•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

اگه " به اضافه ی " خدا باشی میتونی
" منهای" همه چیز زندگی کنی ...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۱ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۱۹ 99.
آخرین نظرات

۲۸ مطلب با موضوع «روزها» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم 


خسته ام از آرزوها،آرزو های شعاری 

شوق پرواز مجازی ، بال های استعاری

لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن 

خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین ، آسمان های اجاری

با نگاهی سر شکسته ، چشم هایی پینه بسته 

خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی ،صندلی های خماری

سرنوشت روزهارا روی هم سنجاق کردم 

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث:

در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری

چهارشنبه حوالی نه صبح سر کلاس اندیشه دو نشسته بودم ! بخاطر دیر خوابیدن شب قبل خمیازه ای بود که هی پشت هم میومد و چشمایی که دور خودش می چرخید و هاله خوابی که روم افتاده بود ! 

به عنوان جلسه اول بسیار سخن گفتند استاد ! دور از ذهن نیست که به همین منوال و شاید هم بیشتر ادامه پیدا خواهد کرد ! 

شعر بالا رو استاد سر کلاس خوندند و من که بسیار مستفیض شدم شما یا باقی اهالی کلاس را نمیدانم ! 

فعلا به جایگاه شخص در شعر بالا نرسیدم ! تا این حد خسته و ... 

البته استاد وقتی میخواستن اینو بخونن گفتن که شعر مناسبی برای نشون دادن سر و ته دنیاس!!!

راست میگفت ! 

من انسانم ! انسان هم چیزهای فانی رو دوست نداره ! از ماندگار بودن از ماندن ... بیشتر خوشش میاد درسته ؟

پس آقای شاعر بیراه نمیگه ! سرو ته دنیا ... و ضعیف شدن ... از بین رفتن ... چیز دوست داشتنی نیست .... 

اگه یکی راهشو پیدا کنه ... راه زندگیش را بلد باشه .... میدونه که اینو بره موفق میشه اینو بره هی جلوتر میره ... اگر به یه چیز امیدوار کننده امید نداشته باشه خیلی اذیت میشه از اینکه هر لحظه امکان داره بمیره و رفتنش متوقف شه ؟

....

...

..

.

استاد فارسی یه فعالیت میخواد ... هر چی ... با امتیاز 5 نمره ! 

هر چی فک کردم ... تا الان ... تهش این بوده که یکی میگفت از داخل ذهنم ... که بنویس ... یه چیزی بنویس ... یه داستان بنویس .... از بین همه اون کارها ... یه موضوع خیلی خوب پیدا کن و بنویس ... اینجوری میتونی بگی یه بار تو زندگیت نوشتی ! میتونی اینقدر خوب بنویسی و کلی کار کنی تا اون تاثیری که باید رو بذاری ... و همه خوششون بیاد ... 

همه 

اذانه ....

انشالله ...

الهی هممون عاقبت بخیر شیم ... 

یاعلی :)


๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۱ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

سلام :)

ترم اول تمام شد ... 

تمام تمام نشده هنوز چون انتظار امدن نمره هایش مانده !

ولی تمام شد ...

باور نمیکنم 

می ترسم از این زود گذر بودن ... نکند تا چشم بهم بزنم گذشته باشد و من اندر خم یک کوچه مانده باشم ؟!

خیلی دردناک میشود ... 

خیلی ها می گویند سخت میگیری ... ولی من فکر میکنم بلد نیستم خوب و واقع بینانه و ... تصمیم بگیرم !

من الان حس میکنم ! یک نوع بزرگ شدن راحس میکنم....شاید کمی دیر است ولی بازم خداراشکر...

حرف ها ته ته رفته اند

کمی زمان میخواهم تا ذهنم را وادار کنم به حرف زدن ... 

ترم اول بد نگذشت ... عالی هم نبود ولی خوب بود ... همین کافیست ... 

یکسری چیز هارا باید بعد اینکه اتفاق افتاد بیایی د بشینی و تعریف کنی اگر تعریف نکردی دفه بعد انگار دلت نمیخواهد زبان بجنبانی و حرفی بزنی ... 

شمال سرسبز ... خدایا شکر که زنده ام و سالمم و تلاش میکنم :)

یاعلی :)

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۳ دی ۹۵ ، ۲۰:۵۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

سلام 

اوقات بخیر :) 

چند روز دنبال یه جایی میگشتم برای نوشتن... همه گزینه ها رد میشدن ... نوع نوشتن..  اونجوری که میخواستم بنویسم...  نمیذاشتن جاهای دیگه رو انتخاب کنم..  تا اینکه امروز متوجه شدم اونجایی که دنبالش میگردم و یادم رفته وبلاگمه!  گذر زندگی!  

