش پنج سال بزرگترم !!!!!!!!

حالا من به معصومه میگم یا اون پیر میزنه یا من بچه ؟؟؟؟ این که شوخی بود چون واقعا پنج سال تفاوت زیادی رو ایجاد نمیکنه از لحاظ چهره !

ولی واقعا میگم ما شبیه نیستیم ! البته الان اینقدر گفتن این نیمه اشناها که دارم فکر میکنم شاید ته چهرمون اینقدر شبیهه که فکرمیکنن مثلا دوقلو ایم !

مگه بقیه خواهرا شبیه نیستن ؟ وقتی یه جا بزرگ بیشین شبیه هم هم میشین .... 

خلاصه من فهمیدم که ما شبیه هستیم حتی اگه تک تک اجزای صورتمون با هم متفاوت باشه ! و ما دوقلوییم با پنج سال تاخیر قل بعدی به دنیا اومده :)

انشالله همیشه با خواهراتون خوش و خرم سالم و سلامت و خوشبخت زیست کنید :)

اونایی که خواهر ندارن با برادرا ... اونایی که برادر ندارن با عزیزاشون :)

مهم اینه که شاد و سالم زندگی کنید 

یاعلی :)

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۹ تیر ۹۵ ، ۱۹:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

فکر میکنم فکر میکنم فکر میکنم تا دقیق یادم بیاید .... 

روز های اول که دیدمش شبیه به یکی از همکلاسی های.سال اولم.بود. ... حتی از او پرسیدم که فلانی را می شناسد یا نه. ... ؟ نمی شناخت .... 

فکر میکنم پیوستگی ابرو این.شباهت را تشدید میکرد شاید. .. 

بعد تر ها. ...زنگ تفریح که میشد داخل کلاس نبود. ... دو دوستی داشت از یک کلاس دیگر. ... 

با ان ها زنگ تفریح را میگذراند. ... به نظرم یک ادم منطقی می امد ... زمان گذشت. ... سپری شد. .. و من ردیف ها را ارام رفتم جلو. ... شیرین بود. ... اولین تشابه. .. رنگی رنگی شاید بود .... خیلی جالب بود. .. کلمه ای زیبا و مخصوص /کجی/ هم برایم جلب توجه میکرد. ... اخر ها من را کنار خود می نشاند ... خوب بود. ...زیبا بود. .. فکر میکنم او با الف اخرش خیلی شیرین محبت میکند ... اه راستی خانه هایمان. .. ان هم نیز راه اشنایی باز کرده بود ... از بین همه او نزدیکترین بود. ...نزدیکی ادرس ها چه میکنند. ..سر هر امتحان نهایی یه گل یاس هدیه ام کرد. ... یک پایداری زیبا. ... یک عطر قشنگ. ... 

در کلاس فیزیک او را همراه خود کردم... جای دیگر نیز ... اما دوام نیاورد .... هم قدمی های ان عصرهای گرم تابستان دلپذیر بود. .. ان زمان ها داشتیم در هم نفوذ میکردیم. ...نامحسوس. .. 

مدرسه. .. سر تا پا محبت و مهربانیست. ... یکی میگوید تنبل است ... ولی نیست. .. چاشنی است شاید. .. خیلی تلاش میکند. .. دوستش دارم. ... 

یک جایی از ذهنمان به هم گره خورده. ...جدا نمیشود. ..چسبیدگی ملسی است. ... 

بیشتر شناختمش. ...شاد کردنش را دوست دارم. .. 

عکس العمل هایش. ..گاهی با لقبی که الان میدانم برای او هم صدق میکند اما کمتر   صدایم میزد... وقتی گفتم اینطور دوست ندارم و عکس العملش فهمیدم درخواست مردن از او عالی است. ... در امتحانات ترم اول من برایش نرگس می بردم. ..شادی کردنش بی نهایت دلچسب. ... 

