•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

اگه " به اضافه ی " خدا باشی میتونی
" منهای" همه چیز زندگی کنی ...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۱ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۱۹ 99.
آخرین نظرات

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

خیلی زود میگذره .... 

هر چند بار که این جمله رو تکرار کنم باز هم کمه ... 

به طور رسمی امتحانا از شنبه شروع میشه و با حسابان ... 

اما فرعیش شروع شده و فردا کامپیوتر 8 بخش ... 

تاریخ هم به فنا رفت خدا رو شکر .. 

شنبه که تاریخ داشتیم ... 

بچه ها همش میگفتن .. عجب کارایی که نکردن ... کلی فحششون دادیم و اینا !!!!! :D

بنر پیش دانشگاهی های پارسال که وارد دانشگاه شدن از نوع معتبر همچنان پا برجاست ... و به نظرم کمی در حال پاره شدنه ... ینی در آستانشه ... 

طولی نمیکشه این بنر میاد پایین و بنر بعدی جاشو میگیره ... 

من واقعا امیدوارم هر چی خیره برام پیش بیاد ... 

به امید خدا ... 

๑فاطمـ ـه๑ ...
۳۰ آذر ۹۳ ، ۱۸:۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

من تو را خوب می شناسم ، تو شاید برای آن ها که من باب ثواب به زیارت اهل قبور  می آیند گمنام باشی، همگی از کنارت بگذرند و بی توجه چرا که نامت را در خاک ننوشته اند ، سنگ قبرت از مرمر سفید نیست ، قاب عکس نداری  و هیچ فانوسی بر مزارت نور افشانی نمی کند ... حتی سنگ قبرت تنهاست که با آبی شست و شو نگردیده ... 

به قول مدیر مدرسه امروز میزبان دو تا شهید گمنام بودیم ... 

وقت کمی گذاشته بودن برای اینکه پیش ما باشن ... 

می خواستم یه متنی رو که اولش همون بند بالاییه بخونم ...

قبلا توی یه یادواره شهدا خونده بودمش .. برای هفته دفاع مقدس ... 

اما اونقدی وقت نبود که به من برسه .... 

خب نشد دیگه ... 

فقط ... 

میگفت وقتی دوستتون میاد خونتون بهش میگین مادرت خبر داره اینجایی ؟

حالا این برادر این پسر این مرد مقدس 31 سال زیر خاکای گرم مونده ... اومده اینجا و تو شهر ما دفن میشه ... 

شما ، مادرت خبر داره قهرمان ؟

مادرت ... 

..

..

๑فاطمـ ـه๑ ...
۲۹ آذر ۹۳ ، ۱۹:۵۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

شاید از هفته سوم مهر دیگه برنامه هر هفتمون شده که یکشنبه ها و سه شنبه ها برای فیزیک 7 صبح کلاس باشیم 

شنبه و چهارشنبه هم راس هفت و نیم کلاس شروعشه ... 

اگه پیاده برم تا مدرسه نیم ساعت طول میکشه .... 

قبلن ترا ... ینی مهر و آبان خو هوا روز تر بود .. 

تر رواه مدرسه بودی روز بود ... 

اما الان دیگه نیس ... 

مخصوصا یکشنبه این هفته که با بابا رفتم ... 

ساعت 6 و سی و پنج دیقه صبح من جلو مدرسه بودم ... 

خودم از تاریکی هوا و اینکه داشتم می رفتم مدرسه خندم گرفته بود !!!

ولی ... 

از زود به مدرسه رفتن خوشم میاد ... اینکه اولین نفر باشم میرم تو کلاس و منتظر بقیه میشم که بیان ...

از کنار مغازه ها رد میشی ... اکثرا بسته هستن .. 

پیاده که میرم ... 

به هر بانک که میرسم یه سرک میکشم و ساعت رو چک میکنم که نکنه 7 شده باشه ... 

مس گری ها باز هستن ....

بعضی از بچه ها که از راه دور تری میان باید با ماشین کلی تو راه باشن ... یک ساعت - نیم ساعت - 

خیلی هوای صبح خوبه ... 

این وسط نمیدونم آدم بیکار و مزاحم واقعا اینقدر بیکار و مزاحم شده که کارشو از همون صبح خروس خون شروع کنه ؟؟؟

از دوستان همکلاسی یه همچین مزاحمتی براش پیش اومد که دیه تصمیم گرفت یه رب دیر تر بیاد .... 

اومممم ... 


๑فاطمـ ـه๑ ...
۲۵ آذر ۹۳ ، ۰۰:۰۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

حرف هاتون رو می خونم و دور و برم رو می بینم ....

یکم ... 

اینکه گرفتن یه تیکه کاغذ به اسم مدرک بدون یه شغل مناسب و زندگی راحت و بی استرس به درد نمی خوره .... 

حتی این رو بهت میرسونه که تلف کردی عمرتو ... 

فکر میکنم من چرا زندگی میکنم ؟

برا کی ؟ برای  چی ؟ یه چی برسم ؟ میخوام به اینی که نمیدونم چیه برسم باید چه تلاشی بکنم ؟

همه اینا یه گوشه ... 

من اینو میدونم ... 

دلم میخواد ... اگر مدرکی هم داشتم در آینده ... 