اون روزا دلم نمی خواست بنویسم...  روزای انتخاب رشته منظورمه...  

همون روزایی که کلاسای ایین نامه هم میرفتم...  

معلمی رد شد... من قلبا معلمی نمیخواستم. .. الان اینو میگم..   میدونین چرا؟  چون معلم بخوای بشی چه فرقی میکنه برات معلم دبیرستان باشی یا اموزگار ابتدایی...  ؟!!!! 

اون ته تها دیگه مامانینا میگفتن حالا که اینقدررررر دوست داری اون رشته رو برو...من اونوقت دلم میخواست خودمو گم و گور کنم...  شک مثه خوره میفتاد به جونم...  میتونی؟  میشه؟  ینی دوسش خواهی داشت خیلی زیاد؟؟؟  

به من ومن میفتادم !!!

حالا هنوزم معلوم نشده بود دقیقا میخوان چقدر نیرو و چطوری بگیرن! 

رفتم جشن قلم چی برای جایزه گرفتن...تنهای تنها...  هیچکدومشون نیومدن...  من بعد ازمون این نامه مقدماتی پیاده راه افتادم و تو راه خودمو کشتم که بالاخره باید چیکار کنم... اون روز بعد از ظهرقرار بود ظرفیتای تربیت معلم اعلام بشه...  وقتی رسیدم دلم خواست کاش یکیشون بود...  کاش....  

یکی از دلایل تلاشم این بود که اونا بهم افتخار کنن...ولی نبودن وقتی من رفتم و جایزه گرفتم...  درسته که خیلیا واقعا خیلیا بهتر از من بودن...  ولی به هر حال من هم جزوشون بودم..   هرچند اخراش!!!! 

کاش بودن...  کاش...  

اومد بالاخره... چون محل کار هم مشخص بود میگم فقط دوتا خانم برا ابتدایی میخواستن!  پرید خیلی راحت..  خیلی ازراحت هم راحت تر...  

درخواست دادن برای جای دیگه هم که نمیدونم امکانش بود یا نه واقعا مضحک بود!  چرا؟  چون از نظر من هیجده ساله تو مرداد 95 اگر میخوام مسیری سادتر و معمولی تر برای زندگیم انتخاب کنم و خیلییییی زودتر از اونچه فکرشو بکنین تشکیل خانواده و باقی زندگی!  مسلما نمیخوام تو یه شهر دیگه برم 

همین الان مسیله برام باز شد!  دقیقا همین الان 

در واقع من اگر معلمی رو انتخاب میکردم هدفم به هیچ عنوان خود شغل نبود...  اصلا...  خود شغل مهم نبود!  مزایا!  اونا بودن که سوقم میدادن!  پس من حاضر نبودم از خودگذشتگی براش به خرج بدم!!! 

ولی راه بعدی..  میدونم باید برم... میدونم امکان داره شغلی در محل زندگیم پیدا نکنم و میدونم های دیگه...  با توجه به امار و ارقام هایی که وجود داره یا تهران خواهم رفت یا اصفهان!  

همینجوری که میرم تو دل قضیه اینا رو از وجودم میکشم بیرون!  اره من برا این رشته حاضر بودم تهرانی که داره کشته مرده میده رو ول کنم ! 

شاید یکی از دلایل اصلیم این بود که حس خیلی خوبی برای رفتن به امیر کبیر, دارم حس خوبی برای رفتن به دانشگاه اصفهان دارم اما حس خوبی برای رفتن به علم و صنعت ندارم حس خوبی برای رفتن به خواجه نصیر ندارم!  

نمیدونم قبول میشم یا نه ولی هر جایی که شد میدونم همونوری اکیه!  :) 

در واقع یه همچین حسی دارم...  هر کدوم که میشد فرقی نداش همشون قرار بود اکی بشه چون من میخوام که اکی بشه :D

من مشتاقم. .. واقعا مشتاقم...  

اینا به کنار....کلاسای شهرم رو رفتم :) ایین نامه قبول شدم و قراره ازمون شهر رو بدم هفته اینده...  

برام دعا کنید... تلاشمو میکنم تا با رانندگیم یه راننده بی قانون دیگه به راننده های بی قانون اضافه نکنم!  

خواهش میکنم...تا همه رعایت نکنن رانندگی اسون نمیشه...  من می ترسم...  خیلی میترسم...از این ماشینای در حال حرکت...  

مربیم میگه تو گاز دادن خسیسی!  من میدونم اونجاهایی که میگه باید گاز بدم اما از گاز دادنه میترسم... درستش میکنم اما از گاز زیادی میترسم...  

حواستون بیشتر باشه...  

اقایون به طور کل دل و جریت بیشتری برای اینکارا دارن از نظر من ولی نه به این معنا که خانوما تواناییشو ندارن...  اتفاقا برعکس...من اون خانوم با احتیاط رو بیشتر قبول دارم...  