به اشتباه یک مدت یک ماهه فکر میکردم میتوانم نقش خواهر بزرگتر را برایش بازی کنم. .. ولی فهمیدم. .. چه خوب که زود فهمیدم. ...شاید چند ماهی از من کوچکتر باشد اما حس میکتم همسن هستیم. ... همسن منظورم یک ان بودن است. ... در یک ان متولد شدن. ... زاده شدن. ... حس هایش را دوست دارم جز یک مورد. .. همان که در جوابش لبخند میزنم و میگویم. ..survive

و ما متفاوتیم. ... و ما شبیه هستیم. ... عجیبی شگفت است. ... نوشتنش را دوست دارم. ... تکیه کلامش را دوست دارم ... 

بخاطر حس خوبی که به من دادی. ... اینکه درباره من نوشتی. .. اینکه شریف صدایم زدی. ... اینکه در اغوش گرفتی .... از گل های یاست از کادوی زیبایت. .. از حس دوستی که تزریق کردی به وجودم. ... ممنون. ... ممنون حسنا .... و تو همانی میشوی که میخواهی به بخاطرش سد ریاضیات را شکستی .... 

با هم تا اوج میریم. .. بدون شک و ان مهربانترین نظاره گره  ماست و با لبخندش حامی مان میشود. ...

یاعلی: ) 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۰ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

سلام

یک هفته مانده تا به جای چهار 1394 پنج بگذاریم. ... 

باور کردنی نیست. .. چشم هامو که میبندم عید پارسال یادم.نیست. .. سیزده به در را یادم هست. ..نهایی یادم می اید. .. نهایی نهایی و باز هم همین نحس ... راستش سخت گذشت. .. نه خیلی زیاد اما گذشت. ... فقط من و خواهرم تو خونه. ... برای اینکه من درس بخونم. .. خوندم. .. من مایه گذاشتم از خودم. ... تجربه بی دردسری نبود. ... یادم نمیره. ... 

و بعد ماه رمضان. .. کلاس فیزیک اوه راستی کلاس زبانم هم بهار تموم شد. ... فاینالش درست بعد نهایی زبان بود. ... اخرین امتحان. .. 

سفر مشهد با حس هایی خاص. ... در ذهن خودم که سخت کرده بودم مسایلو. .. یه سری چیزها...یک حالت غرور عجیب که توش به به بقیه خدمت میکردم. .. نمیدونم چطور باید از اون حس بگم. ... 

دو هفته اخر تابستون و بستن سوم. ... 

مهر و درگیری نامعلوم من سر فصل یک دیفرانسیل 

ابان. .. اذر. ...و دی و گذر اروم و بی دغدغه ترم اول. ... بهمن و هیحده سالگی من. ... و حالا اسفند ماه دوییدن در فصل های اخر. .. 

چه زود. ..همه اش همین بود. ... حس میکنم سالم بازه های بسته ای شد به همین شکل که گفتم. ... 

سال نمیدانم جوری بود !

اه هنوزم هست البته. .. فردا ازمون اخر امسالمه. .. کشتند ما را. .. حقمان است....

وقتی بالا را بطلبی که نازت نمیکنند. .. ;) 

راستش امسال تثبیت دوستی هم بود ... بالاخره یک جا ساکن شدن و خاطره ساختن و لذت بردن از حضور. ... خوشحالم. ... 

چه کسی می تونست تصور کنه تا این حد راضی باشم از اومدنم به این مدرسه. ... باید دستای بابا رو ببوسم که همچین تدبیری کرد. .. خدایا شکرت. ... من راضی هستم. .. بله جه حس خوبی من راضی هستم. ... و همین برای بستن این سال کافیست:) 

یاعلی: )


๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۰ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

صبح که بیدار شدم. ...هفت رو رد کرده بود. ... اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که نچ درسام! (!!!)

بعدم که یه کار دیگه مثه اولین رای داشتم که باید انجام میدادم. .. اصلا نمیدونستم ساعت هشت شروع میشه. .. حتی حوزه رو هم نمیدونستم. .. فقط به گفتد والدین عزیز تر از جان احتمال میرفت یکی از این چند تا مدرسه اطراف باشه. ... 

ولی. نبود. .. صبح جمعه. .. خیابون خلوت. .. هوا عالییی. .. امیدوارم عید قبل درس خوندن با خواهر بریم پیاده روی ... والا می پوسم تو خونه. ... 

