9. تصمیم + طلسم شکسته شد !!
* سلام عرض شد ... خب ... تصمیم گرفتم که پستام رو شماره گذاری کنم ... قبلا میخواستم اینکارو بکنم اما پشیمون شدم ... چون فکر کردم بعدا که چهار رقمی بشه .. وایی .. حالا منو چه آینده نگرم !! ولی .. یه لحظه .. تصمیم چرا به نظرم عجیب اودم ... نگاه که میکنم می بینم ای بابا چرا اینقدر این کلمه عجیب غریبه ؟؟ ینی این یعنی تصمیم ؟؟ تصمیم چیه ؟؟ چی شده ؟؟ کیه؟؟چه خبره ؟؟ این حالت زمانی برام پیش میاد که خیلی با دقت به یه کلمه نگاه می کنم ... اوه حس بدیه ... یهو یه کلمه رو میخونی .. هی بهش نگاه میکنی .. میدونی چیه... اما شک میکنی .. خلاصه همچین مغزتونو زیر و رو میکنین که بفهمین چیه این چیزی که جلوتون نوشتن ...
** خب .. من چون اکثر حوصله انتخاب اسم برای مطلبی که گذاشتمو ندارم ... به این نتیجه رسیدم که از اون شماره گذاری پستا استفاده کنم خیلی سود می برم .. و این شد که اینجوری شد ... چون من توی یه آپ از هر جا حرف میزنم .. مجبور میشم یه کدومو در نظر بگیرم و واسه اون اسم بذارم .. بقیه هم همینجوری اون وسط نوشته میشن دیگه .. فهمیدین چی شد ؟؟ من نهفمیدم که ~!!! حالا ..
*** اِاِاِ دیدین چی شد ؟؟ امروز روز آخره .. عجبا ... یعنی از فردا باید بریم مدرسه ؟؟ ولش کن .. اینو که دارم میگم در حالیه که دیگه حوصله تابستونم ندارم ... !! خود درگیری دارم عزیزان ..! .. نه .. کی میخواد بره مدرسه تو این گرما ؟؟ بابا جان اینجا هنو گرمه .. شرجی هم که هس دیگه بد تر .. سی نفر آدم زنده و پر جنب و جوش تو یه کلاس .. می پزیم خب... یه پنکه سقفی کوچولو اون وسط کلاسه که فقط چهارتا میز و صندلی زیرشو کمی خنک میکنه .. معلم فیزیکمون گفته : به جای اینکه آزمایشگاه رو کامل کنن بیان کولر نصب کنن .. اینو به مدیرمون گفته ... حالا به ما میگه کدوم مهم تره ؟؟ آزمایشگاه ؟؟ یا کولر ؟؟ یکی این وسط گفت خب معلومه آزمایشگا .. معلم هم برگشته گفته خیر ... کولر .. سلامتی مهم تره .. اول باید زنده باشی بعد بتونیبری آزمایشگاه .. اها قشنگ دهنا س.ر.و.ی.س .. خوب شد ؟؟ حقا معلم فیزیک این بشر ... امیدوارم مثل پارسال نباشه زیاد .. پارسال یکم زیادی زهر چشم گرفته ازمون ... همچینی خوردمون کرد .. خاکشیر شدیم .. الان خوبیم .. فعلنه .. بخواد امتحان بگیره ... میشه همون پارسالی ... هههه ..