اقایون با فرهنگ و مودب رو که حسابشون جداس اما با شمام 

مذکر گرامی...  تیکه انداختنات برا منه کار اموز اصن به چشم هم نمیاد...  

چون اینقد حواسم به جلومه که نمیشنوم چی داری میگی!  

:) 

راستش این تیکه انداختنه چون واقعا کم متوجه میشم که چی میگن تاثیر خاصی هم نداره اما من از اون نگاه پر پوزخندی بدم میاد که به یه خانومی میزنن که تو یه جایی قرار گرفته که باید ماشینو ازاد کنه...  بیارتش بیرون از پارک دور بزنه...  و... 

از نگاه با پوزخند و تمسخر بیزارم...  برا خودم که هنوز ندیدم ولی برا بقیه چرا...  

همین یکشنبه... اقا چنان داد کشید و خانم راننده رو به تمسخر گرفت که تو بازار همه توکهشون جلب شد...  بعد که خانم رفت جوری با سرعت عقب رفت که نزدیک بود بخوره تو تیر چراغ برق!  ینی واقعا رانندگی که پزشو میداد همین بود؟  سرعت!  ؟ نمیدونم!  ههه سر دلم باز شد چی گفتم ته صحبتام 

خلاصه...  گفتم که منم بگم حواسمون باشه که ما ها روحیاتمون فرق داره!  این اساس خلقته!  استثنا ها هم که همه جا هستن!  

و راننده خوب بودن مهمه...اینکه بدونی کجا باید گازشو بگیری و بری و کجا باید اروم بری و متوقف شی...  

من که حالا حالاها کار داره تا بشم یه راننده خوب ولی سعیمو میکنم...  :) 

ولی قول میدم اون بخش اروم رفتن و متوقف شدنو همیشه به موقع انجام بدم :)))) 

به یاد منم باشید هنگام دعا...  انشالله که قبول بشم :) نشدمم no problem دفعه بعدی :) 

یاعلی 


๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۷ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

الان که عنوان متن رو نوشتم همش دلم میخواد بخندم 

هم بی ربطه هم با ربط .. اگه سعی کنین زیاد تو عمقش فرو نرین میتونه با ربط باشه ....

هیچوقت فکر نمیکردم منو خواهرم اینقدر شبیه هم باشیم ...

اولین بار که از مدرسه خودم مستقیم رفتم مدرسه خواهرم تا ازش کلید خونه رو بگیرم فقط فهمیدم از نظر دیگرانی که خیلی با ما رفت و امد ندارن منو معصومه عین همیم!!!!!

بدون اینکه حتی خودمو معرفی کنم خود معاون برگشت گفت تو خواهر فلانیی ؟ منم لبخند زدم و شگفت زده شدم ...جالب اینجاس که حرف تو دهنم گذاشت که اومدم ببرمش ... یعنی من هنوز درست توضیح نداده بودم چرا اونجام که خودش خواست دست خواهرمو بزاره تو دستم .... دیگه منم گفتم حالا که خودشون میخوان چرا من نخوام ؟:))) دستشو گرفتم و باهم برگشتیم خونه :))

یه بار دیگه که صبح زود باهم میرفتیم مدرسه و من یکم راهمو کج کرده بودمو باهاش تا جلو مدرسش رفته بودم معلم علومش هم گفت که فکر کرده خواهرم دوتا شده :)

یه خانومی هم هست از فامیل های دور که هر از چند گاهی برای یه مسیله ای سر میزنه بهمون ... بالا هم نمیاد ...دفعه پیش معصومه خودشو جای من جا زد و اب از اب تکون نخورد !!!!

چند روز پیش که رفته بودم نونوایی سمت چپیه روز قبلش معصومه نون خریده بود و نونوا یه مقداری بهمون بدهکار شد .... من به معصومه گفتم خودت که رفتی نون بگیری بگو راجع به اون پول ... ولی تا رفتم و گفتم چقدر نون میخوام گفت دیروز اینقدر باید میدادم بهتون ؟منم یه بله گفتم و خندم گرفته بود :)))

امروزم که دوتایی داشتیم از خرید نیم ساعته بر میگشتیم از کنار نونوایی راستیه رد شدیم .... وایستادم نون بگیرم ... پیر مرده گفت شما دو قلو این ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من گفتم نه ... گفت خیلی شبیهین .... من خندیدم گفتم نه من ازش پنج سال بزرگترم !!!!!!!!

حالا من به معصومه میگم یا اون پیر میزنه یا من بچه ؟؟؟؟ این که شوخی بود چون واقعا پنج سال تفاوت زیادی رو ایجاد نمیکنه از لحاظ چهره !