برم رنگی زندگی کنم .. با ذوق زندگی کنم .... 

سعی کنم تلاش کنم زندگیم هم سخت کوشی داشته باشه و هم لذت ... 

خستگیشو دوست داشته باشم ... 

تو خیابونا قدم بزنم ... 

مهربون باشم .. 

تا آخر همینجور بمونم ... و بواسطه حال کردن و خیلی رفیق فاب بودن با هزار تا فحش دوستمو صدا نزنم ... 

عاقل باشم با احساس باشم .... 

خدا ... 

خدا ... 

چی بگم ؟

نمیتونم بگم ... 

چی بگم ...

باور به حضور خدا ... و حس خدا ... خدا ... 

واژه خدا هم شاید یه موقع نگاه کنم بهش و بگم این خدا هس ؟ اینجوری می نویسنش ؟ 

مثه کلمه دوازدهم که امروز برام این حالتو پیدا کرده بود ... 

اما الله .... الله الله ... الله الله هس ... هیچوقت نخواهم گفت این کلمه اینطور نوشته میشه یا نه .. هیچوقت .. 

هیچوقت هیچوقت ... 

.

.

.

๑فاطمـ ـه๑ ...
۱۹ آذر ۹۳ ، ۲۰:۵۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
سلام میکنم به احترام ... 
به خوش آمد ... 
...
و بعد به خودم میگم ...
فاطمه .. 
عزیزم ... نشد شلمچه بری ... خیلی یهویی شد میدونم ... 
اشکت ریخت درست وقتی که ذوق و شوقت فراوون شده بود برای رفتن چون خبر نداشتی باید به پدرت بگی فلان روز بیاد برای امضا رضایت نامه ... 
بابا شنبه  اومد ... امضا هم زد ... لبخند به لبت اومد ... 
اما دو روز نشده می فهمی نمی برن ... 
چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
کنسل میشه ... 
نمیری ... و 
قسمت نبود ... 
نشد ...
حتی وقت نکردی زیاد غصه بخوری ... 
غصه نداشت اما کمی گرفته شه حالت ... 
چون درسا و امتحانا زیاده ... 
پنج شنبه ای که باید تو راه می بودی و ظهرش می رسیدی و بعدش کلی برنامه ... 
رفتی که آزمون بدی ... 
مدرسه رفتی ... حالت گرفته شد .. ساعت دوازده و نیم تو راه خونه بودی هوا سرد بود ... 
از طرفی رفتی اونم پیاده که زیادی ماشینا تو رو یاد دنیای ادم آهنیا می انداخت .. 
ترسیدی حتی از خیابون رد شی ... چند بار تا سر خیابون رفتی اما باز برگشتی تو پیاده رو تا شاید جای خلوت تری پیدا شه ... 
و بالاخره رد شدی ... 
جمعه از زهرا فیلم گرفتی .... 
به طرز عجیبی // به حالت یه دیوونه ی معتاد نشستی 6 قسمت از یه سریال رو دیدی ... 
و فقط یکم تلاش کردی درس بخونی اما تسلیم شدی چون ذهنت باهات یار نبود ... 
با این حال چون چند دفه از قبل دو درس عربی رو خونده بودی و امتحانم آسون بود بد ندادی .. خدا رو شکر ... 
گاهی فکر میکردی بیای تو گذر زندگی بنویسی ... 
گاهی وقت نبود ... 
گاهی تو ذهنت صحبت میکردی ... 
این هفته زنگ کامپیوتر خوبی رو گذروندی ... 
تاریخ هم مثل همه این هفته هایی که گذشت کلاس خوبی بود ... 
معلمش رو دوست داری ... 
و از شنیدن حرفاش خوشت میاد ... 
چالش بر انگیزه .. 
و حس میکنی با حرفاش به زندگی نزدیک تر میشی با بحثایی که پیش میاد ... 
با بعضیاش موافق نیستی ... 
اما جالبه برات .. 
این روزا هم حالت خوبه و هم گاهی نمیدونی داری چی کار میکنی ... 
گاهی فکر میکنی خوبه ... داری یاد میگیری ... 
گاهی فکر میکنی اصن اونی که این همه سال داشت زبان می خوند خودت بودی ؟ 
پپس چرا خاطراتش این همه برات تاریکه .. انگار وجود نداشته .. 
این برا این هفته اس شاید هفته دیگه خاطراتت روشن بشن ... 
امتحانای ترم ششم دی شروع میشه ... 
امیدوارم درست فکر کنی و برنامه بچینی و درس بخونی ... 
به قول معلم دینی ... 
پشیمونی برا خودت نزار ... که اونایی که خوب هم کار میکنن پشیمونن که چرا بهتر کار نکردن .. 
مراقب خودت باش .... 
کنکور رو هنوز هم نمی شناسی ... 
باور اینکه سال دیگه باید برای کنکور بخونی عجیبه .. 
فکر میکنم چون نمیدونی باید چی کار کنی و از کجا شروع کنی ... 
نگران نباش ... 
مطمئنم میتونی ... :)

یاعلی برای شما ... :)
๑فاطمـ ـه๑ ...
۱۹ آذر ۹۳ ، ۲۰:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر