•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

•.¸¸.•*´گـــذر زنــدگی`*•.¸¸.•

اگه " به اضافه ی " خدا باشی میتونی
" منهای" همه چیز زندگی کنی ...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۱ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۱۹ 99.
آخرین نظرات

97 . راه حل همیشه پیدا میشه

شنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۳، ۰۹:۵۴ ب.ظ

کاش اینقدر ضعیف نباشم که اینقدر زود به گریه نیفتم زمانی که باید حرفمُ بزنم ... 

دلیل و برهان بیارم ... و یه بحث منطقی رو ادامه بدم ... تا بلکه یا به خواستم برسم یا راضی شم که نباید این کار رو انجام بدم ... 

کاش بابا هم سعی میکرد منطقی و با دلیل بگه چرا نباید این اتفاق بیافته ... 

برای این مشکلا راه حل هست ... 

:(

همه ی اینا میگذره ... 

اتفاق خاصی هم نیافتاده ... 

یه مشکل و بحث قدیمی ... 

که نمیدونم دقیقا کی حل میشه ... 

میدونم بابا نمیخواد هیچ ریسکی رو برای من انجام بده ... 

و حتی نمیخواد یه درصدم اتفاق بدی برام بیافته ... 

اما ... 

کاش میدونست چقدر بعضی اوقات اینطور اعتماد به نفسم رو تضعیف میکنه ... 

و من از ارتباط با آدمای جدید ، رفتن به یه جای جدید ... 

یه مکان معمولی ... 

می ترسم ... 

بهش گفتم ... 

و داشتم میگفتم یادمه که به گریه افتادم ... 

فک کنم این رفتارم بیش بابا خیلی ازم سر میزنه ... 

و متنفر میشم از خودم چون حس میکنم بابا هر بار به این نتیجه میرسه که چقدر بچه ام و از پش کاری بر نمیام !!!

باباجان من ، آقای پدرم ... 

دوستت دارم تا ابد ... 

حتی اگه لبخند تمام روزمو از دماغم در بیاری :)

++ حالا من رفتم و با بابا صحبت کردم ... 

ولی خیلی تو ذوقم خورد ... 

اوممم ...

کاش راضی بشه .. 

از چهار ماه پیش بهش گفتم ... 

واقعا اگه نشه حس بدی بهم دست میده که :(

ولی ایشالله که میشه ... 

چه شرایطی .. 

چه هفت خان رستمی ... 

اما بازم راه حل پیدا میشه ... این هفته نشد ، هفته دیگه ... :)

به امید خدا

یا علی 

۹۳/۰۱/۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰
๑فاطمـ ـه๑ ..

نظرات  (۳)

من چه قد شبیه توام..تو چقد شبیه منی.....
چند سالته فاطمه....
منم همین مشکلو دارم و داشتم همیشه....
ای شالا روزی از پسشون بر میایم....:))
پاسخ:
واقعا چطور ؟!! :))
ان شالله .. 

سلام فاطمه جانم
از اول خط به خط نظرمو میگم. باشه؟
گریه کردن دلیل ضعیف بودن نیست. یه حس طبیعی و عادی زنانه هست. همین.
همیشه بحث کردن با دلیل و برهان نتیجه ی مورد انتظار رو نداره. گاهی بهتره عقب نشینی کرد. بعدا که همه چی آروم شد، سر فرصت دوباره حرف بزن.
پدر و مادر بد هیچ کسی رو نمیخوان. اما قبول کن که خیلی از دلایل رو ما بچه ها نمیپذیریم. تا وقتی به سن اونا برسیم و تا وقتی که خودمون بچه دار بشیم.
ترس از مکان ها و آدم های جدید لزوما چیز بدی نیست. این رو منی دارم بهت میگم که توی سن پدر و مادرت نیستم، اما چندتایی پیراهن بیشتر از تو پاره کردم عزیزم.
سخت نگیر. هر چیز کوچیکی رو هم بزرگ نکن و تعمیم نده. :)
+ مطمئنن نظر من هم کامل و جامع نیست. چون اندازه ی درک خودم نوشتم. اما امیدوارم کمکت کنه. :)
پاسخ:
سلام مریم گلی خانوم گل ... :)
اکی ...
اهوم .. 
این چیز هایی که نوشتم واسه همون لحظه وقوعه .. 
خودمم میدونستم  روز بعد که به این خط ها نگاه کنم وقتی آرومم می فهمم مشکل چی بوده ... و چرا ... 
اما اون لحظه فقط میخواستم بنویسم بلکه آروم شم ... کمی .... 
اخه تو اون لحظه یه عالم موج منفی گرفته بودم ... 
یه کوچولو حس کردم بازیم دادن ... 
حق با توئه .. 
منم به این نتیجه رسیدم واسه همین همون لحظه هیچی نگفتم و بعدش باهاشون حرف زدم ... 
حالا هم بیشتر درکشون میکنم ... وقتی یه روز گذشته ... 
و من باز هم دوستشون دارم ... شاید نه به اندازه اونا اما اونقدی هس که باید باشه ... :)
مطمئنم بهشون ... 
پدرم مرد زندگی من ... مادرم زن فداکار زندگی من ... :)))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">