ولی واقعا میگم ما شبیه نیستیم ! البته الان اینقدر گفتن این نیمه اشناها که دارم فکر میکنم شاید ته چهرمون اینقدر شبیهه که فکرمیکنن مثلا دوقلو ایم !

مگه بقیه خواهرا شبیه نیستن ؟ وقتی یه جا بزرگ بیشین شبیه هم هم میشین .... 

خلاصه من فهمیدم که ما شبیه هستیم حتی اگه تک تک اجزای صورتمون با هم متفاوت باشه ! و ما دوقلوییم با پنج سال تاخیر قل بعدی به دنیا اومده :)

انشالله همیشه با خواهراتون خوش و خرم سالم و سلامت و خوشبخت زیست کنید :)

اونایی که خواهر ندارن با برادرا ... اونایی که برادر ندارن با عزیزاشون :)

مهم اینه که شاد و سالم زندگی کنید 

یاعلی :)

๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۹ تیر ۹۵ ، ۱۹:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

سلام ...

سال نو امده من دیر امدم ... به قولی سال من امسال کمی دیرتر شاید اغاز می شود !

شاید از 24 تیر 95 :)

اوممممم ...

دلم میخواد وقتی وقتش شد بیام و بگم تونستم .... خیلی چیز ها می شنوم شنیدم ....میشه میشه میدونم میشه .... 

من هم راهمو پیدا میکنم یه بار به یه نا امید گفتم منه ادم اگه امید نداشته باشم مگه زنده ام ؟!

اره من امید دارم .... من از دورن خودمو میسازم .... خیلیییییییییییییی ایراد دارما .... اما بازم میگم no problem عزیزم ... 

دوست دارم ... ! 

قبل تر ها فکر میکردم راجع به شخصیت ! 

مقوله بشدت گنگی بود برام! مثلا اینکه من هر چی ام همینم یا مثلا اینکه اگه من یه کاری که نمیکنم رو چون به نظرم ایده ال و خوبه انجامش بدم میشه شخصیتم بعد این ادا نمیشه ؟ یه چیز غیر واقعی؟؟

تازه خیلی هم دلم میخواست یه چیزایی مخصوص خودم داشته باشم ... الان فکر میکنم دارم ! ممکنه به تبع زمان هم تغییر کنن ....

من تو خودم خیلیییی فکر میکنم ... به همه چی همه همه همه همه چی .... و بخصوص تو خیلی برخوردای رسمی حواسم به حرکت ها هست و منظور میگیره و گاهی این بعد از درون بنده فکر های خارق العاده میکنه که تا حالا عملی نشدن .... 

میخواستم همین جا یه ایراد از خودم بگیرم ولی فکر کردم بهتره ایراد خودمو بزرگ جلوه ندم و به دیگران نگم .... به نظرم خیلی ها تا ما نگیم اصلا متوجه نمیشن ! و اصن شاید به نظرشون یه همچین موردی ایراد نیست ! خب من چرا به خودم انرژی منفی بدم ؟!!!

انرژی ... هوممم ...
الان داره یه صحنه ای از امروز تو ذهنم مرور میشه و من به این فکر میکنم چرا گاهی زمان برام گم میشه ؟!!

چط.ر این اتفاق می افته !

دلم میخواد از سخت بودن بگم ... باور کنم دارم تلاش میکنم و کاری رو میکنم که با شناختی که از خودم دو سال پیش دارم اگه همون راه رو ادامه داده بودم الان تو این جایگاه نبودم .... 

بوی رقابت به مشامم خورده ... دلم میخواد بیشتر بخوره ! یکم که تو خودم میرم می بینم انگاه به طور ناخوداگاهی دوست دارم اون اول باشم.... 

خدایا تلاشم ... تلاشم ... اینکه این روز ها گم میشم ... گم میکنم این بده ... 

دو هفته دیگه امتحانامون تموم میشه ... 

دندون عقلم در حال رشده ! میخواستم بیام و یه پست بنویسم با عنوان عقل نهفته ! ولی نیومدم !!

پنج شنبه با بچه ها رفتیم و یه ازمون ریاضی خالص دادیم ... 

اونجا اون روز من از یه رفتارمون بدم اومد .... خیلی دلم میخواد دیگه تکرار نشه ... باری به هر جهت بودن البته از نظر من تو اون لحظه اینکه یهو بخوای بری و ازمون ندی ! صحنه سیاهی بود برام ... باز هم میگم از نظر من و از دید من ... 

یه چیزایی .... فحش ! این رکیک ... تنم لرزید وقتی خواهر کوچکترم رنگ از روش رفته بود وقتی این همه فحاشی رو برای اولین بار توی اینستا دید .... تو پیج یکی که جدیدنا ازش خوشش میاد!!!