خلاصه شروع کردم به رفتن تا یه نفر بهم چند تا حوزه رو گفت ... 

رفتم سمت یکیشون. ... سرباز جلوی در مسجد. ... 

یه نگاه اینور یه نگاه اونور. .. خانم ندیدم. . سربازه هم گفت همینه و منم رفتم تو حیاط نیم وجبی. .. که تا سه قدم بر میداشتی میرسیدی به میز اهالی رای گیر! :d

صدای یه خانم رو که شنیدم یه ببخشید گفتم مردا رو کنار زدم رفتم پیش سه تا خانم. ... 

این اولیش که از اینکه جایگاهی برای خانما در نظر نگرفتن. .. اقا من بعنوان یه رای اولی توقع دارم. ..!!!

این رای اولیای بیچاره با چه انگیزه ای بیان ؟ شوخی کردم. .. هدف بزرگتره. .. ولی کاش یکم بیشتر رعایت کنن. .. 

این حوزه که خیلی کوچیک بود ... ! فک کن سر صبح هنوز یه ساعتم از شروع نگذشته حس میکردی دیگه بیشتر نباید بشه باقیش بماند. ... و تازه بخاطر حضور موثر اقایون تو اون نیم وجب 

جا و تدبیری که برای حضور بانوان گرامی نبود اصن نمیتپنستی بری جلو بپرسی تکلیفت چیه. ... خداروشکر که باز همون اقایونی که خانماشون بودن پرس و جو کردن شناسنامه ما رفت تو نوبت!  

و سرانجام نام فاطمه .. خوانده شد. .. جاتون خالی دوتا انگشت زدم بجاش دوتا مهر خورد تو.شناسنامم! 

یه برگه ابی برا مجلس یه برگه قهوه ای کرم اینا میگیم قرمز اصلا. ... برای خبرگان. ... 

رفتم برگه ها رو بندازم تو صندوقا ختم قایله. .. ناظر پای صندوق گفت خبرگان تو ابیه. .. من یه اها بله گفتم و خیلی شیک ابیه که واسه مجلس بود رو انداختم تو صندوق ابی!  مرده  میگه منکه گفتم چرا اشتباه انداختی. .. من داشتم قرمزه رو تا میکردم بندازم تو قرمزه که جلومو گرفت .... منم انداختم توابیه . ... 

گفت اشکالی نداره و منم د برو که رفتیم. ... 

خو چرا با رنگا بازی میکنین. .. اومدیم و یکی مثه من خانم شیرزاد بازیش گل کرد!  البته فک نکنم که دست اون اق بوده باشه دستشم درد نکنه که خوب برخورد کرد. ... 

ساعت نه خونه بودم. .... به به. ... چه رای اولی سحر خیزی .... 

گسته خوندم و بابا زنگ زد. ... و راجع به رای و حوزه پرسید و تنکش یه دست درد نکنه هم گفت که خیلی چسبید. ... اخیش بالاخره یکی درک کرد من رای اولیم. .... خخخخ... چقدم به این لقب یه روزه می نازم! !!!! 

مامانم که رفت همون جای قبلی که میرفت. ... مدیر ابتداییم اونجا بود البته معلم کلاس اولم هم بوده. .. اینقدر خوشم میاد وقتی میبینم مارو یادشه. ... :)

دختر خاله جان هم پای صندوق بود. ... ینی کی رای میاره ؟

اخیش. .... اقا خانم من رای دادم شما چی؟

یاعلی:)

๑فاطمـ ـه๑ ..
۰۸ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

:)

دوازده بهمن امسال هم رسید و راس ساعت 00:00 دوازده بهمن94 صدای اس ام اس ها باعث شد چشمام برق بزنه .... بخندم .... 

و خوشحال باشم .... 

هجده سال تمام از عمر من گذشته و تو سنی که برای خیلیا سکوی پرشه دارم تلاش میکنم .... 

تلاش میکنم تا برسم ... میرسم .... خدا خودش گفته تو اون مسیری که قدم میزارین و تلاش میکنین کمکتون میکنم .... 