**** آمار گیر وبو عوض کردم .. برا همین بازدیدای قبلیم حذف شدن .. الان فقط ده تایی بازدید ثبت شده .. عاقا هشتاش خودم بودم !! :دی .. قبلا گفتم چرا خودم میام دیگه ؟؟ بعدشم میخوام ببینم چن نفز اومدن خب .. اخه تو این بلاگفا که نشون نمیده بازدیدا رو .. تعداد بازدیدا برا این برام مهمه چون میخوام بدونم چن نفر یه سر زدن اینجا .. اینجوری دیگه حس نمیکنم داشتم با در و دیوار حرف میزدم .. یه نفرم یه نفره .. گفتم که من بچه قانیم .. مگه نه ؟؟
***** وایی دیشب دوبار ساعت یازده شد :دی .. خیلی حال کردم ... نمیدونم شما هم این لفظو بکار می برین یا نه ... ما وقتی فروردین یه ساعت جلو میاد میگیم جدید شده .. همون رسمی خودمون .. اما بزرگترا کلا .. مخصوصا عزیز که اصلن جدید کار نمیکنه .. قدیم .. ینی اگه الان ساعت رسمی نشون بده هشته شب .. میگه ساعت هفته ... کلا به ساعتم دست نمیزنن بعضیا .. خونه عمو اینام ساعت تو هال قدیم می مونه و ساعت تو اتاق زهرا جدیده .. بله .. اینجوریاس .. حالا ما بچه ها که جدید میگیم .. وقتی میخوایم اعلام ساعت کنیم میگیم .. مثلا فردا ساعت چهار مراسمه .. چهار جدید ... سه قدیم .. : دی .. عجب بساطیه ها ... حالا این بساط که نوشتمی دُرُسه؟؟
****** الان نه وقتشو .. و نه حوصله گذاشتن شکلکو ندارم ... شاید بعدا گذاشتم !!
******* طلسم شکسته شد ... یوهو ... من بالاخره رفتم دندون پزشکی ... عاقا الان بی دندونم ... نمیتونم بخندم کامل که .. اون وقت آبروم میره ... هیس بابا ... یه دندون اون پشت هس ... باید با اُرتدنسی درسش کنم بیارمش جلو ... ولی خب اون ته تهام سوراخ زیاد دارم .. اه خب چیه ا زمسواک زدن بیزارم .. ینی تلاشم میکنم مسواک بزنما اما فوقش یه هفته دووم میارم ... بیشترم دوران مدرسه میزنم همه روزه ... صبحا ... الان آبروم رفت ؟؟ نه فک کنم هنوز سر جاشه ... بله دیگه ... تا این آقا دکتره دیدش اصن بقیه رو نگا نکرد فقط سریع رفت دم و دستگاشو آماده کرد این دندون شیری بی زبونو بکشه بیرون ... گفت چرا اینقد دیر .. خودمون میدونیم دیر شده .. حالا هی به رومون بیارا ... حالا جالب اینجاس بابا داشتیم میومدیم خونه میگه چقد گفتم بیا بریم دکتر گوش نکردی که ... ( لحنش طنز بوده ) من ؟؟ بابا ؟؟ دندون ؟؟ دندون پزشک ؟؟ گفتم : بله ... اینجوری تقصیرا رو گردن من ننداز .. سه ساله دارم میگم ... کو گوش شنوا ؟؟ ( راستش خیلی هم تاکید نکردم ... پس خودمم مقصرم ... مثلا دوماه یه بار میگفتم !! ولی خب نشد دیگه ... امروزم بابا خودش دندونش خیلی درد میکرد ... بعد با اون دندون دردش تازه دو ساعت و نیم هم نشستیم تا نوبتمون شدش ... )هعی .. اومدیم خونه به سارا اس دادم فردا منو دیدی نخندییا !!
ـ : چی شده ؟؟
_: دندونم افتاده تو قندون ... نمیتونم بخندم ...
-: هه هه هه :-))
بله .. اینم دوسته ما داریم ...؟؟
زندگی داره پاییزی میشه ... مثه یه بوم نقاشی پر از رنگ ...
یا علی
مدرسه چطور بود؟
امروز با دیدن کیف و کفش و روپوش نو بچه ها یاد اون روزا افتادم.
تو دوره ما روز اول سال خیلی هیجان انگیز بود. همه دوست داشتیم ببینیم دوستانمون چه لباسهایی خریدن و مال کی قشنگ تره؟
نمی دونم تو دوره شما هم این دغدغه ها وجود داره یا نه؟
یادش بخیر.
دوران قشنگیه قدرش رو بدون.