بیچاره خواهرم .... چقدر برای صاحب اکانت ابراز دلسوزی کرد ! من می ترسم ... من یه خواهر بزرگترم ! من با ته تغاری 15 سال تفاوت سنی دارم ... وقتی بهش میگم دتر من و داداشم می پرسه مگه بچته میگم اره ... تو هم هستی !

من براشون برنامه دارم ! وقتی همکلاسیم میگه چه کارا من اگه جات بودم میزاشتم هرکااااااار دلش خواست بکنه من مخالفت میکنم !

اره بزار بازی بکنه بزار راحت باشه بزار شادی کنه بزار خواسته هاش براورده بشن اما همه این ها حد دارند ... ماها یاد میگیریم که خیلی جاها ادب رو رعایت کنیم ! این مهمه ... 

دلم نمیخواد محدود کنم ... چه بسا فردایی که نیستم فک کنه از زندان ازاد شده ! والدین هم نیستم که نظارتم کامل باشه ... 

دلم میخواد بهم تکیه کنن ... خودم فکر میکنم خصلت اولیاس !! 

اینا دلی های منه ... نمیدونم تا حد توشون موفقم ولی ایده الم اینه ...و  به نظرم ایده ال ها دست یافتنی ان ! 

و امیدوارم بلکه پاکگ شن از این همه فحاشی .. دارم نسبت بهش الرژی پیدا میکنم !

چه صفحه های تبلیغیه ... من اینجوری بزارم برادرم راحت صفحه ها رو بگرده و تحقیق مدرسه کنه ؟!

بچه ها بچه ها ... 

گاهی اشتباهات خودمو می بینم که تکرار میشن .... اینا رو کجای دلم بزارم ... خودمو چیکار کنم اونارو چیکار کنم .... 

همین میشه که گاهی ...

فعلا بیخیال !:)

هدیه بیان هم نمیدونم چیکارش کنم !

شبتون خوش 

لطفا دعاتونو از منه در حال شکوفا شدن لب کنکور دریغ نکنین ... و خواستین دعا کنید خالصانه برا هممون دعا کنین ... 

اینکه یه چیز مثبت یه این کشور اضافه کنیم ! 

یاعلی :)


๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

سلام

یک هفته مانده تا به جای چهار 1394 پنج بگذاریم. ... 

باور کردنی نیست. .. چشم هامو که میبندم عید پارسال یادم.نیست. .. سیزده به در را یادم هست. ..نهایی یادم می اید. .. نهایی نهایی و باز هم همین نحس ... راستش سخت گذشت. .. نه خیلی زیاد اما گذشت. ... فقط من و خواهرم تو خونه. ... برای اینکه من درس بخونم. .. خوندم. .. من مایه گذاشتم از خودم. ... تجربه بی دردسری نبود. ... یادم نمیره. ... 

و بعد ماه رمضان. .. کلاس فیزیک اوه راستی کلاس زبانم هم بهار تموم شد. ... فاینالش درست بعد نهایی زبان بود. ... اخرین امتحان. .. 

سفر مشهد با حس هایی خاص. ... در ذهن خودم که سخت کرده بودم مسایلو. .. یه سری چیزها...یک حالت غرور عجیب که توش به به بقیه خدمت میکردم. .. نمیدونم چطور باید از اون حس بگم. ... 

دو هفته اخر تابستون و بستن سوم. ... 

مهر و درگیری نامعلوم من سر فصل یک دیفرانسیل 

ابان. .. اذر. ...و دی و گذر اروم و بی دغدغه ترم اول. ... بهمن و هیحده سالگی من. ... و حالا اسفند ماه دوییدن در فصل های اخر. .. 

چه زود. ..همه اش همین بود. ... حس میکنم سالم بازه های بسته ای شد به همین شکل که گفتم. ... 

سال نمیدانم جوری بود !

اه هنوزم هست البته. .. فردا ازمون اخر امسالمه. .. کشتند ما را. .. حقمان است....

وقتی بالا را بطلبی که نازت نمیکنند. .. ;) 

راستش امسال تثبیت دوستی هم بود ... بالاخره یک جا ساکن شدن و خاطره ساختن و لذت بردن از حضور. ... خوشحالم. ... 

چه کسی می تونست تصور کنه تا این حد راضی باشم از اومدنم به این مدرسه. ... باید دستای بابا رو ببوسم که همچین تدبیری کرد. .. خدایا شکرت. ... من راضی هستم. .. بله جه حس خوبی من راضی هستم. ... و همین برای بستن این سال کافیست:) 

یاعلی: )


๑فاطمـ ـه๑ ..
۲۰ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

این روز ها بیقراریم. .. این روز ها ناراحت دلتنگی های بعد اینیم. ... 