پدرجانم مادرجانم ... از این همه زحمت بی دریغتون ممنونم و تمام تلاشم رو میکنم لحظه ای باعث سر افکندگی یا نارحتی شما نباشم .... 

تمام این 18 سال زحمتتون رو به خوبی جواب میدم ... امیدوارم ... خدایا کمکم کن تا برق شادی لذت و رضایت رو تو چشماشون ببینم ....

من امسال صاحب دوستای نازنینی ام .... این دو روز هی دیدمشون هی خوشحال تر شدم ... 

دوستایی که بیخیال نیستن ... دوستایی که در تلاشن ... دوستایی که زندگی براشون مهمه ... شادی براشون مهمه و مهربونی براشون مهمه ... 

خدایا هزار بار هزار ها بار شکرت ... 

تا به اینجا هیچوقت این نوع دوستانی نداشتم ... یه حالت همفکری قشنگی هست ... با همه تفاوت ها اما انگار اون هدفه یکیه .... 

لبخند زدم این دو روز زیااااد .... 

هدیه گرفتم .... 

و خیلی زیبا بودن ... مهربونی های پشتشون واقعا زیبا بودن .... 

حسنای عزیزم ... حس میکنم درونت فوق العاده پاکه ...

از اون هدیه ی جالب و دوست داشتنیت که اینقدر حس های خوب داشت ممنونم .... 

مهم تر از اون از اینکه شناختمت و راه دوستی باهات رو طی کردم خیلی راضی و خوشحالم ... 

فاطمه زهرا خانمی که متانتش واقعا زیباست و شیطنت های زیباش و هدی نازنینی که خلاقیت هاش و فکر ها نابش هیجان زده ام میکنه ... 

هانیه که درسای زیادی ازش گرفتم .... و همینطور از بقیشون .... 

خدایا شکرت ....

شاید 18 سالگی هیچ سن خاصی نیست اما اون خود عدد مفهوم خاص بودن رو نمیده و این منم که با بهایی که بهش میدم خاص میشه ... 

از این سن به بعد انگار تلاش هام پررنگتر میشن و برای هدف های بزرگتری میشن .... 

خدای مهربان ...

خدای ناظر مبادا ازت غافل شم ... 

تو این روزمرگی ها گم بشم .... 

زندگی کردن هنر می طلبه ... دنبالش میرم و نه زود وا میدم نه زود خسته میشم .... 

خدایا خداجانم .... ممنون از فرصتی که بهم دادی ... ممنون ... 

ممنون که حواست هست  ... شکر ...

هیجده سالگی تو خودش انتخاب های بزرگی داره .... 

بزرگ میشم .... تا هر زمانی که زنده ام سال های زندگیمو خاص نگه میدارم .... :)

یا علی :)

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۳ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

ترس ...وقتی بہ ترس فکر کنم چیزای زیادی میاد تو ذھنم کہ ازش میترسم .... 

این چیز ها اتفاقا چیزای مھمی ھم ھستن .... 

اون چیزھا بمونہ تو دلم .... 

دیشب برنامہ ریختم و رفتیم خونہ خالہ جان از کربلا باز گشتہ .... 

خالہ جان دیگہ ام کہ از ولایت مھاجرتیشون یہ سر اومدھ بودن اینورا خبر کردیم کہ بیاد ... 

دخترخالہ نصفہ مھندس عمرانی ھم فردا امتحان داشت .... 

شب خوبی بود و من حس کردم یہ فاجعہ ای ھم دیدم ... 

حس بدی بود ... خیلی .... از تصور اینکی من ھم شاید خدایی ناکردھ در آیندھ بہ این شکل روزگار بگذرونم سخت بود ...

ھر آدمی برای خودش آرمان و آرزویی دارھ ... 

و من فکر میکنم اگر دوسال پیش در ھمون مدرسہ باقی می موندم الان ھمچنان کاسہ چہ کنم چہ کنم دستم گرفتہ بودم .... 

الان از وضعیتم ناراضی نیستم ... خداجان شکرت .... خدایا تو شاھدی مگہ نہ ؟ 

می بینی کہ صدات میکنم  ؟ از خودت خواستم .... 

نہ درس نہ زندگی اول اون نگاھ رو میخوام ... بدھ بگم میخوام

 ؟ 

لطفا خداجان .... تا سالھای قبل میترسیدم بگم اما الان جرئت گفتن پیدا کردم .... حاضر شدم بہ رضات .... خداجانم ... خیلی دردناکہ .... خیلی .... این گنگی خیلی در آورھ ..... 

اینکہ با توضیحی کہ معلم داد رسیدم بہ این مسئلہ کہ من برای اینکہ بفھمم چیزی رو کہ از درک محدودم خارجہ اونو محدود میکردم و فکر میکردم خب الان این اینہ و ھمینہ و جز این نیس....  

وای خدایا....  این کتاب ھای دینی مورو بہ تنم راست میکنن...  

ولی خیلی یہ حالی بود .... یہ لحظہ بہ این فکر کردم کہ چرا اصرار  دارم اونطوری کہ دلم میخواد فکر کنم ؟ اصن این اونطری کہ من فکر میکنم نیست ..مثہ اغلب مواردی کہ وقتی تو ح یہ سوال می مونم میدونم نگاھم بہ سوال درست نیست ...حالا من نہ نگاھم درست بودھ نہ حتی اینقدری واسع کہ بخاد یہ عظمت رو تو خودش جا بدھ .... 

تو دینی 2 خوندم آدم کہ بعد مرگ وارد برزخ میشہ دیدش باز تر میشہ و چیزایی رو میفھمہ کہ قبلا درک نمیکرد .... 

یہ احساس گنگیہ ... روحم میخواد بدونہ ینی چہ جوری ؟ 

چقدر سوال تو ذھنمون ھست .... 

و اگہ یہ بچہ دو سالہ میخؤاد فقط بدونہ تو خؤنش چیا ھست و چی میگذھ و تو خیابون چہ حیوونیہ و چہ ماشینیہ .... من الان تو این سن خداجانم میخوام بدونم این دنیا کجاست کہ من اومدم ؟ 

چی ؟ چطور ؟ خدایا بگردم دنبالش کمکم میکنی ؟ 

خدایا کجا بگردم ؟ خدایا حرف کسی رو باور کنم ؟ خدایا نمیدو چی رو قبول کنم .... خداجونم نمیدونم .... 

خدایا بارھا ازت خواستم .... 

راھم اون راھی باشہ کہ بھش میگی صراط مستقیم .... 

گاھی یہ سری افکار بچگانہ و دنی خیلی اذیت کنندھ ان .... یہ حسی دارم .... انگار انگار فقط انگار یہ حآت درونی دارم کہ مءگہ نگا انگار یہ نمہ بزرگ شدی ... چہ شود خدا چہ نشود ریسمانی کہ ھست رو ول نمیکنم .... تا ابد .... 

یاعلی 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۳ آذر ۹۴ ، ۰۰:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

بہ من میگہ پنج تا دانشگاھ اول کشور...  بینشون یکی رو انتخاب کن...  

حالم خوب نیست میبینم کہ چشام پر میشن ولی فقط پرمیشن و اجازھ ریختن ندارن...  

میگہ بہ من میگن تو امید الکی میدی اما ببین بچہ ھا دارن قبول میشن...  

میگہ سختہ...نباید کم بیاری...  قبول ؟ قبول میکنم...  

میگہ دوست دارم گندھ بشی ... یہ آدم موفق گندھ... تک بشی تو فامیلتون... بازم چشام پر میشہ...  

مءگہ چقد روت حساب کنم...  میگم قد ھمہ تلاشم...  

باید بخوای....  میگہ قلبم درد گرفتہ...  میگہ سرم شلوغہ... میگہ دیروز نمیتونستم بنویسم...  

راست میگہ...

یہ سوال می پرسم می خوام نتیجہ بگیرم کہ اون پنج شنبہ کہ تو وقت استراحت رفتم سینما با خواھرک اشتباھ نبودھ باشہ ... 