هانیه جمعه پاش شکست. ...امیدوارم لااقل برای درس خوندن مشکلی نداشته باشه. ... و درد پا اذیتش نکنه. ... چهار نفری رفتیم خونشون عیادت بعد از مدرسه. ... ساعت حول و حوش چهار و نیم ... اقای مصحفی معلم شیمی قدیمی ... مردی که جوانی هاش برمیگرده به دهه پنجاه. ... فوق العاده محجوب و پر از اطلاعات. ... با چهل سال سابقه تدریس....پند هایی شیرین بهمون داد و با خجالت از بزرگی این معلم ازش خواستیم و باهاش عکس انداختیم. ... ایشون معلم بابا. ... معلم معلمون هم بوده. ... همنشینی و هم صحبتی باهاش واقعا شیرینه. ... 

با دونه دونه معلم هامون عکس میندازیم. ... شمارشون میگیریم. .. و شماره بچه ها رو لیست کردیم .....هدیه های یادگاری و عکس ها و عکس ها .... الها. ..تلاش هامون وصل به هدفمون بشه . ... و ما همونایی هستیم که قراره خپب یادبگیریم و یاد گرفته ها رو بکار بگیریم. .... یاعلی: ) 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۱ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۳۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

چیز میز زیاد خوانده ام و الان هوایی شدم شایدم قاطی کرده ام. ... 

باز امروز گسسته خواندم بلکه برای ازمون تمام شود ولی باز هم ماند. ... 

اینطور نوشتن نوشتن من نیست اما چون چیز زیاد خوانده ام ذهنم فقط به اینطور نوشتن امر میکند. ... 

گسسته از ان هاست که نباید در ان هول بشوی و دستت بلرزد و شکاک نباشی و نباید در مضیقه تست بیندازنت. ... هعی. ... چون ان وقت که برای تحلیلی گذاشته میشود و نتیجه ای که میدهد می ارزد به گسسته درس ها زیااااااااد است اینقدر که نفهمیدم کی این همه درس گرفته ایم در هفته اخر مدرسه رفتن به سر میبریم نمی شود وقت با ارزش را رویش گذاشت و گذاشت و کش داد .... دو هفته ایست درسخوان بدی شده ام. . حواسن پی کار نیست و شش و هشت میزنم!  درس میخوانم ها اما حس خالی دارم. .. 

داشتم میگفتم که امشب چیز زیاد خواندم. ..ه. بگذار ببینم. ..ه معلم ادبیات عزیز امروز در دو زنگ متوالی خوان هشتم را تمام کرد. .. صدای پای اب را نیز. ...شعری از هراتی ... قصه عینکم و اخرین درس را که این دوتای اخر را قبلا از رویش.خوانده بودیم. ..و تنها ماند مناجات اخر. ... فیزیک اما. ... معلم فیزیک.ما دبش است. ...  یعنی مثل معلم شیمی نیست و میگذارد سوال های بودار حرص درار جون دراور خود را بپرسیم و بسیار متشخص هم می باشد ... امروز گیر بنده انجا بود که نمیدانستم الکترون بد بخت یک انرزی پایه را برای خود نگه میدارد و برای خودش است و به هیچکس هم نمیدهد و اجازه ورودش به سرای باشکوه لایه الکترونی مخصوص است. ... 

خلاصه که اینقدر چرا اینجور چرا انجور نه مثلا اگر اینجور گفتیم تا معلم به ما فهماند. ... 

میگم ها این انیشتین جان و شرکا عجب کسانی بودند. ... 

پس امروز فیزیک نیز خواندیم و ریش سفید میان دعوای کلاسیک و مدرن گذاشتیم. ... 

تابع متناوب را نیز شخم.زدیم. ... بی علاقگی حاد نسبت به این ریزه میزه باعث وحشت از ان شده بود که بر طرف شد. .. 

داستان کوتاه دوستی را خواندم که همسنم است رتبه یک منطقه را اورده و از این باز های شدید بود ولی جذاب بود. ... 

کاش این ازمون سه هفته ای نمیشد. .. من را حالی به حولی کرد.... تازه عید هم نزدیک است. ... خدای. من خواب های بهاری را چه کنم.... ولی.میدانم من از پسش بر میایم .... 

کلاس.ما به گفته جمعی کثیر کلاس قطبی داری است. .. درسخوان دارد داغان دارد. .. و من همسن خودشان در شگفتی کار هایشان می مانم. ...مثبتشان سر کلاس فیزیک پیش فیزیک پایه تست میزد. .. و بغل دستی اش همانند از اول سال تا الان غالب اوقاتی که در مدرسه رویت شده گوشی بدست بوده ...ایندفعه را مطمین نیستم که سرگرم بازی کلش بوده یا نه .... میخواهد کنکور هنر بدهد. .. ! 

جمعی چهار نفری کمیسیونی راه انداخته اند که نزد فیزیک عزیز 

که این قسمتش بالای نود و نن درصد یه تست در کنکور دارد لنگ می اندازد. ... 

دو نفر دیگر از اهالی خیلیییی وقت است که رویت نشده اند و اطلاع چندانی از اوضاعشان در دسترس نیست. .. 

بیخیال این همکلاسی هایی که انگیزه را صفر میکنند رفیقانی دارم با فکر های ناب با اندیشه ای از تابع های کشف نشده با قلب های مهربان که از دلتنگی فردا بغض میکنند. ... 

و بخاطر همین چند نفر دلم مدرسه میخواهد. .. 

و گذشت اون سیصد روز اول و حال تنها صد و چهله ای مانده ... 

ترسم از تسلط کافیست از بیدقتیست از هیچ است. ... 

خداجانم شدیدا مهربان و عادل است. ... 

خداجانم ای.کاش روزی من هم بگویم همه ذرات نمازم متبلور شده است ... 

و والسلام. .. 

یاعلی:)

๑فاطمـ ـه๑ ..
۰۹ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۳۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

صبح که بیدار شدم. ...هفت رو رد کرده بود. ... اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که نچ درسام! (!!!)

بعدم که یه کار دیگه مثه اولین رای داشتم که باید انجام میدادم. .. اصلا نمیدونستم ساعت هشت شروع میشه. .. حتی حوزه رو هم نمیدونستم. .. فقط به گفتد والدین عزیز تر از جان احتمال میرفت یکی از این چند تا مدرسه اطراف باشه. ... 

ولی. نبود. .. صبح جمعه. .. خیابون خلوت. .. هوا عالییی. .. امیدوارم عید قبل درس خوندن با خواهر بریم پیاده روی ... والا می پوسم تو خونه. ... 

خلاصه شروع کردم به رفتن تا یه نفر بهم چند تا حوزه رو گفت ... 

رفتم سمت یکیشون. ... سرباز جلوی در مسجد. ... 

یه نگاه اینور یه نگاه اونور. .. خانم ندیدم. . سربازه هم گفت همینه و منم رفتم تو حیاط نیم وجبی. .. که تا سه قدم بر میداشتی میرسیدی به میز اهالی رای گیر! :d

صدای یه خانم رو که شنیدم یه ببخشید گفتم مردا رو کنار زدم رفتم پیش سه تا خانم. ... 

این اولیش که از اینکه جایگاهی برای خانما در نظر نگرفتن. .. اقا من بعنوان یه رای اولی توقع دارم. ..!!!

این رای اولیای بیچاره با چه انگیزه ای بیان ؟ شوخی کردم. .. هدف بزرگتره. .. ولی کاش یکم بیشتر رعایت کنن. .. 

این حوزه که خیلی کوچیک بود ... ! فک کن سر صبح هنوز یه ساعتم از شروع نگذشته حس میکردی دیگه بیشتر نباید بشه باقیش بماند. ... و تازه بخاطر حضور موثر اقایون تو اون نیم وجب 

جا و تدبیری که برای حضور بانوان گرامی نبود اصن نمیتپنستی بری جلو بپرسی تکلیفت چیه. ... خداروشکر که باز همون اقایونی که خانماشون بودن پرس و جو کردن شناسنامه ما رفت تو نوبت!  

و سرانجام نام فاطمه .. خوانده شد. .. جاتون خالی دوتا انگشت زدم بجاش دوتا مهر خورد تو.شناسنامم! 

یه برگه ابی برا مجلس یه برگه قهوه ای کرم اینا میگیم قرمز اصلا. ... برای خبرگان. ... 

رفتم برگه ها رو بندازم تو صندوقا ختم قایله. .. ناظر پای صندوق گفت خبرگان تو ابیه. .. من یه اها بله گفتم و خیلی شیک ابیه که واسه مجلس بود رو انداختم تو صندوق ابی!  مرده  میگه منکه گفتم چرا اشتباه انداختی. .. من داشتم قرمزه رو تا میکردم بندازم تو قرمزه که جلومو گرفت .... منم انداختم توابیه . ... 

گفت اشکالی نداره و منم د برو که رفتیم. ... 

خو چرا با رنگا بازی میکنین. .. اومدیم و یکی مثه من خانم شیرزاد بازیش گل کرد!  البته فک نکنم که دست اون اق بوده باشه دستشم درد نکنه که خوب برخورد کرد. ... 

ساعت نه خونه بودم. .... به به. ... چه رای اولی سحر خیزی .... 

گسته خوندم و بابا زنگ زد. ... و راجع به رای و حوزه پرسید و تنکش یه دست درد نکنه هم گفت که خیلی چسبید. ... اخیش بالاخره یکی درک کرد من رای اولیم. .... خخخخ... چقدم به این لقب یه روزه می نازم! !!!! 