آخہ میگہ بہ ھیچ عنوان برا استراحت بین دو درس سراغ تلویزیون نرو....  میگہ تمرکزت رو میگیرھ... راست میگہ...  حرفشو قبول دارم...  عملی ھم میکنم...  اون سوالو اینجوری می پرسم....  

پنج شنبہ بعد از ظھر کہ ساعت آزادمہ... اون موقع فیلم ببینم موردی ندارھ  ؟ میگہ تایم استراحتہ ... و توضیح میدھ کہ اجازھ بدم سلول ھا نفس بکشن ... ذھنم آزاد باشہ .... تو پاورقیش میگہ من ھشت سالہ تلویزیون ندیدم .... حالا شاید یہ اخباری ... ولی من بہ دلم میشینہ چون دلیلشو می شنوم .... اون اینہ کہ ھدف دارھ .... ھدفش قشنگہ ... ھدفشو دوست دارم ... 

ھدف حتی تلفظشم قشنگہ .... فکر کردن بھش شیرینہ... 

بھش میگم یکی از معلمامون میگہ من اگہ دختر داشتم نمیذاشتم برھ...  با خیال آسودھ این چھار سال رو پیش خانوادھ بگذرونہ بھترھ....  چون خودش خیلی بھش سخت گذشتہ...  

تو جوابم میگہ دانشگاھ شھر خودمون مثہاستخرھ...  شنا میکنی توش تموم میشہ...  اما تھران اقیانوسہ....  شنا میکنی بری عمقش میرسی بعد میبینی ھنوز کلی تا عمق راھہ تاتہ راھہ....  

بری چھار نفر بھت متلک بندازن....بحث کنی....  تو خوابگاھ زندگی کنی...  کہ گندھ شی....  بزرگ شی....  از خودت حفاظت کنی....  لبخند میزنہ و میگہ این خیلی قشنگہ....  

اوھوم....  طعمش ملسہ....  

می خواد یہ چیزی بگہ میگہ خیلی میخوای گندھ بشی مثہ فلانی ... و من ھر بار تو دلم آرزو میکنم کہ گندھ تر از اون فلانی بشم و بعد من ھر کی رفت پیشش بگہ گندھ مثہ من .... 

مثہ من .... 

اولین بار بہ بابا گفت دخترت مثہ یہ تریلی میمونہ کہ قد یہ وانت از خودش بار میکشہ .... ھومممم .... 

میگم تا 4 مدرسہ ام ..یازدھ کہ میشہ بیھوش میشم .... میگہ شش ساعت خواب اگہ 9 خوابیدی 3 بیداریہ .... دھ خوابیدی 4 ... میگی سختہ .... یہ مثال اون روز کہ می خوای بری اردو و من تایید میکنم و میگم مثہ نھایی کہ خودم 4 بیدار میشدم ... 

ھدف خیلی قشنگہ .... 

خدایا ازت خواستم و مطمعنم کہ بی جوابم نمیذاری .... اعتراف میکنم کہ من دارم می بینم چقدھ بزرگی .... چقدھ از ذھن محدودمون نامحدودتری و .... چقد کارھارو یہ جوری پیش میبری کہ آدم می مونہ....  

کرمتو شکر....

تسلیت بخاطر حاجی ھایی کہ تو پاکی از دنیا رفتن بہ بازماندھ ھا و الا اونا جاشون خوبہ مگہ نہ ؟ 

عیدتون مبارک...  

یاعلی 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۰ مهر ۹۴ ، ۱۴:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

اینجا هوا بارانیست .... 

خدا را شکر .. 

از صدای بارون تو تابستون خیلی بیشتر لذت می برم ... 

خدا را شکر هزاران بار ... 

باران اینجا 

صدای رعد و برق هم میاد ... خیلی قشنگه .... خیلی..

زندگی جان تو که میگذری ... ولی وقتی اینجوری میگذری ها دلم میخواد خدا را با صورتی تصور کنم همراه با گونه ای که  تند تند ببوسمش .... 

یاعلی :)

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۸ تیر ۹۴ ، ۲۰:۳۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۵ نظر