مامانم که رفت همون جای قبلی که میرفت. ... مدیر ابتداییم اونجا بود البته معلم کلاس اولم هم بوده. .. اینقدر خوشم میاد وقتی میبینم مارو یادشه. ... :)

دختر خاله جان هم پای صندوق بود. ... ینی کی رای میاره ؟

اخیش. .... اقا خانم من رای دادم شما چی؟

یاعلی:)

๑فاطمـ ـه๑ ..
۰۸ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

ترس ...وقتی بہ ترس فکر کنم چیزای زیادی میاد تو ذھنم کہ ازش میترسم .... 

این چیز ها اتفاقا چیزای مھمی ھم ھستن .... 

اون چیزھا بمونہ تو دلم .... 

دیشب برنامہ ریختم و رفتیم خونہ خالہ جان از کربلا باز گشتہ .... 

خالہ جان دیگہ ام کہ از ولایت مھاجرتیشون یہ سر اومدھ بودن اینورا خبر کردیم کہ بیاد ... 

دخترخالہ نصفہ مھندس عمرانی ھم فردا امتحان داشت .... 

شب خوبی بود و من حس کردم یہ فاجعہ ای ھم دیدم ... 

حس بدی بود ... خیلی .... از تصور اینکی من ھم شاید خدایی ناکردھ در آیندھ بہ این شکل روزگار بگذرونم سخت بود ...

ھر آدمی برای خودش آرمان و آرزویی دارھ ... 

و من فکر میکنم اگر دوسال پیش در ھمون مدرسہ باقی می موندم الان ھمچنان کاسہ چہ کنم چہ کنم دستم گرفتہ بودم .... 

الان از وضعیتم ناراضی نیستم ... خداجان شکرت .... خدایا تو شاھدی مگہ نہ ؟ 

می بینی کہ صدات میکنم  ؟ از خودت خواستم .... 

نہ درس نہ زندگی اول اون نگاھ رو میخوام ... بدھ بگم میخوام

 ؟ 

لطفا خداجان .... تا سالھای قبل میترسیدم بگم اما الان جرئت گفتن پیدا کردم .... حاضر شدم بہ رضات .... خداجانم ... خیلی دردناکہ .... خیلی .... این گنگی خیلی در آورھ ..... 

اینکہ با توضیحی کہ معلم داد رسیدم بہ این مسئلہ کہ من برای اینکہ بفھمم چیزی رو کہ از درک محدودم خارجہ اونو محدود میکردم و فکر میکردم خب الان این اینہ و ھمینہ و جز این نیس....  

وای خدایا....  این کتاب ھای دینی مورو بہ تنم راست میکنن...  

ولی خیلی یہ حالی بود .... یہ لحظہ بہ این فکر کردم کہ چرا اصرار  دارم اونطوری کہ دلم میخواد فکر کنم ؟ اصن این اونطری کہ من فکر میکنم نیست ..مثہ اغلب مواردی کہ وقتی تو ح یہ سوال می مونم میدونم نگاھم بہ سوال درست نیست ...حالا من نہ نگاھم درست بودھ نہ حتی اینقدری واسع کہ بخاد یہ عظمت رو تو خودش جا بدھ .... 

تو دینی 2 خوندم آدم کہ بعد مرگ وارد برزخ میشہ دیدش باز تر میشہ و چیزایی رو میفھمہ کہ قبلا درک نمیکرد .... 

یہ احساس گنگیہ ... روحم میخواد بدونہ ینی چہ جوری ؟ 

چقدر سوال تو ذھنمون ھست .... 

و اگہ یہ بچہ دو سالہ میخؤاد فقط بدونہ تو خؤنش چیا ھست و چی میگذھ و تو خیابون چہ حیوونیہ و چہ ماشینیہ .... من الان تو این سن خداجانم میخوام بدونم این دنیا کجاست کہ من اومدم ؟ 

چی ؟ چطور ؟ خدایا بگردم دنبالش کمکم میکنی ؟ 

خدایا کجا بگردم ؟ خدایا حرف کسی رو باور کنم ؟ خدایا نمیدو چی رو قبول کنم .... خداجونم نمیدونم .... 

خدایا بارھا ازت خواستم .... 

راھم اون راھی باشہ کہ بھش میگی صراط مستقیم .... 

گاھی یہ سری افکار بچگانہ و دنی خیلی اذیت کنندھ ان .... یہ حسی دارم .... انگار انگار فقط انگار یہ حآت درونی دارم کہ مءگہ نگا انگار یہ نمہ بزرگ شدی ... چہ شود خدا چہ نشود ریسمانی کہ ھست رو ول نمیکنم .... تا ابد .... 

یاعلی 

๑فاطمـ ـه๑ ..
۱۳ آذر ۹۴ ، ۰۰:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر